بیوگرافی مادمازل شنل

تو این قسمت از پادکست رخ رفتیم سراغ تنها طراح لباسی که اسمش تو لیست صد شخصیت تاثیرگذار قرن بیستم اومده ، مادمازل شنل
می خوام راجع به داستان زندگی پر فراز و نشیب گابریل شنل صحبت کنم ، طراح لباسی که با طرح های مدرن کاربردی و سادش به یکی از چهره های برتر و با نفوذ قرن بیستم در عرصه مد و فشن تبدیل شد.
معمولا مردم برند شنل رو به دو ویژگی می شناسن شیک و ساده، شنل معتقد بود شیک بودن اگه به همراه راحتی و سادگی نباشه دیگه شیک نیست وقتی برای اولین بار برای کیف های زنونه بند در نظر گرفت همه بهش خندیدن ،میگفتن مگه کیف زنونه هم بند داره ، ولی اون گفت ازینکه کیف هامو باید همیشه دستم میگرفتم و گمشون میکردم خسته شدم برای همین یه بند بهشون اضافه کردم که راحت باشم. تجمل کمتر زیبایی و راحتی بیشتر.
شنل طراح لباس و کلاه و جواهرات و بدلیجات بود ولی شاید خیلی ها هم اونو به نام عطر شماره پنجش بشناسن، عطر شنل شماره پنج بعد از سال های سال هنوزم جزو معروف ترین و محبوب ترین عطرهای دنیاست .
با این مقدمه کوتاه بریم سراغ داستان زندگی، مادمازل شنل
خودش در رابطه با دوران کودکیش میگه : از این که زندگیمو خیلی غمگین شروع کردم ، حسرتی به دل ندارم ، گابریل شنل که ما تو اپیزود به نام کوکو شنل می شناسیمش، سال ۱۸۸۳ تو یکی از روستاهای فرانسه تو یک خانواده فقیر به دنیا اومد ، پدرش بازرگان دوره گردی بود که مدام در سفر بود و کمتر تو خونه پیداش میشد و مسئولیت سنگین بزرگ کردن شش تا بچه رو گردن مادر خونه گذاشته بود ، با این حال کوکو پدرش رو دوست داشت و پدرش هم وقتی خونه بود با کوکو خیلی مهربون بود و بهش میگفت تو سوگلی منی ، لقب کوکو هم باباش روش گذاشته بود.
مادرش از سفرهای زیاد پدر خانواده خیلی ناراحت بود حقم داشت همسرش چند وقت یکبار میومد خونه چندرغاز پول میداد بعد میرفت و اصلا معلوم نبود دیگه کی برمیگرده، از اینور اونور هم خبر میرسید که داره سر و گوشش میجنبه ، مادر کوکو یه روز وقتی فهمید که همسرش رفته تو یه میخونه کار می کنه و با یک روسپی ریخته روهم دیگه طاقتش تموم شد ، دست بچه هاش رو گرفت و بردشون یه منطقه دیگه پیش خاله های بچه ها ولی چند وقت بعد وقتی که کوکو فقط ۱۲ سالش بود مامانش مرد.

زندگی در یتیم خانه

باباش سه روز بعد از مرگ همسرش خودش رو رسوند خونه خاله بچه ها و حتی به مراسم تشیع جنازه هم نرسید توجیهش هم این بود که یه سری کار داشتم نتونستم زود بیام بعد هم در حضور بچه ها نشست با خاله ها صحبت کردن که خوب حالا باید بچه ها رو چیکار کنیم ، من که نمی تونم ازشون نگهداری کنم مامانشون هم که مرده ، خاله ها پیشنهاد دادن که بچه ها رو بسپاریم یتیم خونه و باباشون هم سریع موافقت کرد ، کوکو و خواهر بزرگترش ژولیا هم هرچی گفتن آخه ما یتیم نیستیم بابا قول میدیم واست دردسر درست نکنیم اذیتت نکنیم ولی انگار نه انگار . دل پدر به رحم نیومد که نیومد بعدش هم دوتا از پسرها رو سپردن به خانواده هایی که پسر می خواستن و کوکو و خواهرش ژولیا که یکسال از کوکو بزرگ تر بود و برادر کوچیک ترشون به یتیم خونه ای به نام آبازین منتقل شدن و اون یکی خواهر کوچیکه هم موند پیش خاله هاش تا یکم بزرگ بشه بعد بره یتیم خونه ، تو آبازین برادرشون رفت قسمت پسربچه ها و کوکو و خواهرش هم رفتن کنار ده ها دختر دیگه ای که اونجا زندگی می کردن ، آبازین با یتیم خونه های دیگه یکم فرق داشت اوضاعش یه ذره بهتر بود ، کارمنداش همه خواهران مقدس بودن ،تروتمیز بود ، وضعیت غذاش هم از خونه ای که بچه ها قبلش توش زندگی می کردن به مراتب بهتر بود.
به محض این که کوکو پاش رو گذاشت اونجا به همه می گفت که ما یه مدت خیلی کوتاهی اینجاییم ، بابامون میاد دنبالمون ما رو میبره حالا می بینید. ولی اون خبر نداشت که دیگه هیچ وقت تا آخر عمرش قرار نیست پدرش رو ببینه، زندگی و سرنوشت بچه ها ذره ای برای پدرشون اهمیت نداشت ، آبازین برای بچه ها برنامه تحصیل و آموزش داشت ، کوکو تو درس و مشق خیلی ضعیف بود ولی ژولیا درسش خوب بود حالا تو آموزش خیاطی کوکو خیلی خوب بود و ژولیا استعداد نداشت ، خیلی زود کوکو از همه دخترهای اونجا خیاطیش بهتر شد انقدری که تو آبازین معروف شده بود ، اینم بگم با این که درس کوکو اصلا خوب نبود ولی به شدت اهل کتاب خوندن بود ، تو چندسالی که تو آبازین بود کل کتابهای کتابخونه آبازین رو خونده بود ، همیشه دوستاش اونو یا در حال خیاطی میدیدن یا در حال کتاب خوندن.
تو آبازین خیاطی فقط برای آموزش به بچه ها نبود ، خواهران مقدس آبازین به کمک بچه ها تو حجم انبوهی خیاطی می کردن و اینطوری بخش زیادی از هزینه های آبازین رو تامین می کردن برای همین کار خیاطی از صبح تا شب به راه بود و کوکو هم با علاقه زیاد مدام کار می کرد و اونجا یک خیاط حرفه ای شده بود.
کوکو شش سال تو ابازین موند ، رسم بود که دخترا وقتی ۱۸ ساله بشن از آبازین باید میرفتن ، و معمولا اونا رو به یک مرکز نگهداری دیگه منتقل می کردن ولی مسئولین آبازین وقتی ژولیا ۱۸ سالش شد اونو منتقل نکردن و یک سال صبر کردن تا کوکو هم ۱۸ سالش بشه تا با هم منتقلشون کنن.
روز تولد ۱۸ سالگی کوکو مادر روحانی مسئول اصلی آبازین کوکو و ژولیا رو صداشون کرد و یه خبر عجیب بهشون داد خبری که برای همیشه مسیر زندگی کوکو رو تغییر داد، مادر روحانی گفت ما تونستیم با نامه نگاری خانواده پدریت رو پیدا کنیم یکی از عمه هات حاضر شده تو و ژولیا رو با خواهر کوچک ترش آدرین بفرسته به یک مدرسه شبانه روزی خوب ، یعنی عمه بزرگه می خواست کوکو و ژولیا و عمه کوچیکرو بفرسته مدرسه شبانه روزی مخصوص دخترهای بالای ۱۸ سال، برای همینم آدرین یعنی عمه کوچیکه که همسن کوکو بود رفت دنبالشون و با هم رفتن مدرسه شبانه روزی ، تو اولین تعطیلات دخترا سه تایی رفتن خونه عمه خانم ،عمه بزرگه ، از قضا عمه خانم هم خیاطی می کرد ، خیاط خوبی هم بود بیشتر کلاه درست می کرد ، کوکو با دیدن کلاه های عمه خانم گل از گلش شکفت رفت بالاسرشون و با اجازه عمه خانم چندتاشون رو به سلیقه خودش درست کرد ، بعد از آماده شدن کلاه ها عمه خانم از دیدن سلیقه کوکو کلی کیف کرد ،باورش نمیشد کوکو انقدر خوب خیاطی کنه، ژولیا هم زود اعلام کرد که آره کوکو بهترین خیاط آبازین بود و اونجا کلی چیزای خوشگل درست می کرد.
زندگی کوکو و خواهرش ژولیا و عمه هم سن و سالش آدرین دو سال تو مدرسه شبانه روزی ادامه پیدا کرد تا این که کوکو و آدرین بیست سالشون شد و دیگه وقتش شده بود که از مدرسه بیان بیرون و مستقل بشن، ژولیا که دوسال بیشتر هم تو مدرسه مونده بود تصمیم گرفت با پدربزرگ و مادربزرگ پدریش زندگی کنه و تو چرخوندن مغازشون به اونا کمک کنه ، هرچه قدر هم که کوکو اصرار کرد که ژولیا بیخیال بیا بریم زندگیمون رو خودمون بسازیم اون قبول نکرد ژولیا اصلا مثل کوکو اهل چلنج و ریسک نبود اون بعد از این همه بی کسی دنبال یک سقفی بود که مال خودش و خانوادش باشه تا با آرامش بتونه زندگیشو بکنه ، کوکو و آدرین هم با هم رفتن استخدام یک مغازه فروش لباس زیر و جوراب شدن و اونجا از ۷ صبح تا ۹ شب خیاطی می کردن ، صاحب کارشون هم اتاق زیر شیروونی رو بهشون اجاره داده بود و هفته به هفته که اونا حقوقشون رو میگرفتن مجبور بودن تقریبا دو سوم حقوقشون رو برای اجاره اتاق دوباره به صاحب کارشون برگردونن ، البته درسته که شرایط خیلی سخت بود ولی بلاخره اونا باید از یه جایی شروع میکردن دیگه و کار تو اون مغازه و زندگی تو اتاق زیر شیروونی از بیکاری بهتر بود.
بعد از چند ماه شنل به آدرین گفت اینطوری نمیتونیم رو آیندمون حساب کنیم ما باید کار بهتری پیدا کنیم با درامد بیشتر اگه امروز اینکار رو نکنیم فردا دیره، مشکل این بود که اونا هرجای دیگه ای هم اگه میتونستن کار گیر بیارن خیلی حقوقی بیشتر از اینجا نصیبشون نمیشد ولی خوب اونا مجبور نبودن که فقط خیاطی کنن ، شنل به آدرین پیشنهاد کار تو کافه سرخیابون رو داد و بعد از کلی توضیح و خواهش موفق شد رضایت آدرین رو جلب کنه ، اون کافه معمولا پاتوق افسرهای جوون بود که برای خوشگزرونی شب ها اونجا جمع میشدن ، دخترهایی که تو کافه کار می کردن دو دسته بودن یک دستشون با لباس های پوشیده و آرایش ملایم وظیفه داشتن با افسرها صحبت کنن و اونارو به خوردن و نوشیدن بیشتر تشویق کنن و براشون شعر و آواز هم بخونن یک دسته دیگه از دخترها هم که آرایش بیشتری داشتن و لباس های باز می پوشیدن کارشون چیز دیگه ای بود.
البته که کوکو و آدرین جزو دسته اول بودن اونا کارشون رو شروع کردن و بعد از یه مدت کوتاه هم خیلی تو کافه محبوب شدن ، مخصوصا وقتی اون دو تا با هم آهنگ معروف کوکو رو میخوندن و جمعیت هم باهاشون همراهی می کرد.
کار تو کافه تو نگاه اول خیلی برای دخترها جذاب نبود و درامدش هم بیشتر به انعام هایی وابسته بود که اونجا میگرفتن ، خیلی آش دهن سوزی نبود ولی بزرگ ترین شانس زندگی شنل تو همین کافه اومد سراغش ، اتیین بالزون.

اتیین

اتیین مرد بسیار پولداری بود که ۱۵ سالی هم از شنل بزرگ تر بود ، اتتین تو کافه با شنل آَشنا شده بود و چشمش بدجور اونو گرفته بود ، بعد از آشنایی شنل و اتیین وضع زندگی شنل و آدرین زیر و رو شد ، بهتر از قبل غذا می خوردن بهتر از قبل تفریح می کردن و بهتر از قبل با افسرها خوش گزرونی می کردن ، تو همین گیرودار آدرین هم با یکی از همین افسرها آشنا شد و دوتایی یک دل نه صد دل عاشق هم شدن.
اتیین تحصیل کرده انگلیس بود تو یک خانواده مشهوری بزرگ شده بود ، عاشق اسب بود و کلی هم اسب داشت رابطه شنل و اتیین از روز اول هم رابطه عاشق و معشوق نبود ، شنل کاملا می دونست که هیچ وقت نمی تونه با کسی مثل اتیین که یکی از پولدارهای شناخته شده بود و خانواده معروفی هم داشت ازدواج کنه و از طرفی خوب هیچ وقت هم به اتیین ابراز علاقه زیادی نمی کرد ، شنل اتین رو دوست داشت ولی هیچ وقت عاشقش نبود و در کنار این که ازش خوشش هم میومد اتیین بیشتر برای اون یک فرصت خوب بود.
تقریبا دوسالی از کار کردن دخترها تو کافه می گذشت که آدرین تصمیم گرفت با دوست پسرش ماریس به منطقه ای نزدیک پاریس برن ، ماریس اونجا خونه زندگی مجللی داشت و خانوادش رو همه میشناختن خانوادش هم از این خانواده های سنتی اصل و نسب دار بودن ،برای همین ازدواجش با آدرین به همین راحتی ها نبود ، خانوادش اصلا راضی نمیشدن اون با دختری که چند طبقه ازش پایین تره و تو کافه کار می کرده ازدواج کنن و آدرین با علم به این موضوع با ماریس رفت پیش خانواده اون ، ماریس هم به آدرین گفته بود من به خانوادم معرفیت میکنم ولی یک چند وقتی باید تو خونه ی مزرعمون جدا بمونی من تند تند بهت سر میزنم تا این که بتونم با خانوادم صحبت کنم و راضیشون کنم که باهم ازدواج کنیم.
اتیین هم به شنل پیشنهاد داد که با هم به مزرعشون که اونم نزدیک پاریس بود برن و شنل بره پیش اون زندگی کنه ، شنل هم قبول کرد و رفت به کاخ هفتادساله اتیین به نام کاخ رویال که وسط یک مزرعه بزرگ بود ، اصطبل اسب های گرون قیمت داشت و خیلی رویایی و زیبا بود.
اون زمان تو فرانسه این که مردهای پولدار معشوقه داشته باشن و هرچندوقت یکبار معشوقشون رو عوض کنن خیلی چیز عجیبی نبود ، شنل هم میدونست که جایگاهش پیش اتیین بیش تر از یک معشوقه نیست معشوقه ای که خوب واقعا برای اتیین جذاب بود ، جسارتش ، زیباییش ، تیپ متفاوتش همه اینا برای اتیین جذاب بود و اون از هم صحبتی با شنل لذت می برد و حتی اونم تو رابطش با شنل به چیزی بیشتر از یک معشوقه فکر نمی کرد.

زندگی در کاخ رویال

زندگی شنل با اتیین تو کاخ رویال شروع شد ، مهمونی های شبونه ، نشست و برخاست با پولدارها و آدم معروفا، خوش گزرونی و سیگار پشت سیگار. شنل هم روزها خودش رو سرگرم کلاه درست کردن می کرد و شب ها با بی میلی تو مهمونی های تکراری اتیین شرکت می کرد. اتاقش پر شده بود از کلاه هایی که خودش درست کرده بود.
یکی از زن های معروفی که گهگاهی به کاخ اتیین سر میزد هنرپیشه تاتر نسبتا معروفی بود به نام امیلین ، از بین همه مهمون هایی که به کاخ رویال میومدن شنل با امیلین رابطه نزدیکی برقرار کرده بود ، امیلین معشوقه قبلی اتیین بود ، زنی مهربون و پر جنب و جوش که برخلاف انتظار اصلا به شنل حسادت نمی کرد و باهاش ارتباط خوبی پیدا کرده بود ، تو یکی از مهمونی هایی که اتیین گرفته بود شنل ، امیلین رو به اطاق خودش برد و کلاه هایی که درست کرده بود رو به اون نشون داد ، اون زمان مد بود دیگه همه زنها کلاه میزاشتن ، حتما شما هم تو فیلم ها دیدید از این کلاه های بزرگی که روش کلی تزیینات شلوغ داشت رو بعضی هاشون سبد گل میزاشتن و انگار مسابقه گذاشته بودن که هرچی شلوغ تر و گنده تر قشنگ تر ، خانم ها همراه با این کلاه ها لباس های بلند چین دار شبیه لباس عروس میپوشیدن از اونایی که کمر لباس انقدر باریک بود که دنده هاشون رو به هم فشار میداد تازه زیرش هم گن میپوشیدن و دیگه نفس کشیدن هم واسشون سخت بود ، ولی در هر صورت مد بود و همه خانم ها این کار رو می کردن، ولی وقتی امیلین رفت به اطاق شنل که کلاه هاش رو ببینه دید اونا خیلی ساده تر از کلاه هایی هستن که زنهای دیگه سرشون می کنن منتها در عین سادگی خیلی خوش دوخت و قشنگ بودن ، کلاه های شنل مثل تیپ خود شنل ساده بودن راحت بودن و تو طراحیشون خبری از دک و پز و شلوغ کاری های کلاه های دیگه نبود امیلین یک نگاهی به کلاه ها کرد و به شنل گفت که اینا قشنگن ومن کلاه هاتو ازت میخرم و استفادشون می کنم ، شنل که انتظار همچین مشتری رو برای فروش اولش نداشت کلی ذوق زده شد ، تازه امیلین گفت من دوستامم میارم اینجا ازت کلاه بگیرن و همین کار رو هم کرد و اینطوری شد که شنل تو ۲۵ سالگی یه دوست صمیمی و یه مشتری به درد بخور برای خودش پیدا کرده بود.
شنل همین که موفق شد چندتا دونه کلاه بفروشه از اتیین خواست که کمکش کنه مزون بزنه و تو مزونش کلاه درست کنه بفروشه ولی اتیین فقط به این پیشنهاد شنل خندید و گفت زن که نباید تا وقتی مجبور نیست کار کنه تازه اوناییم که مجبورن و کار می کنن اغلب تو کارشون ناموفقن مگه اینکه مثل امیلین کار کنن ، اتیین اصلا راضی به حمایت مالی از شنل برای این کار نشد ، خودش که تقریبا همیشه بیکار بود خیلی بیشتر از نیازش پول داشت و کار نمی کرد و با اسباش زندگی می کرد ،هر از چندگاهی معشوقه جدید می گرفت و با مهمونی و جشن و نوشیدن روزاش رو سپری می کرد دنبال دردسر هم نمیگشت. شنل هم این وسط بود دیگه، یه دختر خوشگل متفاوت که آزاری واسش نداشت دوسش داشت ولی عاشقش نبود ، شنل تو مهمونی ها کمتر خودش رو نشون میداد ، تیپش با همه متفاوت بود ، تیپ ساده ساده با رنگ مورد علاقش مشکی ، با هر کسی هم بر نمی خورد و به جز معاشرت گهگاه با اتیین تو مهمونی ها با هرکسی رابطه برقرار نمی کرد. تو یکی از مهمونی ها شنل که مثل همیشه حوصله جمع تکراری مهمون ها رو نداشت به اصرار اتیین قرار شد بیاد تو جمع ، خوب چون از قبل آمادگیش رو نداشت و لباس حاضر نکرده بود رفت سر وقت کمد لباس های اتیین و شلوار اتیین رو با یکی از بلوزاش ست کرد یکی از کراواتاش هم با قیچی برید و حالت داد و آویزون کرد و رفت تو مهمونی و این برای اولین بار بود که ملت میدیدن یک زن تو مهمونی شلوار میپوشه اونم انقدر شیک و مجلسی.
در کل درسته که شنل از زندگی تو اطاق زیرشیروونی اومده بود به کاخ رویال ولی به این چیزا راضی نبود و هیچ دوست نداشت روزاشو مثل اتیین بیکار و بیعار طی کنه ولی خوب خیلی هم کاری از دستش برنمیومد یه خیاطی بلد بود که اونم اتیین حاضر نشده بود ازش حمایت کنه.

بوی

اوضاع همینطور گذشت تا این که شنل با دومین مرد تاثیرگذار زندگیش آشنا شد ، موسیو آرتور کاپل که دوستاش بوی صداش می کردن ، بوی یه نجیب زاده انگلیسی و دوست اتیین بود که تو چندتا از مهمونی هاش اومده بود و اینجوری با شنل آشنا شده بود و ارتباطشون در حضور اتیین و با آگاهی اون داشت پررنگ تر میشد ، اولین بار که دوتایی با هم رفتن بیرون بوی از اتیین اجازه گرفت که شنل رو سوار ماشینش کنه ، اون زمان تازه ماشین به بازار اومده بود و شنل هم فقط عکس ماشین رو تو روزنامه ها دیده بود و مثل هر آدم دیگه ای ذوق سوار شدن ماشین رو داشت پس با هم رفتن و کلی خوش گذرونی کردن ،بعد از زمان کوتاهی شنل دید که نه ارتباطش با بوی مثل اینکه فرق می کنه ، شنل بعد از اینکه از پدرش جدا شده بود دروازه دلش رو به روی همه مردها بسته بود و الانم داشت با مرد ثروتمندی زندگی می کرد که عاشقش نبود اما الان خودش رو عاشق و شیدای بوی میدید، دل رو باخته بود بد . بوی اولین مردی بود که شنل داستان واقعی زندگیش رو براش تعریف کرد ، بوی هم شنل رودوست داشت، این وسط اتیین هم که میدید اینا به هم نزدیک شدن خیلی مقاومتی نمی کرد اون هنوز شنل رو دوست داشت ولی برای نگه داشتنش خودش رو به آب و آتیش نمیزد.
چندوقتی که از رابطه بوی و شنل میگذشت یک روز بوی به شنل گفت با من میای پاریس ؟ میخوام واست مغازه بگیرم و رو کارت سرمایه گذاری کنم قبلش با امیلین مشورت کردم و اونم گفته تو تو پاریس حتما موفق میشی. دیگه احساس شنل و پاسخش هم که کاملا مشخصه ، شهر آرزوها شهر عشاق سلام ، سلام پاریس .

شروع کار در پاریس

شنل به اولین آرزوش رسیده بود ، این که بتونه پاریس رو از نزدیک ببینه ، آرزوی بعدیش هم این بود که بتونه اونجا کار کنه که به لطف بوی تونست یک مغازه کوچیکی رو با وام بانکی اجاره کنه ، کار کردن تو پاریس اصلا آسون نبود حتی برای امسال بوی و اتیین پولدار هم سخت بود که بخوان سرمایه زیادی رو با ریسک بالا اونجا هزینه کنن. مغازه شنل خیلی کوچیک بود ولی از اون بدتر محل زندگیش بود که اصلا وضعیت خوبی نداشت ، بنده خدا بوی هم بیشتر از این نمی تونست حمایت کنه ، شنل کارش رو شروع کرد ، از صبح تا شب فقط کلاه درست می کرد و سیگار میکشید و دیگه فضای کوچیک خونش گنجایش وسایل کار و زندگی شنل رو نداشت تا این که یک نامه از طرف اتیین واسش اومد، اتیین گفته بود می تونی از خونه من تو پاریس استفاده کنی اونجا خالیه و تا زمانی که جای مناسب تری پیدا کنی میتونی اونجا بمونی. خدا بده شانس، شنل هم وسایل کار و خرت و پرت هاش رو جمع کرد رفت خونه اتیین.
شنل یک نفر هم که سابقه خوبی تو فروشندگی کلاه داشت و میتونست با خودش مشتری هاشم بیاره رو استخدام کرد ،برای افتتاح مغازه همه چی خوب بود تا این که نامه ای از آدرین برای شنل اومد ، آدرین عمه شنل رو فراموش نکردیم دیگه ،رفته بود با معشوقش زندگی می کرد به امید اینکه بتونه باهاش ازدواج کنه ، تو نامه گفته بود ما هنوز وضعیتمون همون جوریه و بعد از این همه مدت هیچی تغییر نکرده ، تو ادامه نامه آدرین یه خبر بد هم برای شنل داشت اون تو نامه نوشته بود ژولیا خواهرت مرده.
گفتیم که بعد از جدا شدن شنل از ژولیا اون رفت و با پدربزرگ مادربزرگش زندگی کرد،یکم بعد ژولیا با یه افسر آشنا میشه و ازش باردار میشه ولی افسره گذاشته بود رفته بود و دختر رو بی آبرو کرده بود ، ژولیا هم بعد از بدنیا اومدن بچش خودکشی کرده بود.
شنل بعد از کلی گریه و زاری به آدرین پاسخ داد که اگه دوست داره برای کار بیاد پیشش و تو نامه از آدرین خواسته بود که از اون یکی خواهرش به نام آنتوانت که ازش کوچک تر بود هم براش خبر بگیره و اگه میتونه بهش پیغام بده که برای کار بیاد پیشش. آنتوانت اون موقع داشت تو همون خیاطی کار می کرد که چندسال پیش ژولیا و شنل هم کار می کردن ، دو روز مونده به افتتاح مغازه آنتوانت با یک چمدون در دست جلوی مغازه شنل ظاهر شد و شنل بهش کار و جای خواب داد.
اوضاع فروش مغازه بد نبود مشتری ها به تعدادشون اضافه می شد و فروشنده خبره ای هم که شنل استخدام کرده بود با خودش کلی مشتری آورده بود ، ولی فروش اصلا کفاف اجاره مغازه و وامی که گرفتن و حقوق پرسنل رو نمی داد ، چندتا قسط بانک هم عقب افتاده بود ولی خوب شنل همچنان حمایت بوی رو داشت و بوی بهش اطمینان داشت که اون می تونه اوضاع رو درست کنه.

شروع طراحی لباس

بعد از مدتی شنل علاوه بر کلاه شروع کرد به طراحی و دوخت لباس های زنونه و آدرین هم اومد پیشش کار می کرد ولی مشکلی که داشت این بود که مغازش برای فروش لباس خیلی خیلی کوچیک بود ، شنل شب و روز کار می کرد و تمام توانش رو برای کارش گذاشته بود ، بوی که دید دیگه خیلی شنل داره به خودش فشار میاره یه سفر دو نفره خوب ترتیب داد و با شنل چند روزی رفتن استراحت ، سفر هم خیلی عالی بود و حسابی خوش گذشت وقتی داشتن برمی گشتن خونه نزدیکای مقصد که بودن شنل دید که بوی مسیر همیشگی رو نمیره یکم که رفتن جلوتر روبروی یک ساختمون سفید با نمای اجری وایستاد.شنل گفت جریان چیه بوی جواب داد پیاده شو میفهمی ، شنل وقتی پشت سر بوی وارد مغازه پایین ساختمون شد یهو صدای تشویق و سوت همکاراش و کارمنداش بلند شد ، بوی برای شنل مغازه جدید و بزرگ تری رو تو جای بهتری اجاره کرده بود.
شنل تو مغازه جدیدش خیلی موفق بود اون علاوه بر فروش کلاه برای اولین بار لباس های کش بافت رو مد کرد ، لباس های کشف بافت با طرح های ساده و کت های زنونه که برای اولین بار مد شدن و جایگزین کلاه های پر دار و پر حجم و پیراهن های چین چین بزرگ و تنگ و شلوغ شدن. طرح های شنل خلوت و ساده بود ،وقتی طرح هاش مد می شد زن ها علاوه بر این که داشتن مد جدید می پوشیدن از راحتی و آسایشی که تو لباساشون داشتن هم لذت می بردن. ایده شنل این بود که زنها موجودات تزیینی و عروسک نیستن که بخوان به خودشون هزارتا زحمت بدن و پدر خودشون رو در بیارن که خوشتیپ و زیبا باشن میگفت زنها باید در عین حال که از پوشششون لذت میبرن باید تو لباسی که میپوشن راحت باشن و تو مغازه جدیدش هم با طرح های جدید و قشنگش روز به روز به مشتریهاش اضافه می شد.
ولی معمولا وقتی شما همه چیز رو تحت کنترل داری و فکر می کنی که همه کارها داره طبق برنامه پیش میره ، زندگی اتفاق هایی رو برات رقم میزنه که بهت ثابت کنه نه بابا اینجوری ها هم که تو فکر می کنی نیست ، برای شنل هم اوضاع داشت خوب پیش میرفت تا این که یک تلگراف از بوی براش رسید که توش سه تا جمله نوشته شده بود ( برای جنگ احضار شدم مزون را نبند دوستت دارم بوی )، سه جمله ده کلمه و تمام .
بوی گفته بود مزون رو باز نگه دار ولی شروع جنگ جهانی اول باعث شده بود که اوضاع مالی اصلا خوب پیش نره، البته شنل می خواست حالا که جنگ شروع شده از این موقعیت استفاده کنه و برای زن هایی که پشت جبهه کار می کردن و یا از مصدومین نگه داری می کردن لباس کشباف راحت تولید کنه و همین کار رو هم کرد ، تو زمانی که همه بیزینس ها بخاطر شروع جنگ تحت تاثیر قرار گرفته بود شنل این موقعیت رو برای خودش تبدیل به فرصت کرد و به جای اینکه کاسه چکنم چکنم دستش بگیره یه فکر بکر کرد و کارش رو تو زمان جنگ هم پر رونق تر از گذشته ادامه داد . آدرین هم که معشوقش رفته بود جبهه حسابی کمکش می کرد، البته آدرین همچنان با معشوقش ازدواج نکرده بود و همچنان داشت صبر می کرد.
بعد از یکسال که از اعزام بوی به جنگ می گذشت اون تونست مرخصی بگیره و برگرده پیش شنل و دوتایی با هم به یه سفر تفریحی عاشقانه برن، جایی که رفتن منطقه ای نزدیک مرز اسپانیا بود به نام بیاریتز اونجا ازون منطقه هایی بود که معمولا پولدارها برای تفریح و خرید و گردش میومدن ، همونجا شنل به پیشنهاد دوستایی که اونجا پیدا کرده بود تصمیم گرفت یک شعبه هم اونجا باز کنه و اینطوری با احتساب دو شعبه دیگه ای که داشت این سومین شعبه شنل حساب می شد که اتفاقا خیلی هم پردرامد بود.
وقتی از سفر برگشتن بوی مجبور شد برگرده به جبهه ، البته قبل از بازگشتش سرمایه هنگفتی رو به حساب شنل ریخت تا اون بتونه کارش رو گسترش بده و شعبه جدیدش رو باز کنه ، بعد از رفتن بوی ، شنل با کمک اتیین که براش به هر بدبختی بود پارچه جور می کرد تونست مواد اولیش رو جور کنه و سفارشات بیشتری قبول کنه ، سفارشات انقدر زیاد بود که شنل با وجود این که در مجموع سیصد کارمند و خیاط استخدام کرده بود باز هم فرصت تولید همه اونا رو پیدا نمی کرد.
شنل دیگه حسابی معروف شده بود ، عکس خودش و طرح هاش رو مجلات مختلف اروپایی و امریکایی چاپ میشد. شنل مغازه هاش رو بزرگ و بزرگ تر می کرد و تونست تمام بدهیاش به بوی به علاوه سودشون هم بهش برگردونه.
بعد از تموم شدن جنگ و پیروز شدن جبهه فرانسه بوی که تو جنگ خیلی از خودش شجاعت نشون داده بود معروف شده بود شنل هم که دیگه تو پاریس همه میشناختنش و رابطه این دو و عکس هاشون سوژه همیشگی مطبوعات بود، بوی همچنان شنل رو دوست داشت میرفت لندن و هر وقت میومد پاریس مستقیم میرفت پیش شنل ، گفتیم دیگه بوی انگلیسی بود و همیشه پاریس نمی موند ولی کم کم شنل احساس کرد که داره یه چیزایی تغییر میکنه بوی اون مرد همیشگی نیست، کمی بعد یک روز بوی به شنل گفت : کوکو من دارم ازدواج میکنم. اسمش دیاناست دختر یک لرده و خونواده هامون به این وصلت راضی ان.
شنل معشوقه بوی بود و امیدی به ازدواج با بوی نداشت چون اصلا خانواده هاشون به هم نمی خورد ، بوی اشراف زاده کجا شنلی که تو یتیم خونه بزرگ شده کجا ، و این چیزا برای ازدواج حداقل اون زمان خیلی مهم بود. ولی شنل امید داشت ، امید داشت هرطور شده بتونه با بوی ازدواج کنه البته که بوی هیچ وقت قول ازدواج بهش نداده بود.
ولی در هر صورت شنل داغون شد ، هیچ وقت حتی دوست نداشت به این روز فکر کنه ، هیچ وقت کسی رو به اندازه بوی دوست نداشت واقعا عاشقش بود و الان که همه چیز داشت، با از دست دادن بوی انگار همه چیزش رو داشت از دست میداد ، شنل مغرور سعی کرد جلوی بوی خیلی خودش رو قوی نشون بده و غرورش رو لکه دار نکنه و وقتی بوی داشت میرفت خیلی خشک و رسمی ازش خداحافظی کرد .
بعد از رفتن بوی شنل ساعت های متمادی گریه کرد ، گریه کرد گریه کرد و به خودش قول داد که الان گریه میکنم ولی این آخرین باریه که به خاطرش گریه می کنم این آخرین باریه که اجازه میدم اون یا هر مرد دیگه ای منو انقدر خار و پریشون بکنه ، قسم می خورم دیگه همچین اجازه ای رو به هیچ مردی نمیدم.
یکم گذشت و خبر ازدواج و مراسم ازدواج بوی هم اومد. یک ماه بعد از ازدواج بوی هم همسرش باردار شد شنل که الان ۳۶ سال داشت وقت خودش رو بین سه تا مزونی که داشت میگزروند و تو کارش هر روز از روز قبل موفق تر بود نفر بعدی که قرار بود شنل رو ترک کنه خواهر کوچیکش انتوانت بود که با یک افسرکانادایی آشنا شده بود و باهاش رفت کانادا ، آنتوانت رو یادمونه دیگه بعد از مرگ ژولیا شنل اونو آورده بود پیش خودش و الان که دیگه بزرگ شده بود علارقم مخالفت شنل با یه افسر کانادایی آشنا شد و باهاش رفت کانادا و شنل تنهاتر از قبل شد.
شنل یکی دو باری تو مهمونی و رستوران بوی رو کنار همسرش دید و حتی یکبار تو رستوران بوی بهش نزدیک شد و بهش ابراز علاقه کرد ولی خوب شنل به خودش قول داده بود که دیگه کاری به کارش نداشته باشه و به بوی گفت دیگه هیچ علاقه ای بهت ندارم و اصلا تحویلش نگرفت ، تحویلش نگرفت تا اینکه یک شب بوی با دوتا توله سگ به دست اومد در خونه شنل ، شنل در رو باز کرد گفت چیه چی مخوای ، بوی گفت چون دیگه منو دوست نداری این دوتارو واست اوردم که شاید همدمت بشن از تنهایی درت بیارن ، شنل گفت نکنه زنت دیگه اینارو نمی خواسته آوردیش برای من ، کات ، ده دقیقه بعد شنل تو آغوش بوی غرق در بوسه ، قول و قراری هم که با خودش گذاشته بود پر.

مرگ بوی

و این آغاز رابطه دوباره بوی با شنل بود اونم در حالی که زن بوی هم میدونست اون میاد پاریس پیش شنل و حتی با وجود اطلاع از این ماجرا برای بار دوم هم حامله شد ، بوی هم یه پاش لندن بود پیش زن و بچه هاش یه پاش پاریس بود ور دل شنل، چند ماهی به همین وضعیت گذشت نزدیک تعطیلات سال نو بود دقیقتر بگم یک روز مونده به آغاز سال ۱۹۲۰ ، بوی به شنل گفت مجبوره سال تحویل رو پیش همسر و فرزنداش باشه ولی قول میده فردای سال تحویل برگرده پیشش ، شنل هم به اجبار قبول کرد و بوی رفت پیش خانوادش. بعد از تحویل سال بوی که داشت با بوگاتی گرون قیمت خودش به سرعت به سمت پاریس حرکت می کرد تو راه پاریس تصادف کرد و مرد. شنل عزیزترین کس زندگیش رو به همین راحتی از دست داد.
بعد از مرگ بوی شنل ذره ذره داشت آب میشد ، به شدت لاغر و بی حوصله شده بود و مدام با کارمنداش دعوا می کرد ، یک کاغذ جلوش گذاشته بود روش می نوشت کاپل و کوکو ، اسم اصلی بوی کاپل بود دیگه ، بعد هم حروف مختصرشون رو نوشت دو تا حرف C انگلیسی درکنار هم به نشونه کاپل و کوکو که بعدها نماد برندش هم شد.
شنل از خونه ای که با بوی توش زندگی می کرد هم رفت به سوییتی تو هتل معروف ریتز پاریس ، تحمل اون خونه بدون بوی براش خیلی سخت بود ولی هر چه بود زندگی جریان داشت و شنل هم محکوم به زنده بودن بود.
یکسال بعد از مرگ بوی تو یکی از مهمونی های همیشگی شب های پاریس شنل با پسری به نام دیمیتری که هشت سال از خودش جوونتر بود آشنا شد و دیمیتری شد معشوقه جدید شنل، با این فرق که اینبار شنل بود که خرج اونو میداد، تو یکی از خونه هاش بهش جا داد و هزینه هاش رو هم میداد، نه اینکه دیمیتری بدبخت بیچاره باشه نه ولی خوب شنل وضعش خیلی خوب بود و این همه پول رو باید یه جوری خرج می کرد دیگه.
شنل انگار فقط یکی رو می خواست که بتونه با بودن کنارش حتی برای چند لحظه هم که شده به بوی فکر نکنه وگرنه دیمیتری برای شنل خیلی جذابیتی نداشت برای همین هم خیلی زود ازش خسته شد و رابطش با دیمیتری سرد شد.
ولی قبل از اینکه دیمیتری رو ترک کنه به کمک اون تونست با یکی از عطرسازهای خفن روس آشنا بشه ، شنل چند وقتی بود که بدجور دلش می خواست بتونه عطر هم تولید کنه ، بازار عطر تو پاریس خیلی پررونق بود ولی از طرفی هم خیلی دست توش زیاد بود هر روز برند جدید و عطر جدید و بوی جدید میومد ، شنل همش تو این فکر بود که بتونه یک کار متفاوت کنه ، یک عطر متفاوت تولید کنه که هم بوش خاص باشه هم قیمتش ، براش اصلا مهم نبود قیمت تموم شدش چند درمیاد فقط می خواست منحصر به فرد باشه. داستان عطر رو تا اینجا داشته باشید یه سر به خانواده شنل بزنیم.
قبلا گفتیم که ژولیا خواهر بزرگترش بعد از اینکه بچش رو بدنیا آورد خودکشی کرد ، تو همین سالی که شنل با دیمیتری آشنا شد خواهر کوچیکش آنتوانت هم مرد، یادتونه با معشوقش رفته بود کانادا ، تو کانادا آنتوانت با یک مرد آرژانتینی دیگه آشنا میشه عاشق هم میشن با اون فرار می کنه میره آرژانتین ازش باردار میشه طرف قالش میزاره میره ، آنتوانت هم بی پول و بی کس مریض میشه آنفولانزای اسپانیایی میگیره می میره.
شنل پسر ژولیا رو برای تعطیلات آورد پیش خودش بهش رسید و کماکان خرج تحصیلش رو میداد ، مقرری ماهیانه ای هم برای دوتا برادرش که سال ها بود اونا رو ندیده بود تعیین کرد ، آدرین عمش که همسن خودش بود هم همچنان منتظر بود معشوقش باهاش ازدواج کنه و پیش شنل کار می کرد احتمالا ما اگه میگیم طرف صبر عیوب داره تو فرانسه باید بگن طرف صبر آدرین داره، هنوز منتظر بود و امید داشت.

ایگور

شنل دیگه نزدیک چهل سالش شده بود و معروف ترین طراح لباس پاریس بود که تولیداتش تو چند کشور دیگه هم به فروش میرسید، شنل تو چهل سالگی با موسیقیدان معروف روس آشنا شد ، ایگور استراوینسکی آهنگساز بزرگ روس که به عقیده خیلی ها یکی از تأثیرگذارترین و مهم‌ترین آهنگسازان قرن بیستم محسوب می‌شه ، شنل ده سال قبل تر برای اولین بار تو اولین اجرایی که استراوینسکی تو پاریس گذاشته بود اونو دیده بود و حالا بعد از ده سال وقتی فهمید که اون می خواد برای اجرا بیاد پاریس و جایی برای موندن نداره و وضع مالی خوبی هم نداره از طریق یکی از دوستاش بهش پیشنهاد داد که می تونه بیاد تو یکی از خونه های من تو مزرعه ای نزدیک پاریس با خانوادش بمونه ، ایگور هم قبول می کنه و با زن مریضش و بچه هاش پامیشه میاد پیش شنل و خیلی زود ایگور با وجود زن بیمار و چهارتا بچه عاشق شنل میشه ، دیمیتری معشوقه آخر شنل هم که به تازگی از زندگی اون رفته بود بیرون برای همین شنل هم نه نگفت و این دو نفر رابطشون شروع شد، همسر مریض ایگور از رابطشون مطلع شد ولی خوب کاری هم نمیتونست بکنه اون داشت با بچه هاش تو خونه شنل زندگی می کرد و همسر خودش هم بود که شروع کننده این رابطه بود، زندگی ایگور و زنش تیره و تار شد ولی رابطش با شنل هم خیلی پایدار نموند و بعد از این که کنسرت معروفش رو تو پاریس برگزار کرد برای همیشه از شنل جدا شد و اسمش رفت کنار مردهای دیگه ای که در کنار شنل بودن ولی باهاش ازدواج نکردن.

شنل شماره ۵

خوب کمی قبل تر از علاقه شنل به تولید عطر اونم یه عطر منحصر به فرد گفتیم ، شنل به عطرسازی که باهاش آشنا شده بود گفته بود که تمام توانش رو بزاره و چند نمونه عطر مختلف آماده کنه تا اون بیاد و یکیشون رو انتخاب کنه ، یک چک هم بهش داده بود که فراتر از سطح توقع عطرساز بود و اونم با جون و دل و وسواسی که شنل می خواست مشغول به کار شد و یازده نمونه عطر برای شنل آماده کرد ، شنل به ترتیب از آخر به اول شروع به تست کرد ؛ عطر شماره یازده، نه بوش تنده عطر شماره ده،نه بوش کمه ، به ترتیب رو هر عطری یه ایرادی گذاشت تا رسید به عطر شماره پنج ، عطری که خود عطرساز هم مردد بود به شنل پیشنهاد بده چون هزینه تولیدش خیلی بالا بود ولی خوب اونم تو صف عطرها گذاشته بود ، همچین که شنل عطر شماره پنج رو بو کرد گفت همینه اونی که دنبالشم همینه ، ارنست اون عطر سازه گفت خوب چهارتای بعدی رو هم بو کنید شاید اونا بهتر باشن ولی شنل گفت نه این همونیه که می خوام ، ارنست گفت ولی هزینه تولیدش خیلی بالاست شنل گفت هزینش مهم نیست هر چه قدر باشه میخوامش و اینطوری بود که شنل تولید اولین عطرش رو شروع کرد و چون عدد شانسش همیشه عدد پنج بود و این عطر هم اتفاقا پیشنهاد شماره پنج بود اسم عطرش رو گذاشت شنل شماره پنج و دو حرف C هم به یاد اسم خودش و اسم کاپل روی شیشش گذاشت ، صد تا تولید اولشم همه رو هدیه داد ، هدیه داد به مشتری های بزرگش که اونا استفاده کنن و پزش رو به دیگران بدن و بقیه هم خواهانش بشن و اینجوری بازاریابی عطرهاش رو براش انجام بدن، تو فروشگاه هاشم دستور داد همه فروشنده ها فقط از عطر خودش استفاده کنند جوری که هر کس این بو رو هرجا حس کنه سریع تو ذهنش برند شنل تداعی بشه. با تولیدات مزون شنل و فروش بسیار موفق عطرهاش تعداد پرسنل شنل تو تمام تولیدی ها و مغازه هاش به دوهزار نفر رسیده بود. ارنست عطرساز هم دیگه نمی تونست جوابگوی سیل عظیم سفارشات مشتریان شنل بشه و شنل با بزرگ ترین شرکت تولید کننده عطر و ادکلن تو پاریس شریک شد تا اونا عطرهاش رو تولید کنند.
شنل الان همه چیز داشت و تنها چیزی که می خواست یه خانواده بود، ولی هرچه قدر که اون تو کارش موفق بود تو رابطه هاش ناموفق بود،شنل هرچی کارش پیشرفت می کرد و بیشتر پول درمیاورد بیشتر احساس تنهایی می کرد تا این که در شب تولد چهل سالگیش با بندور آشنا شد ، تولد چها سالگی شنل وسط آب روی یک کشتی مجلل گرفته شده بود و شنل هرکسی رو که تو زندگیش میشناخت دعوت کرده بود از اون مهمونی ها که تو روزنامه ها و مجلات در موردش صحبت می کردن و نقل محافل میشد، شنل تو مراسم تولدش از طریق یکی از دوستاش با بندور آشنا شد، بندور دو بار ازدواج کرده بود و الان تو مراحل قانونی طلاق همسردومش بود، اون انگلیسی بود و خیلی هم از شنل پولدارتر بود انقدر که وقتی شنل شب تولدش رفت روی عرشه کشتی بندور که همون حوالی بود از تجملات کشتی دهانش باز مونده بود. خود شنل جزو پولدارهای پاریس بحساب میومد ولی ثروت بندور بیش از این حرف ها بود.
بندور کلی از شنل خوشش اومده و براش کم نمیزاشت جواهرات ، الماس ، یاقوت ، مروارید و هر چیز با ارزش دیگه ای رو به شنل هدیه میداد تا بتونه دل اونو بدست بیاره و بدست هم آورد، شنل رفت انگلیس و تسلیم رفتارهای عاشقانه بندور شد، روزنامه های انگلیسی عکسشون رو تو صفحه اولشون زدن و بندور شنل رو به مهمونی هاش دعوت می کرد و اونو به دوستاش معرفی می کرد ، خیلی از مقامات کشوری انگلیس از دوستای نزدیک بندور بودن از جمله وینستون چرچیل که اون موقع رییس خزانه داری انگلیس بود، شنل بواسطه بندور با چرچیل آشنا شد و این دو نفر با هم رابطه دوستانه ای برقرار کردن و معمولا تو مهمونی ها و مراسم هم صحبت هم بودن.
همون سالی که شنل با بندور آشنا شد طرح پیراهن کوتاه مشکی اون مد سال شناخته شد و عطر شماره پنجش هم یکی از پرفروش ترین عطرهای جهان شد و دیگه آوازه شنل جهانی شده بود حتی یکی از استودیوهای معروف هالییود هم بهش پیشنهاد یک و نیم میلیون دلاری داد تا شنل بره اونجا براشون لباس طراحی کنه که شنل قبول نکرد اون به هرچیزی که میخواست تو پاریس رسیده بود تهش یک همدم می خواست که اونم پیدا شده بود پس دیگه کجا بره.
اون منتظر پیشنهاد ازدواج بندور بود و هر روز حس می کرد که این اتفاق نزدیک و نزدیک تره، شنل و بندور حتی تو بندر مونت کارلو یک عمارت بزرگ و اشرافی هم خریدن که البته با اصرار شنل ، شنل پولش رو داد اونا تصمیم گرفتن اونجا خونه تنهایی هاشون باشه تا بتونن سال ها با هم اونجا تو آرامش زندگی کنن ، چند سالی از رابطه شنل با بندور گذشته بود همه چیز خوب بود و دیگه واقعا وقت ازدواج بود ، تا این که شنل تو روزنامه ها عکس بندور رو با یک زن دیگه دید، شنل چهل و شش ساله انگار دنیا رو سرش خراب شد وقتی رفت و با بندور صحبت کرد بندور بهش گفت تو واقعا فکر کردی که من و تو قراره با هم… و جملش رو نیمه کاره گذاشت، حقیقت هم این بود که هیچ وقت بندور قول ازدواج به شنل نداده بود ولی هیچ وقت هم نگفته بود که نمی خواد این کار رو بکنه و الان هم می خواست با یک دختر از یکی از خانواده های بزرگ
انگلیس ازدواج کنه و شنل باز هم مثل گذشته و مثل همیشه تنها شده بود.
تو همین دوران بود که بازار سهام آمریکا سقوط کرد و رکود اقتصادی از آمریکا شروع شد و کمتر از یکسال به پاریس هم رسید از آمریکا گزارش میرسید که بعضی از سرمایه دارهایی که زندگیشون رو تو سقوط بازار سهام باختن خودکشی کردن تا مجبور نباشن زیر بار فقر برن، وضعیت کار شنل هم مثل همه بیزینس های دیگه تحت تاثیر رکود قرار گرفت، از آمریکا مجدد برای شنل پیشنهاد اومد که برای طراحی لباس بره اونجا ، با توجه به کاهش درامد مزون ها و کاهش سفارشات، شنل پیشنهاد یک میلیون دلاری اونارو قبول کرد ، چند وقت قبلش پیشنهاد یک و نیم میلیون دلاری رو رد کرده بود ولی الان پیشنهاد یک میلیون دلاری رو قبول کرد البته با این شرط که کارهاش رو تو پاریس بکنه و مجبور نباشه کل یکسالی که قرارداد بسته بود رو تو آمریکا بگزرونه، شنل کارش رو شروع کرد ولی اصلا موفقیت پاریس رو تو آمریکا نداشت و برای اولین بار بود که شنل تو کارش شکست می خورد.

طراحی جواهرات

تو دورانی که همش خبر بد میومد یک اتفاق خیلی شیرین هم افتاد بلاخره بعد از نزدیک به سی سال آدرین با معشوقش ازدواج کرد، اصلا داستان زندگی و عشق و عاشقی آدرین خودش یک اپیزود می خواد سی سال منتظر موندن و در نهایت به هم رسیدن، با رفتن آدرین شنل بیشتر از همیشه احساس تنهایی می کرد و از ته دل دوست داشت که اونم یکی رو داشته باشه که تو دوران پیریش بتونه باهاش روزاش رو سر کنه، دیگه سطح توقعشم آورده بود پایین ولی بازم کیس مناسبش رو پیدا نمی کرد تا این که با مردی به نام آیریب آشنا شد ، آیریب جواهر فروشی داشت یک مجله رو هم مدیریت می کرد وضع مالی متوسطی هم داشت و تنها مشکلش این بود که زن داشت که اونم بعداز چند وقتی که با شنل خوش گزروند برای زنش درخواست طلاق فرستاد و به شنل پیشنهاد ازدواج داد، آیریب اولین مردی بود که رسما به شنل پیشنهاد ازدواج میداد و شنل هم سریع قبول کرد ، شنل با کمک آیریب رفت تو کار طراحی جواهرات و بدلیجات و این کارش هم مثل همه کارهای دیگش گرفت ، حتی تو دورانی که مردم خیلی وضعیت مالی خوبی نداشتن اون کارش رونق داشت چون دقیقا می دونست چه کاری رو چه زمانی انجام بده ،هر چند که دیگه رقیباش هم از زیر سایه برند شنل بیرون اومده بودن و داشتن سهم بازار رو ازش می گرفتن ولی هنوز شنل ، شنل بود، اون دیگه الان پنجاه سالش شده بود و آخرین چیزی که می خواست آرامش در کنار همدمش بود که اونم تقریبا بهش رسیده بود، قرار مدار ازدواج رو هم با آیریب گذاشت ولی ، ولی آیریب مرد. آیریب تو ۵۲ سالگی تو زمین تنیس خونه شنل سکته قلبی کرد و قبل از اینکه بتونه با شنل ازدواج کنه مرد.
شنل های های گریه می کرد، البته معلوم نبود برای آیریب گریه میکنه یا برای بخت سیاه خودش، شنل شب ها فقط با آرام بخش می تونست بخوابه و اگه یک شب قرص هاش رو نمی خورد خوابش نمی برد. اوضاع به همین منوال می گذشت تا این که هیتلر مسیر زندگی کل مردم اروپا و شاید مسیر زندگی همه مردم جهان رو عوض کرد ، جنگ جهانی دوم شروع شد.

جنگ جهانی دوم

وقتی جنگ شروع شد شنل ۵۶ سالش بود چند ماه قبل ترش تو دیداری که با چرچیل داشت ، چرچیل بهش گفته بود آماده باش که بتونی سریع اروپا رو ترک کنی ، جنگ خیلی نزدیکه ولی شنل هم مثل خیلی های دیگه حرف های چرچیل رو جدی نگرفت. بعد از شروع جنگ شنل جزو اولین صاحب برندهایی بود که کار و کاسبیش رو تعطیل کرد، ارتش هیتلر هم که ارتش نبود انگار پیک موتوری بود با سرعت پیک پیشروی می کرد و شهر به شهر و کشور به کشور رو می گرفت و حالا نوبت فرانسه بود ، تو اپیزودهای داستان زندگی چرچیل و داستان زندگی هیتلر جزئیات جنگ جهانی رو مرور کردیم ، هیتلر به پاریس رسید ، بخش زیادی از مردم پاریس که یا پولش رو داشتن یا جایی خارج از پاریس داشتن از شهر فرار می کردن و شنل هم یکی از اونا بود ، وقتی از هتل محل اقامتش درخواست کرد که براش راننده بگیرن مجبور شد حقوق دو سال یک رانندرو بده تا بتونه اونو ببره جنوب فرانسه ، وسط راهم که بنزین ماشینشون تموم شده بود شنل مجبور شد پول یک تیکه جواهرات رو به جای چند لیتر بنزین بده تا به مقصد برسه، مقصد شنل خونه خواهرزادش پسر ژولیا همون خواهری که خودکشی کرد بود.
جنوب فرانسه امن تر از سایر قسمت هاش بود و شنل رفت اونجا که ببینه تکلیف جنگ چی میشه البته خواهرزاده شنل هم مثل خیلی های دیگه رفت جبهه و دیگه نه زن و بچش و نه شنل ازش هیچ خبری نداشتن ،شنل چند وقتی پیش خواهرزادش بود تا این که تصمیم گرفت به پاریس برگرده، شنل می خواست به بهانه خبر گرفتن از سرنوشت خواهرزادشم که شده برگرده پاریس. وقتی هم که همسر خواهرزادش گفت خطرناکه برنگرد اون گفت من نزدیک پنجاه و هشت سالمه برای اسیر شدن زیادی پیرم کسی کاری به کارم نداره ،
شنل برگشت پاریس حالا این که با چه بدبختی برگشت و چیا تو سفرش دید بکنار ، وقتی رسید پاریس مستقیم رفت همون هتل ریتز که سال ها تو یکی از سوئیت هاش داشت زندگی می کرد قبل از رفتنش پول کرایه چند ماه اطاقش رو پیش پیش داده بود شنل با وجود چندین ویلا و آپارتمان جایگاه اصلیش تو سی سال گذشته سوییت هتل ریترز بود ولی الان که برگشت دید هتل هم مثل همه جاهای دیگه به اشغال آلمان ها درومده، جلوی در هتل ازش برگه ورود خواستن که اون نداشت ولی مدیر هتل تا شنل رو دید اومد جلو و با صحبت با افسری که مسئول هتل بود تونست شنل رو بیاره تو و یک سوییت دیگه بهش بده ،
شنل هم رفت دوش گرفت یکی از اون لباس های مشکی زیبای همیشگیش رو پوشید و برای شام رفت به رستوران هتل ، تو رستوران نصف آدما نظامی های بالارتبه آلمانی بودن و نصف دیگه همون آدم هایی که شنل شب های دیگه هم اونجا میدید، اون شب شنل با چند تا از نظامی های آلمانی که برای عرض ادب و هم صحبتی با مادمازل شنل پیشش میومدن آشنا شد که مهم ترین اونا مرد آلمانی بود به نام بارون هانس که دوستاش بهش می گفتن اشپاتس به معنی گنجشک ، از قضا این آقای گنجشک از خیلی وقت پیش شنل رو می شناخت و حتی تو مهمونی بزرگ چهل سالگی شنل تو کشتی هم شرکت کرده بود و وقتی نشونی های اون موقع رو داد شنل هم به یاد آوردش و سرتون رو درد نیارم اینطوری بود که تو بحبوهه جنگ جهانی دوم و اشغال پاریس شنل تو پنجاه و هشت سالگی با گنجشک آشنا شد و رابطشون با هم از همون شب شروع شد. بله ۵۸ سالگی و آغاز رابطه ای جدید اینبار با گنجشک.
شنل از گنجشک و هرکس دیگه ای که میدید سراغ خواهرزادش آندره رو می گرفت ، روزها و ماه ها پشت سر هم میومدن و میرفتن ولی هیچ کس از اون خبری نداشت ، اوضاع پاریس هم اصلا خوب نبود مردمی که تا دیروز تو رستوران های شیک شهر میشستن و غذا میخوردن الان داشتن تو زباله ها دنبال ته مونده غذا ها می گشتن. شنل مدام چهره همسر آندره میومد جلوش که شنل بهش قول داده بود آندره رو سالم برمیگردونه ولی خبری از اون نبود که نبود ، شنل به هر مقام و مسئول آلمانی که میرسید پول میداد رشوه میداد که بتونه از آندره خبر بگیره ولی هیچ ، اون انقدر پول خرج کرده بود که باهاش میشد یک گردان رو آزاد کرد
گنجشک هم که دیگه شب و روزش با شنل سپری میشد بهش قول داده بود که اگه آندره زیر سنگ هم باشه پیداش می کنه و این کار رو هم کرد بلاخره پیداش کردن، آندره اسیر شده بود ولی همین که زنده بود برای شنل خبر خوبی بود و شنل حاضر بود برای آزاد کردنش هر کاری بکنه ولی هیچ کس نمی تونست حدس بزنه که شنل مجبوره چه کارایی بکنه.
داستان این بود که گنجشک با همکاری یک سری از افسرهای عالی رتبه دیگه دنبال این بودن که بتونن بدون اطلاع هیتلر با چرچیل وارد مذاکره بشن و به جنگ پایان بدن ، تلفات زیاد جنگ و خونهای زیادی که ریخته شده بود اونا رو به این فکر انداخته بود که تا دیر نشده باید جنگ رو تموم کنن و میخواستن با یه واسطه با چرچیل مذاکره کنن، ولی هیچ کسی رو نداشتن که هم با چرچیل رابطه نزدیکی داشته باشه و هم این که بتونن رازشون رو باهاشون در میون بزارن هیچ کس بجز شنل. اونا میدونستن که شنل یکی از دوستای نزدیک چرچیله و با توجه به رابطه نزدیکی که گنجشک باهاش داشت شنل بهترین گزینه بود، حالا این که گنجشک با این نیت به شنل نزدیک شده و یا بعد از آشنایی اونو انتخاب کردن رو هیچ وقت کسی نفهمید.
برنامه این بود که قرار بود چرچیل به زودی با استالین و روزولت تو تهران جلسه داشته باشه ازونجا بره تونس و از تونس هم به مادرید سفر کنه، حالا شنل باید خودش رو به مادرید میرسوند و وقتی چرچیل میومد اونجا از طریق سفارت بهش پیغام میداد و در نهایت باهاش دیدار می کرد و نامه ای که گنجشک و هم تیمیهاش آماده کرده بودن رو به چرچیل میداد و باهاش درباره پایان دادن به جنگ صحبت می کرد.
در مقابل به شنل قول داده شده بود که قبل از ماموریت میتونه بره برلین و با آندره تو زندان ملاقات کنه و بعد از ماموریت هم اونا هرطور شده آندره رو آزاد می کنن شنل هم قبول کرد ، رفت برلین و آندره ای که پوست و استخون شده بود رو ملاقات کرد، آندره تو زندان سل گرفته بود و حال و روزش افتضاح بود. شنل بعد از ملاقات با آندره و قول دادن به اون که به زودی آزادت می کنم بلافاصله از برلین برگشت و عازم مادرید شدو منتظر موند که چرچیل بیاد مادرید، ولی چرچیل از تهران به تونس رفته بود و اونجا به شدت مریض شده بود و سفر مادریدش و دیدار با ژنرال فرانکو رو کنسل کرده بود و اینطوری نقشه اونا هم نقش بر آب شده بود و شنل ۶۱ ساله هم برگشت پاریس.
هر روز که از جنگ میگذشت احتمال شکست آلمان بیشتر میشد، پایان آغاز شده بود ، با ورود اولین سربازهای ارتش فرانسه برای بازپس گیری کشورشون به شمال فرانسه آلمانی ها که شکست رو حتمی میدیدن یکی یکی از پاریس رفتن و گنجشک هم پر کشید رفت آلمان.
قبل رفتنش هم به شنل پیشنهاد داد که با من بیا بریم آلمان اینجا بعد از این که ارتشی ها بیان هر کسی روکه با آلمان ها رابطه داشته می کشن. ولی آخر عمری دل کندن از پاریس برای شنل غیر ممکن بود و اون موند پاریس و خودش رو آماده بدترین اتفاقات کرد.
طبق پیش بینی ها بعد از این که آلمانها رفتن و کشور آزاد شد وقت تسویه حساب با کسانی شد که تو این مدت با آلمانی ها رابطه برقرار کرده بودن، همه زنهای جوونی که با افسرهای آلمانی رابطه داشتن دونه دونه دستگیر میشدن موهای سرشون رو از ته میتراشیدن و لخت تو شهر میچرخوندن.
شنل تو سوییت هتل ریتز منتظر دستگیریش بود و همین اتفاق هم افتاد ، دو تا مرد جوون اومدن و اونو به اداره امنیت بردن، بعد از اینکه اونجا کلی بازجوییش کردن برخلاف انتظار بازجو اومد گفت مادمازل شنل شما آزادین که برین، شما خیلی شانس دارین که دوستان رده بالا و تاثیرگزاری دارین، اما یک چیز رو بدونین درسته که از چنگ ما در رفتین ولی مردم ول کنتون نیستن بهتره هرچه زودتر از کشور برید.
دقیق معلوم نشد که چه کسی ضمانت شنل رو کرده بود ولی احتمال خیلی زیاد خود چرچیل واسطه شده بود که بهش کاری نداشته باشن. شنل رفت سوییس و ده سال بعدی زندگیش رو اونجا گزروند. گنجشک هم که تونسته بود از دست دشمناش فرار کنه رفت سوییس پیش شنل و یه مدتی پیش اون بود، آندره خواهرزاده شنل هم از زندان آزاد شد و برگشت پیش زن و بچش و آدرین هم تا آخر عمر در کنار همسرش با عشق زندگی کرد.

مرگ شنل

ولی برای خود شنل این پایان ماجرا نبود شنل بعد از ده سال دوری از پاریس در ۷۱ سالگی با ارائه یک سری تازه از طراحی هاش برگشت پاریس، با توجه به روابطش با آلمانها تو زمان جنگ محبوبیتش تو پاریس کمتر شده بود ولی خوب ده سال هم از اون موضوع گذشته بود ، هرچی که بود از طرح های شنل خیلی تو فرانسه استقبال نشد و زن های پاریس طرح های جدید دیور رو بیشتر میپسندیدن، ولی تو آمریکا و چند کشور دیگه طرح های شنل باز هم مورد استقبال قرار گرفت و مد روز شد. در طول تاریخ هیچ طراحی در عالم مد و لباس این همه سال تو اوج نبوده و هیچ عطری پر فروش تر از عطر شماره ۵ اون نبوده.
شنل تا روزهای آخر عمرش کار کرد و خودش رو از دست و پا ننداخت. اون حتی سنگ قبر خودش رو هم طراحی کرد، طرح مزین به نمای پنج سر شیر که نماد عدد شانسش عدد ۵ بود. کوکو شنل ، دهم ژانویه سال ۱۹۷۱ در ۸۷ سالگی تو سوییت محل اقامتش در هتل ریتز از دنیا رفت و در سوییس به خاک سپرده شد.

به امید دیدار
امیر سودبخش اردیبهشت ۱۴۰۰

2 پاسخ

  1. سلام آقای سودبخش میخواستم بخاطر این همه زحمت و تلاش ازتون تشکر کنم بی صبرانه منتظر کارای جدیدتم ببخشین یه سوال داشتم . چجوری میتونم آهنگهای این قسمت رو دانلود کنم ؟

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *