مارتین لوترکینگ
اپیزود ۱۷ ام پادکست رخ با عنوان من رویایی دارم – داستان زندگی مارتین لوترکینگ قسمت دوم و پایانی.
خلاصه
تو قسمت اول داستان زندگی مارتین لوترکینگ رو از زمانی که به دنیا اومد تا زمانی که مبارزاتش رو شروع کرد مرور کردیم ، از دوران کودکیش ، خانواده مذهبیش ، استعداد سخنرانیش و اتفاقاتی که براش افتاد حرف زدیم تا رسیدیم به مبارزات مدنی و بدون خشونتی که داشت.
اول ماجرای تحریم اتوبوس های مونتگومری رو گفتیم و دیدیم که بعد از ۳۸۱ روز تلاش و پافشاری روی خواسته هاشون به نتیجه رسیدن.
بعد ماجرای رستوران های شهر نشویل و دستگیری ۸۰ دانشجویی رو گفتیم که همشون بین جریمه و زندان دومی رو انتخاب کردن و مردم هم بیرون از زندان انقدر حمایتشون کردن که دست آخر به هدفشون رسیدن.
بعد کینگ برگشت آتلانتا ، تو آتلانتا و آلبانی مبارزات خیلی خوب پیش نرفت بعد هم به ماجرای درگیری اعضای جنبش نشویل با سفیدپوست ها رسیدیم ، داستان فرارشون به سمت کلیسا و بازداشتشون تو می سی سی پی.
بعد هم به یکی از مهم ترین قسمت های مبارزات کینگ رسیدیم ، داستان مبارزات برمینگهم که با فرماندار خشن اونجا آقای جرج والاس و مسئول امنیت شهر آقای بول کارنر آشنا شدیم و دیدیم که جرج والاس انقدر مقاومت کرد که رییس جمهور نیروهای نظامی ایالت رو به فرمان خودش دراورد و اونا به زور والاس رو از دانشگاه کنار زدن.
دست آخر هم رسیدیم به حمایت رییس جمهور کندی و طرحی که می خواست برای حمایت از سیاه پوست ها به مجلس بده و در ادامه اون راه پیمایی بزرگ واشنگتن و سخنرانی معروف مارتین لوترکینگ به نام من رویایی دارم.
بریم ببینیم که ادامه داستان کینگ به کجا میرسه

بعد از راه پیمایی واشنگتن و سخنرانی کینگ و حمایت رییس جمهور کندی از جنبش، امید تو دل ۲۱ میلیون آمریکایی سیاه پوست و خیلی از سفیدپوست های همدرد اونا جوونه زده بود ، جنبش بیش از پیش قدرت گرفته بود و اعضای سازمان رهبری مسیحیان جنوب که ما به عنوان جنبش کینگ ازشون اسم میبریم کلی خوشحال بودن ولی خوشحالیشون فقط دو هفته دووم داشت ، دو هفته بعد تو یکی از کلیساها بمب گذاری کردن و چهار دختر بچه ای که تو تظاهرات واشنگتن شرکت کرده بودن رو تو این بمب گزاری کشتن کاملا مشخص بود که نژادپرست ها به تلافی راه پیمایی واشنگتن این بمب گزاری رو انجام داده بودن .
جان اف کندی
جنبش اسیر غم این بمب گزاری و کشته شدن چهار دختر معصوم بود که اتفاقی افتاد که کل مردم جهان رو در شوک فرو برد ، در ۲۲ نوامبر سال ۱۹۶۳ جان اف کندی رییس جمهور آمریکا و حامی حقوق برابری سیاه پوستان ترور شد، جنبش بزرگ ترین حامی سیاسی خودش رو از دست داده بود و همه نگاه ها از تظاهرات سیاه پوست ها معطوف شد به این اتفاق بزرگ ، برای من جالبه که در خصوص انگیزه ترور کندی صحبت هایی زیادی میشه و انواع و اقسام سناریوها مطرح میشه ولی معمولا خیلی کم به این موضوع توجه میشه که شاید ترور کندی توسط نژادپرست های سفیدپوست انجام شده باشه مخصوصا این که کندی تمام قد از سیاه پوست ها دفاع کرده بود و بحث روز جامعه آمریکا تو اون زمان هم موضوع داغ تظاهرات سیاه پوست ها بود و اصلا بعید نیست که دلیل ترور کندی هم همین موضوع بوده باشه ، قبل از این که از موضوع ترور کندی بخواهیم بیاییم بیرون یک موضوع عجیب و غریب راجع به افراد خانواده کندی هم بهتون بگم ، خانواده ای که بنده خداها انگار نفرین شده بودن
جان اف کندی رییس جمهور امریکا تو سن ۴۶ سالگی ترور شد
قبل از اون برادر بزرگترش تو ۲۹ سالگی تو جنگ جهانی دوم هواپیماش سقوط میکنه میمیره
یکی دیگه از خواهراش هم تو ۲۸ سالگی وقتی سوار هواپیما بود و داشت میرفت فرانسه که دوست پسرش رو ببینه هواپیماش سقوط میکنه میمیره
پسر دوم خودش بعد از این که بدنیا میاد چند روز بعد میمیره
یک برادر دیگش به نام رابرت کندی که تو قسمت اول هم راجع بهش زیاد صحبت کردیم و دادستان کل آمریکا بود هم ۵ سال بعد از ترور جان اف کندی اونم ترور میکنن و کشته میشه.
یکی از پسرهای رابرت کندی تو هتل محل اقامتش اووردوز میکنه میمیره ،
یه پسر دیگش هم تو پیست اسکی بر اثر حادثه برخورد با درخت میمیره
این دوتا که گفتیم پسرهای برادر رییس جمهور بودن
یکی از پسرهای خود جان اف کندی هم هواپیمای شخصیش سقوط می کنه و خودش و زنش و خواهرزنش میمیرن
داستان به کشته شدن نوه ۲۲ ساله کندی ها هم کشیده میشه که دیگه واردش نمیشیم، واقعا سرنوشت این خانواده خیلی عجیب غریبه.
برگردیم به داستان ، ترور کندی سرنوشت مبارزات رو تحت تاثیر قرار داده بود هیچ کس نمی دونست رییس جمهور بعدی یعنی لیندون جانسون در خصوص لایحه مدنی کندی چه تصمیمی میگیره و اصلا این موضوع براش مهم هست یا نه ، همه منتظر تصمیم جانسون بودن و اونم تو اولین سخنرانیش تکلیف رو کاملا روشن کرد اون گفت هیچ کس نمی تونه جلوی راهی رو که رییس جمهور کندی شروع کرده بود رو بگیره و جانسون فقط چند هفته بعد از ترور کندی لایحه حقوق مدنی رو به جریان انداخت تعداد زیادی از سناتورها تمام تلاششون رو کردن که جلوی رای گیری لایحه تو مجلس سنا رو بگیرن و سعی می کردن با وعده و وعید نظر سناتورهای دیگه رو هم بخرن.
تا این جای داستان رو داشته باشید ، موازی با این اتفاق ها یک گروه از مدافعین حقوق سیاه ها که بیشترشون هم سفیدپوست بودن تصمیم گرفتن چند تا از نماینده هاشون رو بفرستن به می سی سی پی تا اونجا جلوی ترویج نژادپرستی رو بگیرن ، دو نفر سفیدپوست و یک سیاهپوست به سمت می سی سی پی حرکت کردن ، حالا چرا بین این همه جا می سی سی پی ، چون این ایالت تو جنوب آمریکا یکی از اصلی ترین مخالف های برابری حقوق سیاه ها و سفیدها بود از فرماندارش گرفته تا سناتورهاش و بیشتر سفیدپوست های ساکنش، اگه یادتون باشه پلیس تو همین ایالت فعالین جنبش نشویل رو دستگیر کرد و حتی مارتین لوترکینگ هم تو سخنرانی تاریخیش به این ایالت اشاره کرده بود اونجا که گفت
رویای من اینست که روزی ایالتی مثل می سی سی بی، ایالتی که در بی عدالتی و ظلم میسوزد به سرزمین آزادی و عدالت تبدیل بشه.
این گروه به سمت می سی سی پی حرکت کردن ولی هیچ وقت به مقصد نرسیدن ، آخرین خبر از اونا این بود که میگفتن پلیس به جرم سرعت غیر مجاز ماشینشون رو جریمه کرده و گرفتتشون ولی کمی بعد آزادشون کرده ، هیچ کس خبری ازشون نداشت ولی تقریبا همه حدس میزدن که چه بلایی سرشون اومده ، یکم بعد ماشین سوخته شده اونا پیدا شد.
یه مکالمه تلفنی تاریخی بین رییس جمهور جانسون و رییس اف بی آی ضبط شده که توش رییس اف بی آی به جانسون میگه قربان ما ماشین سوخته شدشون رو پیدا کردیم ولی اثری از جنازه ها نیست شدت سوختگی انقدر بالاست که مشخص نیست کسی تو ماشین بوده یا نه شاید سوخته باشن شایدم دستگیر شده باشن ، جانسون بهش جواب میده من بعید میدونم مردم اونجا حاضر باشن به این آدم ها رحم کرده باشن مثل این که رییس جمهور جانسون بهتر از هرکس دیگه ای مردمان می سی سی پی رو میشناخت.
این اتفاق عزم رییس جمهورجانسون رو برای تصویب لایحه بیشتر جزم کرد و در نهایت این لایحه تصویب شد و جانسون اونو امضا کرد ، تصاویری که از لحظه امضا تاریخی جانسون به یادگار مونده مارتین لوترکینگ و رابرت کندی رو پشت سر جانسون نشون میده ، طبق قانون جدید دادستان آمریکا میتونست علیه تبعیض نژآدی تو محیط کار و مدارس و مکان های عمومی اقدام قانونی بکنه و اگه کسی بخواد با این قانون مقابله کنه زندانی میشه. این قانون درحالی تصویب شد که هنوز خبری از اون سه نفری که ماشینشون سوخته شده بود نبود ولی کمی بعد جنازه های هرسه نفر پیدا شد ، گزارشات کالبدشکافی نشون میداد دو نفر سفیدپوست هرکدوم به ضرب یک گلوله کشته شده بودن ولی نفر سوم که سیاه پوست بود اول انقدر زده بودنش که استخونهاش شکسته شده بود بعد هم با شلیک سه گلوله کشته بودنش اونا توسط اعضای گروه کوکلاس کلان با همکاری کلانتر منطقه کشته شده بودن ولی تمام مظنونین به قتل با قید وثیقه آزاد شدن ،
گروه کوکلاکس کلان یک گروه به شدت تندرو و رادیکال امریکایی بودن که قدمتشون برمیگرده به سال ۱۸۶۵ که توسط یک کهنه سرباز آمریکایی تاسیس شد ، اون زمان هدف گروه جلوگیری از تصویب قانون برده داری بود اعضای این گروه بسیار نژادپرست بودن مخالف سرسخت کاتولیک ها بودن و به شدت هم مخالف یهودی ها بودن و تو جریان جنگ جهانی دوم و اتفاقات بعدش هم اونا طرفدار هیتلر و منکر هلوکاست بودن ، اونا تو دهه شصت که ما داریم دربارش صحبت می کنیم طرفدارهای زیادی هم داشتن،
خیلی از لینچ کردن سیاه پوست ها که تو قسمت اول توضیح دادیم توسط همین نژادپرست ها انجام میشد ، یه ویژگیشون هم این بود که قیافه های خودشون رو ترسناک میکردن نقاب های عجیب غریب میزدن که سیاه پوست ها بیشتر ازشون حساب ببرن ، عکس های عجیب غریبشون رو میزارم تو پیج اینستای پادکست رخ برید ببینید.
تو سال ۱۹۶۴ مارتین لوترکینگ در حالی که فقط ۳۵ سال داشت جایزه صلح نوبل رو گرفت ، بعد از دریافت جایزه گفت من این جایزه رو به خاطر از دست رفته هامون قبول می کنم اونایی که جونشون رو دادن تا راه ما هموار بشه ، این یک پیروزی و مقام شخصی نیست این جایزه متعلق به شرافت تمام سیاه پوست ها و سفیدپوست هایی که دارن مبارزه مدنی می کنن. بعد هم با وجود این که وضع مالی خیلی خوبی نداشت و حتی یک خونه هم برای زن و بچه هاش نخریده بود تمام پولی که به عنوان جایزه گرفته بود رو بخشید.
حق رای
اینجای داستان میخواهیم به معروف ترین و از نظر خیلی ها مهم ترین قسمت مبارزات مارتین لوترکینگ بپردازیم ، این بار مبارزه برای گرفتن حق رای سیاه پوست هاست.
باید بدونید که اون زمان طبق قانون کلی که تو آمریکا حکمفرما بود سیاه پوست ها حق رای داشتن ولی در عمل با توجه به تنوع قوانین ایالتی تو جنوب کشور آمریکا رای دادن برای اکثریت سیاه پوست های جنوب غیرممکن بود ، هر ایالت به هر نحوی جلوی رای دادن سیاه پوست ها رو می گرفت، مثلا وقتی سیاه پوست ها میومدن رای بدن میگفتن برگه رای تموم شده یا زمان ثبت نام تموم شده یا مسئول مربوطه نیستش و هزارجور بهونه دیگه. تازه قوانین تو بعضی ایالت ها اینطور بود که برای رای دادن باید مالیات رای میدادی و این برای سیاه پوست های فقیر خوشایند نبود و از اون بدتر این که وقتی میخواستی برای رای دادن ثبت نام کنی باید یک ضامن با خودت میبردی که اون ضامن خودش ثبت نام کرده باشه و راضی باشه که ضمانت تو رو هم بکنه.
با این اوصاف کینگ تصمیم گرفت با هدف اینکه یکبار برای همیشه سیاه پوست ها بتونن با رایی که میدن خودشون سرنوشت خودشون رو تایین کنن ، کارزار مبارزات برای حق رای سیاه پوست ها رو تو شهر سلما از ایالت آلاباما راه اندازی کرد. چرا سلما ؟ چون این شهر بدترین سابقه رای دادن سیاه پوست ها رو تو کل جنوب آمریکا داشت.تو سلما فقط دودرصد واجدین شرایط سیاه پوست تونسته بودن برای رای دادن ثبت نام کنن این درحالی بود که بیش از ۵۰% جمعیت سلما را سیاه ها تشکیل میدادن.
یک فیلم معروف هم به نام سلما هست که فقط به اتفاقات این کارزار میپردازه ، همینجا به رسم جدیدمون یک کتاب هم معرفی کنیم ، از میون منابع مختلفی که وجود داره برای آشنایی با عقاید مارتین لوترکینگ من کتاب مهاتما گاندی و مارتین لوترکینگ قدرت مبارزه عاری از خشونت رو بهتون پیشنهاد میکنم که نسخه دیجیتالش هم هست میتونید تهیه کنید بخونید.
با این مقدمات بریم به ژانویه ۱۹۶۵ شهر سلما .
مارتین لوترکینگ تو سلما با هدف کسب حق رای سیاه پوست ها تظاهرات هایی رو برنامه ریزی کرد ،
البته قبل از اینکه به سلما بره چندباری با رییس جمهور جانسون دیدار کرد و ازش خواست که قانون حق رای سیاه پوست ها رو تصویب کنه ولی جانسون که به تازگی قانون حقوق مدنی سیاه پوست ها رو امضا کرده بود و کلی درگیر این داستان بود سعی می کرد از زیربار دردسرهای جدید در بره و مدام کینگ رو به آرامش دعوت کنه و اونو از راه انداختن یک کارزار دیگه و یک دردسر دیگه منصرف کنه
جانسون به کینگ گفت من رییس جمهور آمریکا هستم و خیلی کارهای دیگه و اولویت های دیگه ای هم بجز این داستان ها دارم ، بهتره که تو هم فعلا بیخیال ماجرا بشی تا یکم زمان بگزره ببینیم چی میشه ، ولی خوب کینگ گوشش بدهکار این حرف ها نبود و بلند شد با دار و دستش رفت سلما و تظاهرات و تجمعات حق رای رو اونجا برنامه ریزی کرد
حالا با توجه به قدرت گرفتن کینگ و فعالیت هایی که جنبش اون می کرد اف بی آی به شدت اونو تحت نظر داشت ، تمام مکالمات خودش و اطرافیانش شنود می شد ، هرجا میرفت کاملا متوجه میشد که چندتا مامور اف بی آی دارن تعقیبش می کنن ، از یک طرف فشار تحت نظر گرفته شدن و احتمال این که هر لحظه ممکنه خودش یا همراهانش رو مامورها دستگیر کنن و از طرفی دیگه تماس ها و تهدیدهای بیشماری که تعدادشون از قبل هم بیشتر شده بود ، مخصوصا این که کینگ به چشم خودش کشته شدن چندرهبر سیاسی رو دیده بود کشته شدن چهار دختر بچه طفل معصوم بیگناه رو دیده بود و همش احتمال میداد نفر بعدی شاید خودش و خانوادش باشن اصلا هم اینطور نبود که شما فکر کنید داریم راجع به ابرقهرمانی صحبت می کنیم که این چیزها براش مهم نبود ، نه بر عکس کینگ هم یه آدم بود مثل بقیه و این داستان ها کاملا روش تاثیر می گذاشت و اعصاب و روانش رو بهم ریخته بود، حتی با همسرش سر این جریانا به مشکل خورده بود ، همسرش هم حق داشت، نژادپرست ها تهدید کرده بودن که هر چهارتا بچش رو میکشن،
ولی نکته این بود که با وجود همه ترس و وحشتی که داشت برای رسیدن به هدفش حاضر بود این ریسک رو بکنه و کرد ، تو سلما با هماهنگی جنبش مارتین لوترکینگ سیاه پوست ها برای ثبت نام دسته دسته به مراکز ثبت نام رای دهنده ها می رفتن ولی پلیس با خشونت تموم ازشون استقبال میکرد، در مقابل ولی اونا هیچ واکنشی از خودشون نشون نمیدادن. کلانتر منطقه سلما آقای جیم کلارک هم به شدت نژادپرست و مخالف سرسخت سیاه ها بود و با بیرحمی تموم ازشون استقبال می کرد اون انقدر خشونت به خرج داده بود که کابوس سیاه پوست ها شده بود خیلی از افرادی که تو کل سال های مبارزات حضور داشتن می گفتن کلارک خشن ترین و بی رحم ترین دشمن اونا بود ، البته که آقای کلارک فقط کلانتر سلما بود و یک حامی خیلی بزرگ هم داشت که شما هم میشناسینش، آقای جرج والاس فرماندار ایالت آلاباما که شهر سلما در این ایالت بود ، والاس همون شخصیه که تو قسمت اول داستانش رو تعریف کردیم و گفتیم که رفت جلوی در دانشگاه وایستاد و نمیزاشت سیاه پوست ها ثبت نام کنن تا این که نیروهای فدرال به فرمان کندی اومدن کنار زدنش، حالا شما حساب کنید که والاس زخم خورده دوباره داره میبینه که کینگ پاشده اومده تو یکی از شهرهای دیگه داستان درست کرده اونم تو شهری که کلانترش جان کلارکه،
تو تظاهراتی که جنبش کینگ به راه انداخت کلارک بهشون امون نداد ، بعد از این که حسابی کتکشون زد کینگ و چندین نفر دیگه رو بازداشت کرد انداخت زندان ، خبر زندان رفتن کینگ که به گوش همسرش رسید اونم پاشد اومد سلما ، نه این که این اولین باری باشه که کینگ رفته زندان نه بارها و بارها اون دستگیر و زندانی شده بود ولی داستان سلما فرق می کرد و خطر تو سلما از همه جاهای دیگه بیشتر بود.
وقتی کینگ زندان بود مالکوم ایکس یکی از رهبران سیاه پوست ها اومده بود سلما سخنرانی کنه ، مالکوم ایکس و کینگ اصلا رابطه خوبی با هم نداشتن درسته هدفشون یکی بود ولی روششون زمین تا آسمون باهم فرق داشت ، روش مبارزات کینگ برگرفته از روش گاندی مبارزات مدنی و بدون خشونت بود ولی مالکوم ایکس دقیقا برعکس می گفت نه این سوسول بازیها چیه زدن باید بزنی ، کشتن باید بکشی، مالکوم و کینگ همسن و سال بودن و پدران هر دو نفر هم واعظ و فعال سیاسی بودن ، پدر مالکوم وقتی اون خیلی کوچیک بود توسط گروه کوکلاکس کلان که قبل تر راجع بهشون صحبت کردیم به قتل رسید و خانوادشون از هم پاشید و مالکوم هم سرنوشت عجیبی پیدا کرد.
( اگه خواستید راجع به مالکوم ایکس بیشتر بدونید اپیزود تبعیض سیاه از پادکست راوکست رو گوش کنید این اپیزود به صورت هماهنگ همزمان با داستان زندگی مارتین لوترکینگ منتشر شده و به جنبش مبارزه با تبعیض نژادی سیاه پوست ها میپردازه.)
برگردیم به داستان ، مالکوم که برای سخنرانی به سلما اومده بود با همسر کینگ هم دیدار کرد و بهش پیفام داد که بهتره تو سلما یک جنبش آلترناتیوی هم وجود داشته باشه که اگه مبارزات مدنی کینگ جواب نداد اونا بتونن راه رو ادامه بدن که خوب کینگ با پیشنهاد مالکوم به شدت مخالف بود البته دیگه کار به بحث و اختلاف نظر نکشید چونکه کمتر از یک ماه بعد از دیدار مالکوم و همسر کینگ مالکوم ترور شد ، البته نه به دست نژادپرست ها بلکه به دست مخالف های داخلی خودشون .
کمی بعد که کینگ از زندان آزاد شد ، برای جلب کمک از شهر خارج شد و خیلی از خبرنگارها و روزنامه نگارها هم از سلما خارج شدن ، فرماندار والاس که اوضاع رو مناسب دید دستور داد که تو اولین گردهمایی که سیاه پوست ها داشتن به دور از چشم مطبوعات و خبرنگارهایی که اکثرا از شهر رفته بودن به سیاه پوست ها حمله کنن و حسابی ازشون زهرچشم بگیرن ، دارودسته کلانتر کلارک هم وحشیانه بهشون حمله کردن و چندین نفر رو کشتن و زخمی کردن ، یکی از کشته شده ها پسرجوونی بود به نام جیمی که با مادر و پدربزرگ ۸۲ سالش تو تظاهرات شرکت کرده بود و سربازها جلوی چشم مادر و پدربزرگ جیمی رو با گلوله کشتن.
خبر که به کینگ رسید اونو به شدت تحت تاثیر قرار داد و یک سخنرانی تند علیه رییس جمهور کرد و گفت آمریکایی که تو ویتنام میلیون ها دلار داره خرج می کنه و آدم های بی دفاع رو میکشه تو خاک خودش نمی تونه از جون آدم های خودش محافظت کنه ، گفت من بار دیگه به دیدار رییس جمهور میرم و اگه اینبار کاری انجام نده خودمون اقدام می کنیم.
کینگ رفت پیش رییس جمهور و بهش گفت میخواد راه پیمایی بزرگ رو برنامه ریزی کنه هرچند که رییس جمهور موافقت نکرد ولی اون تصمیم خودش رو گرفته بود.
یکشنبه خونین
راه پیمایی بزرگ از سلما به سمت مونتگومری ، دقیقا حرکتی شبیه به حرکت گاندی. راه پیمایی نمک گاندی رو تو اپیزود گاندی احتمالا” شنیدید، اینجا هم کینگ می خواست همین کار رو بکنه راه پیمایی به طول ۸۷ کیلومتر از سلما به مونتگومری راه بندازه و هدفش این بود که توجه رسانه ها و مردم آمریکا رو به خواسته های سیاه پوست های جنوب جلب کنه .
راه پیمایی از سلما شروع شد و به دلایل نامعلومی خود کینگ تو این راه پیمایی حاضر نشد، بعضی ها میگن انقدر تهدیدش کرده بودن که ترسیده بود که خیلی هم بعید نیست بعضی ها میگن جنبش تصمیم گرفت که با توجه به خطرات بسیار زیاد این راه پیمایی اون نباشه که اینم بعید نیست ، در هر صورت عدم حضور کینگ تو این راه پیمایی مهم و حیاتی عجیب بود.
تا حالا تو همه تظاهرات و تجمعات کینگ ردیف اول بود ولی تو راه پیمایی سلما خبری از کینگ نبود ،
یکشنبه ۷ مارس ۱۹۶۵ تعداد زیادی از سیاه پوست ها به همراهی سفیدپوست هایی که حامی اونا بودن و از شهرهای مختلف دیگه بهشون ملحق شده بودن، راه پیمایی مسالمت آمیز خودشون رو به سمت مونتگومری شروع کردن و به سمت خروجی شهر سلما حرکت کردن ، خروجی شهر یک پل تاریخی داره به نام پل پتوس جمعیت تظاهرکننده ها وقتی به وسط پل رسیدن دیدن اونطرف پل کلانتر جان کلارک و تعداد بسیار زیادی از مامورهای پلیس مجهز در حالی که ماسک هم به صورتشون زدن آماده ان که ازشون استقبال کنن ، سیاه پوست ها در حالی که آماده دستگیری شده بودن به ناگاه دیدن که خبری از دستگیری نیست و ارتش کلانتر کلارک داره به سمتشون حمله میکنه ، کلارک با گاز اشک آور و باتوم دستور حمله به سیاه پوست هایی رو داد که اصلا از خودشون مقاومتی نشون نمیدادن و به خشونت اعتقادی نداشتن ، ولی عدم اعتقاد سیاه پوست ها به خشونت کافی نبود چون روبروشون آدم هایی بودن که اتفاقا به خشونت خیلی هم اعتقاد داشتن و زدن تظاهر کننده ها رو لت و پار کردن ، یک کشیش سفیدپوست کشته شد و ده ها نفر دیگه هم زخمی و خونین و مالین راهی بیمارستان شدن ، تک تک صحنه های این نبرد خونین توسط خبرنگارها گزارش میشد و هفتاد میلیون نفر در سراسر امریکا داشتن زنده این تصاویر رو میدیدن.
، ما هم براتون فیلماش رو تو پیج میزاریم ، اون روز تو تاریخ آمریکا به نام یکشنبه خونین به یادگار موند ،خیلی از سفیدپوست های ایالات دیگه که روحشون هم از این جریانات خبر نداشت قشنگ درگیر ماجرا شدن ، خبر یکشنبه خونین شد خبر و بحث اول آمریکا ، همه ازش صحبت می کردن برای خیلی از مردم مخصوصا شمال امریکا که این چیزارو از نزدیک ندیده بودن اتفاق، اتفاق وحشتناکی بود.
اولین واکنشی که کینگ به یکشنبه خونین داشت این بود : برمیگریدم روی پل ، دوباره میریم. کینگ تو مصاحبه ای که داشت از تلویزیون به صورت زنده پخش میشد از همه مردم دعوت کرد که برای برگزاری راه پیمایی به سلما بیان ، سیاه و سفید از شهرهای مختلف هم دعوت کینگ رو قبول کردن ، سلما همچین جمعیتی تا حالا به خودش ندیده بود صدها نفر از مردم راه پیمایی رو شروع کردن جمعیتی که یک سومش سفید پوست بودن ،در حالی که این بار کینگ در صف اول تظاهرات بود اونا به سمت خروجی شهر حرکت کردن و دوباره به وسط پل پتوس رسیدن، روی پل یهو دیدن که نیروهای نظامی راه رو بازکردن که اونا جلو برن ولی در کمال ناباوری همه کینگ برگشت ، از روی پل پتوس برگشت و راه پیمایی رو ادامه نداد ، اون با توجه به شناختی که از فرماندار والاس و کلانتر کلارک داشت این کار اونارو فریب دونست و تصمیم گرفت که راه پیمایی رو کنسل کنه اون گفت ترجیح میدم که مردم از من ناراحت بشن تا این که با تصمیم من لت و پار بشن. البته این تصمیم اون مخالف های زیادی هم داشت ، میدونیم که کلی آدم از شهرهای دیگه برای این تظاهرات اومده بودن سلما، ولی هرچی که بود تظاهرات دوم روی پل پتوس کنسل شد.
بلافاصله بعد از این اتفاق کینگ درخواست برگزاری راه پیمایی رو به صورت حقوقی از دادگاه پیگیری کرد و تو یک دادگاه تاریخی برخلاف تصور خیلی از آدما دادگاه رای به قانونی بودن تظاهرات داد و به جنبش کینگ اجازه برگزاری راه پیمایی بدون خشونت پنج روزه داده شد. رییس جمهور هم به والاس نامه زد و گفت به هیچ عنوان دیگه نباید خشونتی نشون بدید.
این خبر برای جنبش کینگ خوشحال کننده بود ولی نه به اندازه خبر بعدی،
خبر بعدی چی بود ، رییس جمهور تو مجلس درباره حق رای سیاه ها صحبت کرد و گفت لایحه ای رو به مجلس میفرسته که تمام محدودیت های حق رای رو در تمامی ایالات و در همه انتخابات حذف می کنه.
اتفاقات پل پتوس و تصاویر یکشنبه خونین به جانسون کمک کرد که بتونه قوانین حق رای رو تو مجلس به تصویب برسونه ، حتی مخالفت های سناتورها از دفعه قبلی هم کمتر بود و اینا همه تاثیر خشونتی بود که کلانترکلارک و فرماندار والاس مرتکب شده بودن.
قانون حق رای سال ۱۹۶۵ به تصویب رسید ۱۵ مارس ۱۹۶۵ وقتی جانسون داشت تو مجلس سنا درباره تصویب این قانون سخنرانی می کرد و می گفت مطمئن باشید که ما پیروز میشیم ، اطرافیان کینگ که تو خونه داشتن کنار اون سخنرانی جانسون رو نگاه می کردن برای اولین بار اشک های کینگ رو دیدن .
البته حتی تصویب این قانون هم جلوی راه پیمایی بزرگ جنبش کینگ رو نتونست بگیره، هزاران هزار نفر تو این راه پیمایی بزرگ شرکت کردن سیاه و سفید در کنار هم ، چشمان تمام مردم آمریکا به این راه پیمایی دوخته شده بود وقتی جمعیت به مونتگومری رسید کینگ یک سخنرانی اونجا کرد که از نظر من بهترین سخنرانی کل دوران مبارزات مارتین لوترکینگ بود ، کینگ تو قسمتی از سخنرانیش گفت روزی تمام مارو به بردگی گرفته بودن اما اون روزها گذشت ممکنه شما بپرسید کی ما از این تاریکی آزاد میشیم ؟من امروز به شما برادارن و خواهرانم قول میدم که با وجود تمام سختی ها و ناامیدی ها به زودی زمان آزادی ما فراخواهد رسید و حقیقت پیروز میشه ،من به شما قول میدم که زیاد طول نمیکشه چرا که هیچ دروغی همیشه پایدار نیست ، من به شما قول میدم که زیاد طول نمیکشه چرا که جهان هرچقدر هم که بزرگ باشه به سمت عدالت پیش میره.
کمی بعد قانون حق رای به تصویب رسید
سیاه پوست ها تو بعضی از ایالت ها مثل می سی سی پی انقدر سال ها زیر تهدید و فشار سفیدپوست ها بودن که حتی با وجود تصویب این قانون هم بعضی هاشون جرات نمیکردن بیان رای بدن، کینگ و بقیه رهبران سیاه پوست ها علی رقم اختلافاتی که با هم داشتن همگی پاشدن اومدن میسیسیپی راه پیمایی کردن که سیاه پوست ها اونا رو ببینن و جسارت پیدا کنن
تصویب قانون حق رای به مراتب اثرات بیشتری رو نسبت به تصویب لایحه حقوق مدنی داشت. یک تاثیر بدیهی که قانون حق رای داشت این بود که خوب سیاه پوست ها میتونستن تو انتخابات ایالتی و انتخابات مجلس به کاندیداهای سیاه پوست رای بدن و با این اتفاق برای اولین بار سیاه پوست ها به مقام های بالای تصمیم گیری سیاست های آمریکا رسیدن، شهردار و نماینده و سناتورهای سیاه پوست یکی یکی رای میوردن. اون پیرمرد ۸۲ ساله ای که گفتیم تو تظاهرات شرکت کرده بود و نوه اش جیمی رو کشته بودن ، اون تونست تو ۸۴ سالگی برای اولین بار رای بده پیرمرد نشون داد که میشه تو این سن هم منفعل نبود بی تفاوت نبود میشه بجنگی و به حقت برسی.
مبارزات در شمال آمریکا
بعد از پیروزی تو سلما کینگ میخواست مبارزات تو شمال امریکا رو هم تجربه کنه برای همین به جنبش سیاه پوست های شیکاگو برای گرفتن حق مسکنشون ملحق شد زن وبچه هاشم ورداشت برد نزدیک شیکاگو تو محله فقیرنشین سیاه پوست ها که البته همسرش از جای جدید اصلا راضی نبود ، کینگ فعالیت هاش رو تو شیکاگو شروع کرد ولی اونجا خیلی موفق نبود خودش میگفت اینا از نژادپرست های می سی سی پی هم بدترن ، خشونت های وحشتناک شیکاگو باعث شده بود که خیلی از سیاه پوست ها حتی اونایی که کمی قبل تر به مبارزات بدون خشونت اعتقاد داشتن دیگه کاسه صبرشون لبریز بشه و اونا هم مقابله به مثل کنن ، مخصوصا که دیگه الان جسارت پیدا کرده بودن و از زیرسایه اومده بودن بیرون ، چندتا از حقوق اولیشون رو گرفته بودن و یاد گرفته بودن که حق گرفتنیه دادنی نیست ، و دیگه طاقت کتک خوردن و مقابله به مثل نکردن رو نداشتن،
تو خیلی از شهرهای آمریکا شورش شده بود ، خیابونها صحنه درگیری و کتک کاری هر دوطرف بود کینگ تو یکی از سخنرانیهاش گفت: اگه تمام سیاه پوست های امریکا هم دست به اعمال خشونت آمیز بزنن من به تنهایی می ایستم و فریاد میزنم این کار اشتباهه.
کینگ گفت اون رویایی که یک روز تو واشنگتن فریاد زدم امروز برام به کابوس تبدیل شده هرچند که من امیدم رو از دست نمیدم ولی ما با واقعیت باید روبرو بشیم واقعیت اینه که جامعه ما هنوز راه درازی رو در پیش داره.
خشونت ، جنگ و نفاق چیزهایی بودن که کینگ همیشه ازشون میترسید ، اون از جنگ متنفر بود چه جنگ داخلی چه جنگ خارجی
سال ۱۹۶۷ یک سخنرانی کرد و سیاست های امریکا و جنگ ویتنام رو به باد انتقاد گرفت ، بعد از این سخنرانیش خیلی ها بهش انتقاد کردن و از دستش به شدت عصبانی شدن اونا میگفتن تو وطن پرست نیستی و یک امریکایی واقعی هیچ وقت از این حرف ها نمی زنه جالبه که حتی اکثر فعالین حقوق مدنی هم بهش پشت کردن، این روزا شاید بدترین روزای کینگ تو کل دوران مبارزاتش بود از یک طرف خشونت های جامعه و عدم همراهی اکثریت جامعه سیاه ها با مبارزات بدون خشونت اون و از طرف دیگه هم فشاری که وطن پرست ها بهش می اوردن و اونو خائن میدونستن حتی نیویورک تایمز نوشت دوران مارتین لوتر کینگ دیگه به پایان رسیده.
آخرین سخنرانی
این روزها روزهایی بود که کینگ مرتب تهدید به مرگ میشد از خودی و غیر خودی پیام های تهدید آمیزی بود که براش میومد ، اوضاع به همین منوال ادامه داشت تا اینکه کینگ تصمیم گرفت به ایالت ممفیس سفر کنه و اونجا تو شهر تنسی به جنبش حقوق رفتگرها کمک کنه،
کینگ سوار هواپیما شد رفت به تنسی و این آخرین سفر زندگی کینگ بود.
سال ۱۹۶۸ تنسی – تظاهراتی که برای حقوق صنفی رفتگرهای اغلب سیاه پوست و افزایش حقوقشون برگزار شده بود به خشونت کشیده شد و کینگ از میون تظاهرکننده ها با زور و زحمت تونست برگرده به هتل محل اقامتش – شبش قرار بود اون تو کلیسای بزرگ شهر سخنرانی کنه ولی انقدر بهش فشار اومده بود که نمیخواست برای سخنرانی بره به کلیسا و دوستش رو با همراهاش بجای خودش فرستاد ، ولی وقتی اونا به کلیسا رفتن و جمعیت زیاد اونجا رو که اکثرشون از رفتگرها بودن رو دیدن به کینگ پیام دادن که این مردم اومدن اینجا تا تو براشون سخنرانی کنی بهتره هرطور هست خودت رو برسونی اینجا ، کینگ هم معطل نکرد و رفت به کلیسا تا آخرین سخنرانی عمر خودش رو بکنه ، هیچ کس نمی دونست که فردای این سخنرانی کینگ قرار کشته بشه،
حتما این سخنرانی کینگ رو گوش بدید، سخنرانی واقعا عجیب ، بدون این که از قبل متنی رو آماده کنه تو این سخنرانی حرف هایی میزنه که مو به تن آدم سیخ میشه
کینگ خطاب به جمعیت گفت :
من دقیقا نمیدونم قراره چه اتفاقی بیافته ولی وحشتی هم ندارم چون من قله کوه رو فتح کردم ، من هم مثل خیلی از آدمای دیگه میل به زندگی طولانی دارم عمر طولانی لذت خودش رو داره ولی دیگه به این موضوع فکر نمی کنم ،
من امشب از هیچ چیز نمیترسم چرا که چشمان من شکوه وعده خداوند را دیده است
من سرزمین موعود را دیده ام شاید من همراه شما به آنجا نرسم اما میخواهم به شما بگویم مردم ما بی تردید به آنجا خواهند رسید
فردای این سخنرانی کینگ تو بالکن هتلش به ضرب گلوله به قتل رسید ، ضارب یک مجرم سابقه دار بود که هیچ وقت به قتل اعتراف نکرد و خانواده کینگ هنوزم که هنوزه فکر می کنن اف بی آی پشت این ترور بوده.
بعد از ترور کینگ یکی از رهبرای بزرگ جنبش سیاه پوست ها تو یکی از سخنرانی هاش یه حرفی زد که خیلی ها بهش خندیدن اون گفت :
به رویاهاتون فکر کنید و براش بجنگید کی میدونه شاید یکی از بچه های شما بتونه کاندید ریاست جمهوری بشه ، یکی از کسایی که داشت به این سخنرانی گوش میداد پدر باراک اوباما بود موقع این سخنرانی باراک اوباما ۸ سالش بود.

به امید دیدار
امیر سودبخش بهمن ۹۹