ولگرد کوچولو داستان زندگی چارلی چاپلین

اسطوره سینمای کمدی

بی شک چارلی چاپلین اسطوره سینمای کمدی دنیاست ، میگفت جاهایی تو دنیا من و میشناسن و طرفدارمن که مسیح رو نمیشناسن راست میگفت تو اواخر دهه ۱۹۲۰ مشهورترین شخصیت تو کل دنیا یه کمدین بود با شلوار بگی گشاد ، کفشهای بزرگ تر از پاش ، کلاه کوچیک یه عصا تو دست ، با سبیل نصفه نیمه . بهش میگفتن ولگرد کوچولو.
پدر و مادرش هر دو بازیگر تاتر بودن وقتی چارلی رو به دنیا آوردن وضع زندگیشون بد نبود ولی انگار چارلی با بدنیا اومدنش هرچی بدبختی تو دنیاست رو با خودش آورده بود.
هنوز یکسالش نشده بوده که پدر و مادرش از هم جدا شدن باباش بدجوری الکلی شده بود ، هرشب مست میومد خونه و با زنش دعوا می کرد. مادرش هانا دیگه طاقت نیاورد و ازش جدا شد.
هانا از ازدواج قبلیش یه پسر داشت، سیدنی تقریبا” چهارسال از چارلی بزرگتر بود ، هانا تو نمایش ها هم بازی می کرد هم در کنارش آواز هم میخوند با حقوق ناچیز اون و نفقه کمی که باباهه میداد چند وقتی با هم زندگی کردن تا این که حنجره هانا دچار مشکل شد یهو میدیدی وسط آواز خوندن صداش شبیه زوزه میشد .
بزارید یه تصویری از سالن های نمایش درجه دو سه اون موقع بدم. تو اون سالن ها شبیه کاباره های قدیم تهرون ملت چند تا چند تا دور میز میشستن و بازیگرا میومدن روی سن هم نمایش انجام میدادن هم میخوندن هم کارای کمدی میکردن و هر جوری شده مردم رو سرگرم می کردن ، ملت اگه خوششون میومد رو صحنه سکه پرتاپ می کردن اگه بدشون میومد هو میکردن و هرچی دم دستشون بود پرت میکردن رو صحنه در هر دوصورت یک چیزی پرت می کردن. سالنی که هانا توش کار میکرد کثافت از سر و روش بالا میرفت ، بیشتر تماشاچی هاش هم سربازا بودن یه شب که هانا روی صحنه بود وسط اجرا صداش میگیره سربازا کلی مسخرش میکنن و هرچی دم دستشونه پرت میکنن سمتش یکی از این اجسام میخوره توسر هانا و میان هانا رو میبرن پشت سن چارلی که اون موقع پنج سالش بود از پشت صحنه داشت این صحنرو تماشا میکرد وقتی میبینه اینجوری دارن از مادرش پذیرایی می کنن بدون اجازه میدوئه میاد وسطو شروع میکنه به آواز خوندن برای تماشاچی ها ، یه پسر بچه مو فرفری با نمک که رو صحنه آواز میخونه تماشاچی ها رو جذب میکنه و براش سکه پرت میکنن چارلی تا این سکه ها رو میبینه اجرا رو قطع میکنه میگه صبرکنین سکه ها رو جمع کنم تا اواز خوندن رو ادامه بدم، همین موضوع باعث میشه تماشاچی هاکلی به حرفش بخندنو بیشتر ازش خوششون. بیاد خلاصه این میشه اولین اجرای چارلی روی صحنه اونم تو پنج سالگی.

هانا مادر چارلی

هانا با این وضعیتش دیگه نمی تونست اجرا داشته باشه وضع زندگیشون روز به روز بدتر میشد و اونا فقیرتر می شدن دیگه نمی تونستن سروقت اجراخونه بدن مجبور بودن تند تند اثاث کشی کنن و از این خونه به اون خونه برن و شبا با گرسنگی میخوابیدن هانا دیگه بازی نمیکرد و به جاش خیاطی می کرد که درامدش اصلا کفاف زندگی یک نفرم نمیداد چه برسه به زندگی سه نفر .پس مجبور شد وسایل خونه و زندگیشون رو یکی یکی بفروشه تا دیگه آس و پاس شدنو مجبور شدن تو زیرزمین آپارتمانا اطاق اجاره کنن . وقتی سیدنی برادر بزرگ چارلی می خواست بره مدرسه مادرش با تیکه پارچه های لباس های نمایشش براش یه کت دوخت پاشنه کفش های زنونشم کندو داد به سیدنی و این شد کت و کفش سیدنی ولی وقتی رفت مدرسه دوستاش کلی مسخرش کردن سیدنی برگشت و دیگه پاشو اونجا نذاشت. کمی بعدتر هانا مجبور شد چرخ خیاطی رو هم بفروشه و از طرف دیگه باباشونم نفقه رو قطع کرد دیگه واقعا” از این بدتر نمیشد.

اردوگاه کار

برای هانا هیچ چاره ای نمونده بود بجز این که خودش و بچه ها رو معرفی کنه به اردوگاه کار، واسطون بگم از اردوگاه کار اول که وارد میشدی بهت یه شماره میدادن و اونو رو دستت خالکوبی میکردن همه جا هم با این شماره میشناختنت اونجا مجبور بودی از صبح تا شب کار کنی در عوضش بهت غذای بخور نمیر و جای خواب میدادن تازه بچه ها هم از مادرشون جدا میشدن اونا رو میفرستادن یتیم خونه تا تربیت بشن ، نگم براتون از تربیت بچه ها. چارلی تو کتاب خاطراتش تعریف میکنه میگه اونجا اگه کسی کوچکترین اشتباهی مرتکب میشد پنج شنبه شب قبل خواب اسمش رو اعلام می کردن جمعه جلوی چشم همه بچه ها فلکش می کردن .بسته به اشتباهی که طرف کرده بود با تمام قوا از سه تا شیش تا شلاق بهش میزدن. قبل از این که مجرم رو شلاق بزنن ازش میپرسیدن که آیا اشتباهتو قبول داری یا نه خدانکنه کسی میگفت نه اول به زور بهش ثابت میکردن گناه کاره بعد به اشد مجازات محکوم میشد پس بچه ها یاد گرفته بودن که کرده و نکرده رو گردن بگیرن. یکبار چارلی تقریبا” تو شیش هفت سالگی پنج شنبه داشت خوابش میبرد که اسمش رو برای مجازات فردا اعلام کردن چارلی مطمئن بود که هیچ کاری نکرده اصلا” نمیدونست جرمش چیه فرداش قبل از اجرای حکم بهش گفتن قبول داری که تو دستشویی با دوستات آتیش روشن کردی چارلی یادش اومد که روز قبل موقعی که داشت میرفت دستشویی چندتا پسربچه بزرگ تر از خودش رو دیده بود که داشتن آتیش روشن می کردن ولی جرات نکرد بگه کار من نبوده پس جواب داد بله قبول دارم خودش میگه موقعی که ضربات شلاق بهش میخورد نفسش بالا نمیومد ولی به خودش قول داده بود که به هیچ عنوان جلو دوستاش گریه نکنه و گریه نکرد بعد که زیر بقلش رو گرفتن آوردنش پایین از این که تونسته بود جلوی گریش رو بگیره احساس پیروزی می کرد، سیدنی که داشت تمام این لحظات رو میدید صورتش پر اشک شده بود. سیدنی تو آشپزخونه یتیم خونه کار میکرد شب که شد از آشپزخونه یه تیکه بزرگ نون و کره دزدید و برای چارلی اورد. وای که اگه میفهمیدن سیدنی دزدی کرده چی میشد ولی خدا رو شکر نفهمیدن.
تو این مدتی که تو یتیم خونه بودن یکی دوبار مادرشون از اردوگاه مرخصی گرفت و با هماهنگی چارلی و سیدنی هم اومدن بیرون و یک نصفه روزی با مادرشون بودن ولی چون هیچ جایی برای موندن نداشتن دوباره برگشتن یتیم خونه .

مهر بی انتهای مادری

سیدنی دیگه ۱۱ سالش شده بود طبق قانون می تونست انتخاب کنه که یا بره ارتش یا بره نیروی دریایی سیدنی هم نیروی دریایی رو انتخاب کرد در هر صورت هر انتخابی بهتر از یتیم خونه بود بعد از رفتن سیدنی یه بیماری مسری اومد تو یتیم خونه بچه هایی که این بیماری رو میگرفتن باید تو اطاق های تک نفره شبیه سلول انفرادی میموندن چارلی خیلی دعا کرد که این بیماری رو نگیره ولی انگار فستیوال بدبختی هاش این بیماری رو کم داشت ، اون به سختی مریض شد وقتی تو اطاق تک نفره قرنطینش کردن از پنجره اطاق دوستاشو تو حیاط میدید، دلش لک زده بود واسه بازی با بچه ها. یه کم که گذشت هنوز چارلی خوب نشده بود که مادرش اومد دنبالش ، هانا از اردوگاه اومده بود بیرون هرجور که شده یک کار پیدا کرده بود و یه اطاق اجاره کرده بود و تو اولین فرصت اومده بود دنبال چارلی ، سیدنی هم از نیروی دریایی اومد بیرون دوباره سه تایی با هم همخونه شدن ولی طولی نکشید که هانا دید نه نمیشه نمیتونه پس دوباره اون رفت اردوگاه و بچه ها رفتن یتیم خونه. این رفتن و برگشتن به یتیم خونه دوبار دیگه هم تکرار شد دیگه واقعا” از این بدتر نمیشد . ولی شد. یه روز که چارلی وسیدنی داشتن تو کوچه با بچه ها بازی می کردن میان بهشون میگن مادرتون رو آمبولانس اومد برد خیلی زود میفهمن که مادرشون رو بردن تیمارستان . جریان این بود که از طرفی هانا از ضربه ای که روی سن به سرش خورده بود سرش آسیب دیده بود از طرفی هم مادر هانا یعنی مادربزرگ چارلی هم چندین سال آخر عمرش رو تو تیمارستان زندگی کرده بود فشار شدید زندگی و فقرو هم که بهش اضافه کنی باعث شده بود که هانا مشکل عصبی پیدا کنه و دیوونه شده بود. وقتی هانا رو بردن تیمارستان دولت دوتابچه رو تحویل پدرشون داد اون موقع پدرشون با یک خانمی ازدواج کرده بود و دست از مشروب خوری برنداشته بود چارلی که دیگه تقریبا” هشت سالش شده بود با سیدنی رفتن پیش نامادری . نامادری از خدا بی خبر چارلی رو مجبور میکرد کف زمین رو بشوره خریدارو بکنه و هرکاری تو خونه بود انجام بده تازه با چارلی مهربون تر از سیدنی بود چشم دیدن سیدنی رو که اصلا نداشت. تو طول هفته که چارلی میرفت مدرسه اوضاع بهتر بود چون وقتش رو انجا میگذروند فقط حیف که دو روز آخر هفته تعطیل بود و چارلی مجبور میشد کل روز خونه بمونه دعوای پدرش با نامادریش رو ببینه کار کنه زمین بشوره و شبا با چشای پراشک بره بخوابه . چند وقتی که گذشت یه روز همسایه بالاییشون تو آپارتمان میاد به چارلی و سیدنی میگه یه خانمی جلوی در میخواد ببینتتون چارلی و سیدنی میدوئن میرن جلو در میبینن مادرشون اومده دنبالشون هانا یکم که حالش بهتر شده بود از بیمارستان مرخص شده بود سریع یک کار با حداقل حقوق پیدا کرده بود از پدر چارلی هم قول گرفته بود که نفقشون رو بده زودی اومده بود دنبال بچه ها ، باز هم سه تایی رفتن زیر یک سقف . هرچند که اون سقف یک اطاق تو زیر زمین آپارتمانی داغون بود . واقعا” تو تموم دنیا هیچ عشقی بالاتر از عشق مادر به بچه هاش هست؟

پدر چارلی یه آقای رو میشناخت به نام جکسون که رهبر یک گروه نمایش بود جکسون قبول کرد که چارلی هم بیاد تو گروهشون و بهش چندتا نقش کوچیک داد اونجا چارلی آکروبات بازی هم یاد گرفت اوضاع بد نبود تا این که چارلی مریض شد تنگی نفس گرفته بود و مجبور شد از گروه بیاد بیرون و تو خونه استراحت کنه. حالا دیگه سیدنی کار می کرد مادرش هم کار می کرد و یه حقوق بخور و نمیری داشتن . یه شب که چارلی با مادرش داشت از جلوی یه بار میگذشت پدرشو تو بار دید احتمالا” تنها جایی که شانسشو داشت که باباشو ببینه همونجا بود ، رفت پیشش دید خیلی مریض احواله پدرش گفت فردا داره میره بیمارستان ، تو مدتی که بیمارستان بود هانا چندبار رفت عیادتش یک بار اومد خونه به چارلی گفت بابات میگه اگه خوب شدم دوست دارم دوباره باهات زندگی کنم چارلی هم یه احساس خوبی ته دلش میکنه پیش خودش میگه یعنی میشه با پدر و مادرم زندگی کنم ، سه روز بعد باباش میمیره.
چارلی برای تامین مایحتاج زندگی مجبور میشه گل فروشی کنه یه شب که میره تو بار تا به آدمای اونجا گل بفروشه موقعی که داشت میومد بیرون مامانش میبینتش و دیگه نمیزاره گل فروشی کنه بهش میگه پدرت عمرشو تو اون خراب شده صرف کرد نمیزارم تو جا پای اون بزاری. چارلی با مادرش زندگیش رو میگذروند و سیدنی هم رفته بود جای دیگه سرکار ، دیر به دیر همدیگرو میدیدن و گهگداری واسه هم نامه میفرستادن تا این که دوباره حال مادرش بد شد صاب خونشون آمبولانس خبر کرد هانا رو بردن بیمارستان چارلی هم باهاش رفت دکتر بعد از معاینه اولیه گفت بفرستیدش تیمارستان ،بعدش به چارلی گفت کوچولو تو کجا میمونی چارلی گفت من میرم خونه خالم . هانا رو بردن چارلی هم تک و تنها برگشت خونه صابخونه گفت تا مستجر بعدی بخوام پیدا کنم میتونی چندوقتی اینجا بمونی هر موقع هم گشنت شد بیا پیش خودم چارلی اونجا موند ولی یک بار هم برای غذا روش نشد بره پیش صابخونه . یه هفته بعد چارلی تو چوب بری یه کار واسه خودش جفت و جور کرد چند وقت بعدش هم سروکله سیدنی پیدا شد حالا که سیدنی اومده بود اونا میتونستن برن ملاقات مادرشون پس معطل نکردن . وقتی سیدنی رفت پییش دکتر مادرش دکتر بهش گفت سوتغذیه رو مغز هانا تاثیر خیلی بدی گذاشته چند ماهی طول میکشه که به حالت عادی برگرده .

شروع کار جدی چارلی

از اولین باری که چارلی رو سن رفته بود تا موقعی که تو گروه نمایش جانسون بازی کرده بود لذت نمایش هیچ وقت ازش دور نشده بود تو هر فرصتی میرفت آژانس تاتر اونجا فرم پر میکرد که اگه برای سن و سال اون نقشی داشتن اون بتونه بازی کنه آخرین باری که فرمش رو پر کرد بهش زنگ زدن گفتن تو نمایش شرلوک هلمز یک نقش پادوی هتل میخوان وقتی چارلی میره تو اطاق مسئول نمایش و متوجه کار میشه قند تو دلش آب میشه ولی جواب میده من باید با برادرم مشورت کنم اون بنده خدا میزنه زیر خنده و از چارلی ۱۲ ساله خوشش میاد اون نمایش قرار بود تو ۴۰ هفته تو شهرهای مختلف اجرا بشه پس تا روز شروع نمایش یک کار دیگه هم به چارلی میده . کار تیم نمایشی که چارلی توش بازی میکرد خیلی خوب از آب در نیومد و روزنامه ها از تیم نمایش بد نوشتن ولی یکی از منتقدها نوشت نمایش اصلا” خوب نبود ولی پسربچه ای بنام چارلی چاپلین تو این نمایش خیلی عالی بود قبلا راجع بهش چیزی نشنیدم ولی امیدوارم در آینده نزدیک بیشتر راجع بهش بشنوم. سیدنی اون روز هرچی پول داشت داد و ۱۲ نسخه از این روزنامه رو خرید.
چارلی با اون گروه نمایش چهل هفته رفت سفر وقتی برگشت با اولین حقوقش آسایشگاه مادرش رو عوض کرد و اونو به جای بهتری برد گروه تصمیم گرفت یک دوره دیگه هم برن واسه نمایش این بار چارلی به رییس گروه سیدنی رو پیشنهاد داد و سیدنی هم باهاشون اومد. بعد که برگشتن یک گروه دیگه بهش پیشنهاد همکاری و دوباره سفر به دور انگلیس رو داد ولی چارلی گفت شرمنده من فقط تولندن کار میکنم از اون روز چارلی تا ۱۰ ماه بعد بیکار موند. کم کم وضع سیدنی بهتر از چارلی شد چون بزرگ تر هم بود پیشنهادهای جدی تر و بهتری سمتش اومد دست آخر رفت تو گروه فردکارنو ، آقای کارنو یک شخص پولدار کمدین و بازیگر نسبتا معروفی بود که چندتا گروه نمایش داشت وقتی سیدنی جای پاش تو گروه محکم شد چارلی رو پیشنهاد داد اولش کارنو قبول نکرد ولی با اصرار سیدنی و تستی که از چارلی گرفت قبول کرد اونم بیاد تو گروه چارلی میگه اولین باری که میخواستم با گروه کارنو برم روی سن استرس تمام وجودم رو گرفته بود ولی به محض این که پام رو گذاشتم رو سن برعکس دیگه اسنرس نداشتم انگار صحنه مال من بود.

اولین عشق

بعد از چندتا اجرا کارنو که متوجه استعداد چارلی شده بود باهاش قرارداد یکساله بست تو یکی از نمایش ها پشت صحنه چارلی یک دختر ۱۵ ساله زیبا رو میبینه و با یک نگاه عاشق اون دختر میشه الان دیگه چارلی ۱۹ سالش بود و آماده عاشق شدن ، به دختر خانم زیبا پیشنهاد میده یکشنبه شب همدیگرو ببینن و برای اولین بار چارلی یک قرار عاشقانه میزاره . چارلی و هتی تا نصفه شب بیرون میمونن و فردا صبح دوباره با هم قرار میزارن و دوباره فردا صبحش و باز قرار بعدی تو همون روزای اول چارلی از هتی خواستگاری میکنه هتی قبول نمیکنه میگه من هنوز خیلی جوونم.

ورود به سینما

کمی بعد چارلی با گروه کارنو برای اولین بار میرن که خارج از انگلیس برنام اجرا کنن بعد که برمیگردن تعدادی از افراد کل گروه انتخاب میشن که برن آمریکا و نمایش اجرا کنن چارلی انتخاب میشه ولی سیدنی نه پس چارلی تنهایی با گروه کارنو پا میشه میره آمریکا. آمریکا چارلی چاپلین اومد.
باید این توضیح رو اضافه کنم که اون موقع تو اروپا نمایش بیشتر از سینما تو بورس بود ، یواش یواش سینمای صامت داشت جای نمایش رو میگرفت و تو امریکا این انتقال با سرعت ییشتری انجام میشد . گروه کارنو تو آمریکا کلی نمایش تو شهرهای و سالن های مختلف داشتن تو این نمایش ها چارلی بیشتر دیده شد سه سال با گروه کارنو کار کرد دیگه شده بود نفر اول گروهو با دستمزد هفته ای ۵۰ دلار کار می کرد. بعد یک استودیو برای بازی تو چندتا فیلم پیشنهاد هفته ای ۱۵۰ دلار رو بهش پیشنهاد کرد و چارلی با تردید و دو دلی اون رو قبول کرد چون تو گروه کارنو خیلی موفق شده بود و بازیگر اصلی بود و مطمئن نبود تو گروه جدید هم از این خبرا باشه. تو چند روز اولی که چارلی به این استودیو فیلم سازی اومده بود چون سنش پایین بود و ریزه میزه هم بود بهش نقشی ندادند بعد از ۹ روز کارگردان برای یکی از صحنه های فیلمی که داشت میساخت احساس کرد که باید یک تیکه کمدی توش بزارن واسه همین به چارلی گفت برو یه گریم و آرایش کمدی بکن هرچی باشه فرقی نمیکنه چارلی خوشحال رفت سمت اطاق انبار لباس ها ،تو یه لحظه به این نتیجه رسید که شاید بهتر باشه که شلوار بگی گشاد بپوشم ، کفش‌های بزرگ و یک کلاه خاص بزارم. می‌خواست همه چیز با هم در تضاد باشه. یه کت تنگ و کلاه کوچیک و کفشای بزرگ. نمیدونست باید پیر به نظر بیاد یا جوون؛ اما وقتی یاد حرف کارگردان افتاد که می‌خواست کمی بزرگتر از اونی که بود به نظر بیاد پس یک سبیل اضافه کرد. نمی دونست چه شخصیتی باید داشته‌باشه، اما وقتی که لباس‌هارو پوشید خودِ لباس‌ها احساسی بهش داد که شخصیت رو دید، و وقتی رفت روی صحنه چارلی چاپلین ولگرد کوچولو رو متولد کرده بود. تو این کمپانی که چارلی رفته بود تقریبا با هر کارگردانی که کار میکرد کارگردانا ازش دل خوشی نداشتن و میگفتن کاری که ما میخواییم رو انجام نمیده حتی یکیشون گفت بچه پدرم نیستم اگه یکبار دیگه با این مرتیکه کار کنم .
چارلی وقتی وارد سینما شده بود شروع کرد به مطالعه سینما ، قبلش خیلی چیزی از سینما نمی دونست بعدا که اطلاعاتش بیشتر شد راجع به نحوه اجرا نقشش و جزئیات کاراش نظر میداد . بعد هم تو استودیو میموند و تمرین می کرد و نمایش های دیگران رو نگاه می کرد . همیشه آخرین نفری بود که از استودیو می رفت .
چارلی چند بار به رییس استودیو پیشنهاد داد که خودش کارگردانی کاراش رو بکنه رییسش هم مخالفت می کرد دفعه آخر رییس بهش گفت اگه فیلمی که ساختی ضرر بده کی میخواد خسارتش رو بده چارلی گفت خودم میدم من ۱۵۰۰ دلار گرو میزارم پیش تو اگه فیلم خوب نشد ور دار واسه خودت و اینجوری شد که چارلی دیگه شد کارگردان فیلمای خودش .
تا ۲۵ سالگی سی و پنج تا فیلم برای استودیویی که توش کار میکرد ساخت و همزمان برادرش سیدنی رو آورد امریکا پیش خودش و کرد مدیر برنامه هاش . یه روز از هتی همون دوست دخترش یه نامه دستش رسید چارلی با خوشحالی نامه رو باز کرد هتی نوشته بود چارلی عزیز من ازدواج کردم . چارلی خشکش زد ولی سعی کرد با موضوع کنار بیاد و فکر و ذکرش رو بزاره برای کار.
تو ۲۶ سالگی با ده برابر افزایش دستمزد رفت استودیوی دیگه . الان دیگه خودش بیشتر کاراش رو می نوشت و اجرا می کرد و کمی جلوتر هفته ای ۱۰ هزار دلار درامد داشت . چارلی در عرض دو سه سال از یک بازیگر معمولی تماشاخانه به یکی از معروف ترین و پر درامدترین بازیگرها تبدیل شده بود اونم تو سن ۲۶ سالگی. انقدر این معروفیت سریع اتفاق افتاده بود که خود چارلی هم درکش نکرده بود ، یه بار که با قطار داشت با سیدنی میرفت نیویورک تا با یک کمپانی جدید قرارداد ببنده ،قطار تو ایستگاه نیومکزیکو توقف کرد چارلی داشت تو دستشویی ریشش رو می تراشید که میبینه در حدود دو هزار نفر بیرون قطار ایستادن پیش خودش میگه چه شخصیته مهمی تو قطاره که این قدر طرفدار داره وقتی با ریش نیمه تراشیده میاد بیرون که ببینه این شخصیت مهم کیه یهو یکی داد میزنه اوناهاش خودشه چارلی چاپلین و جمعیت میان به سمتش.تو تموم امریکا هم همینجوری ازش استقبال می کردن. وقتی رسید نیویورک روزنامه نیویورک تایمز با درشت ترین تیتر نوشت او به اینجا رسید دیگه چارلی معروف ترین و محبوب ترین هنرپیشه کمدی آمریکا بود ولی خودش میگفت همه امریکا من رو دوست داشتن ولی من هیچ دوستی در امریکا نداشتم ،به شدت احساس تنهایی می کرد و به شدت هم خودش رو مشغول کار می کرد از موقعی که می خواست بیاد آمریکا به سیدنی گفته بود یه کم که پول جمع کنم دیگه کار نمیکنم این جمله رو چند بار دیگه هم گفت ولی انگار کار کردن پناه بردن از شر تنهاییش و مشغول کردن ذهنیاتش بود.

ازدواجها

تو ۲۹ ساگی با یک دختره ۱۸ ساله به نام هریس که اونم بازیگر بود آشنا میشه خیلی سریع بهش پیشنهاد ازدواج میده و با هم ازدواج میکنن از روز اول با هم اختلاف داشتن دو سال بعد ازدواج وقتی بچشون سر زایمان هریس از دنیا رفت از همدیگه جدا شدن . وقتی جدا شدن هریس دست گذاشت رو دارایی های چارلی اون موقع چارلی شروع کرده بود به ساخت فیلم معروفش به اسم کودک و وقتی فهمید تا زمان دادگاه طبق قانون نمیتونه رو فیلم کار کنه و باید کارش مسکوت بمونه تصمیم گرفت فیلم رو برداره وباداداشش فرار کنن برن تو یک شهر دیگه و تو هتل شهر شروع کردن به تدوین فیلم موضوع فیلم هم راجع به به بچه یتیمه که یه جورایی آیینه زندگی خودش بود بالاخره هرطوری بود فیلمو تمومش کرد.
یک نکته خیلی مهم دیگه که فیلم کودک داره دختر بچه ۱۲ ساله ایه که توش بازی میکنه چارلی وقتی این دختر کوچولو رو میبینه ازش خوشش میاد و میارتش تو فیلم بازیش میده جریان فیلم تموم میشه تا چهار سال دیگه چارلی و این دختربچه کوچولو به نام لیتا همدیگرو نمیبینن تا این که یک اتفاق باعث میشه دوباره همو ببینن.
جریان این بود که این لیتا وقتی بزرگ تر میشه تو مدرسه به دوست صمیمیش میگه که من چارلی معروف رو میشناسم و براش فیلم بازی کردم دوستش باورش نمیشه و لیتا برای این که بهش ثابت کنه اونو میبره استودیو چارلی آخه چارلی دیگه برای خودش با کمک دوتا از دوستاش و برادرش سیدنی کمپانی معروف یونایتد آرتیست رو تاسیس کرده بود و فیلماشون رو تو استودیو خودشون میساختن اونجا لیتا چارلی رو میبینه و باهاش سلام و علیک میکنه . چارلی وقتی لیتا رو میبینه یک دل نه صد دل عاشقش میشه چون دیگه لیتا یک دختر بچه ۱۲ ساله نبود و یک دوشیزه ۱۶ ساله زیبا بود پس چارلی ۳۵ ساله و لیتای ۱۶ ساله با هم ازدواج میکنن.
از این ازدواج صاحب دو تا پسرم میشن ولی چارلی اولویت اول و دومش کار بود و خیلی کم برای خانوادش وقت میگذاشت کم کم با لیتا به مشکل بر میخوردن تقریبا” چهار سال بعد ازدواج لیتا تو مصاحبه با مطبوعات گفت چارلی بسیار آدم منزوی و تنهائیه و شروع کرد به فاش کردن جزئیات زندگی مشترکشون این موضوع خیلی روی چارلی تاثیر گذاشت همیشه خیلی میترسید که مطبوعات وارد حریم خصوصیش بشن .
در خصوص ازدواج دوم پسرش که محصول همین ازدواجه میگه اگه تمام دنیا رو بگردی نمیتونی دو نفر رو پیدا کنی که اینقدر نسبت به هم متفاوت باشند ازدواج این دو از اولم غلط بود. بابام فکر می کرد ازدواج دوم زندانیش کرده و اصلا این موضوع رو دوست نداشت پس خیلی بهانه می گرفت و فکر می کرد تو تله افتاده و خیلی عصبی شده بود.
وقتی تصمیم گرفتن از هم جدا بشن اسم چارلی رفت صفحه اول مطبوعات و ماجرای طلاق دومش شد خوراک روزنامه ها و مردم رو کلی سرگرم کرد . وقتی همسرش گفت چارلی به ما خرجی نمیده انجمن حمایت از زنان جمع شدن واسش پول جمع کردن و از طرف دیگه انجمن هنرمندان یه شکوائیه نوشت که زندگی هنرمندان مربوط به خودشونه و نباید انقدر مطبوعات به زندگیشون ورود کنن.
این روزها شاید بدترین روزهای چارلی بود از طرفی ماجرای طلاقش بود و از طرف دیگه هم دولت یک میلیون دلار مالیات و جریمه برای چند سال کارکردش براش بریده بود . فشار مطبوعات و مردم انقدر اون رو زیر فشار روحی و عصبی گذاشت که دو ماه کامل زیر نظر پزشک بستری شد و نمی توانست غذای جامد بخوره و همش مایعات بهش میدادن چارلی ۱۰ کیلو وزن کم کرد ظاهرش نظار و داغون شده بود، در نهایت با کلی تحمل هزینه و اعصاب خورد کنی از هم جدا شدن.
برای طلاقش زنش ۲۵۰۰۰ دلار گرفت که تو تاریخ آمریکا بی سابقه بود و یک رکورد محسوب شد. این طلاق خیلی تاثیر بدی رو لیتا هم گذاشت اونقدر که دچار بیماری عصبی روانی شد . پسرش چارلز تعریف می کنه روز جشن تولد ۱۱ سالگیم مادرم صدام کرد و گفت بابات هرجا که من میرم جاسوس میفرسته که من رو مسموم کنن و همش دارن من رو تعقیب می کنن میخوان منو بکشن و تو رو هم می خوان بکشن. پسرش انقدر روش تاثیر گذاشت که مجبور شد با عمو سیدنیش و مادربزرگ مادریش صحبت کنه و هر دو گفتن که مادرت مریضه و بابات هیچ وقت از این کارا نمیکنه.
یک یادی هم کنیم از هانا مادربزرگ پدریش . هانا رو که یادتونه تو بیمارستان بستری بود و چارلی واسش پول فرستاد بردش بیمارستان خصوصی وقتی دست و بالش بازتر شد برای اوردن مادرش به امریکا اقدام میکنه ولی دولت آمریکا اجازه نمیده چون مادرش به شدت مریض بود و دولت دوست نداشت مسئولیت پرستاری اون رو به عهده بگیره ولی چارلی ناامید نشد و انقدر پیگیری کرد تا در نهایت تونست مادرش رو بیاره امریکا و براش یک خونه با پرستار خصوصی بگیره ، برای این که حوصله مادرش سر نره ماشین شخصیش رو با راننده در اختیار مادرش میگذاشت خلاصه براش همه کار می کرد مادرش ۷ سال تو امریکا زندگی کرد دیگه حتی یک بار هم حالش انقدر بد نشد که ببرنش آسایشگاه روانی. هانا تو ۶۳ سالگی مرد روز قبل مرگش پرستارا صدای خنده اون و چارلی رو از اتاق هانا شنیده بودن.

چارلی سختکوش

بر گردیم به زندگی چارلی ، اون همچنان سخت کار میکرد و تو کار خیلی سخت گیر بود برای صحنه معروف خوردن چکمه بیش از ۵۰۰ برداشت انجام داده بود تو یک فیلم دیگش برای برداشت یک سکانس سه هفته زمان گذاشته بود با این حساسیت هاش فیلم سیرک رو ساخت و جایزه اسکار سال ۱۹۲۷ رو تو سن ۳۸ سالگی گرفت در حکم جایزه اش نوشته بودن به خاطر نبوغ همه جانبه اش در نوشتن بازی کردن کارگردانی و تهیه فیلم سیرک.
چارلی با آکادمی اسکار مخالف بود و میگفت همشون یه مشت آدمای احمقن حتی برای مهمونی که به خاطر جایزه اسکارش گرفته شد شرکت نکرد و مجبور شدن جایزه رو واسش بفرستن. کلا با این جور قضاوتا میونه خوبی نداشت یه بار تو هالیوود که زندگی می کرد یه مسابقه گذاشتن که کی میتونه بهتر ادای چارلی رو دربیاره کلی آدم با لباس و استایل و گریم ولگرد کوچولو اومدن تو مسابقه خود چارلی هم تو مسابقه شرکت کرد آخر سر سوم شد.
اون زمان اطرافیانش دو گروه بودند یک گروه که می گفتند چارلی خیلی مغرور شده و تو سینما هم نمی تونه بهتر از خودش رو ببینه گروه دیگر که می گفتن نه چارلی همون چارلیه و تغییری نکرده و تازه روز به روز داره کامل تر هم میشه در هر صورت هر دو گروه روی این موضوع اتفاق نظر داشتند که اون واقعا” یک نابغه بزرگه.
بعد اسکار چارلی برای اولین بار از امریکا خارج شد رفت انگلیس تمام شخصیت های بزرگ انگلیس اومدن دیدنش ولی اون نرفته بود که اونا رو ببینه رفته بود که بتونه فقط برای یک بار دیگه هم که شده عشق اولش هتی رو ببینه ولی وقتی رسید انگلیس فهمید که هتی مرده و پس از دوره کوتاهی برگشت آمریکا.
چارلی یواش یواش ارتباطش با بچه هاش خیلی بهتر میشد و انگار بچه هاش یک جای خالی رو تو زندگیش پر کردند. او سعی میکرد که تربیت اونارو خودش انجام بده که خیلی هم درش سخت گیربود. ازاونجایی که خودش ندانم گرا بود (ندانم گرا به کسانی گفته میشد که وجود خدارو نه تایید میکردن و نه رد) به اونهاهم هیچ تعلیم دینی نمیداد. وقتی بچه هاش تو اطاق گریم می دیدند که پدرشون داره گریم می کنه و تبدیل به ولگرد کوچولو میشه کلی ذوق می کردند و چارلی هم کلی می خندودشون. اصولا چارلی از اون آدمایی بود که تو یک جمع همرو میخوندن و سرکار میزارن . تمام اطرافیانش میگن اون واقعا بامزه بود ، یک بار رفته بود مهمونی دیده بود چند تا مستخدم چینی دارن بهشون به انگلیسی گفت من با شما چینی صحبت میکنم اگه هیچی نفهمیدین هم چینی جواب منو بدید. تا آخر مهمونی همه فکر کردن چارلی واقعا زبون چینی بلده. تو همه مهمونی هایی که هنرمندا تو هالیوود میگرفتن اگه چارلی بود دیگه حوصلشون سر نمیرفت.

تحول در سینما

چارلی ۳۹ سالش که شد تازه فیلم های ناطق وارد سینما شد اون خیلی نگران بود که شخصیت دومش یعنی ولگرد کوچولو که تمام احساساتش رو با پانتومیم به مخاطب نشون میداد با بدنیا آمدن سینمای ناطق از بین بره و فکر می کرد محدود کردن زبان فیلم به انگلیسی مخاطبانی که انگلیسی صحبت نمی کنن رو ازش می گیره پس سعی کرد فیلم بعدیشوبه نام روشنی های شهر رو بدون صدا یعنی صامت بسازه ، بعضی دوستاش می گفتن این فیلم فقط تلاشیه برای به تاخیر انداختن مرگ شخصیت ولگرد کوچولو ، ولی وقتی اکران شد با وجود این که فیلم ها دیگه صدادار شده بود و این فیلم همچنان صامت بود فروش فوق العاده ای داشت . تو روز اول اکران چارلی در کنار دوستای عزیزش آقا و خانم انیشتن فیلم رو دیدن.
تو ۴۲ سالگی چارلی تو ۱۵ ماه تقریبا دور دنیا رو گشت به چندین کشور اروپایی و بعدش ژاپن و سنگاپور و خیلی جاهای دیگه رفت با ژاپنی ها خیلی میونه خوبی داشت و ژاپنی ها هم اونو خیلی دوس داشتن به خاطر این که اونا تاتری دارند به نام کابوکی که شبیه نمایش ها و فیلم های چارلی بود . سه تا از مستخدم هاش هم سال ها سه نفر ژاپنی بودند. چارلی با مستخدم هاش خیلی سخت گیر بود ولی این ژاپنی ها کار خودشون رو بلد بودن و چارلی باهاشون هیچ مشکلی نداشت این مستخدم های ژاپنی مثل اکثر ژاپنی ها خیلی دقیق و با نظم و انضباط کار می کردند یک بار که می خواستن برن ماهیگیری تو راه چارلی یادش میوفته که راکت تنیسش رو نیاوورده چون بدون راکتش هیچ جای تفریحی نمیرفت به رانندش میگه برو راکت رو بیار خودش و دوستش هم از ماشین پیاده میشن راننده سریع میره راکت و میاره و بدون این که به عقب نگاه کنه حرکت میکنه و وقتی به اسکله میرسه پیاده میشه بره در رو برای چارلی باز کنه میبینه اونا نیستن و داد می زنه چارلی رو دزدیدن بعدها که ناخدا این صحنه رو برای چارلی تعریف می کرد با هم کلی به راننده خندیدن. البته در عین سخت گیری چارلی به کارمنداش خیلی وفادار بود اون موقع رسم بود که افراد تو یک کمپانی فیلم سازی اگه فیلمی نداشتند و خوب کاری نداشتند دیگه حقوق نمی گرفتند ولی چارلی به کارمنداش حقوق میداد و به خاطر همین کارمندا خیلی بهش وفادار بودن. چارلی به خیلیاشون که تو پیری وضع زندگیشون بد بود حقوق مادام العمر میداد.
تو ۴۳ سالگی چارلی تو یک قایق تفریحی با دختری به نام پائولت آشنا میشه پائولت مثل خودش کودکی سختی داشته و تو ۱۴ سالگی نان آور خونه بوده و یک بار هم ازدواج کرده و طلاق گرفته بود پائولت فقط ۲۱ سالش بود . پائولت دختر با معلوماتی بود و همنشینی باهاش برای چارلی لذت بخش بود خود چارلی با وجود این که زیاد مدرسه نرفته بود ولی از زمانی که اومده بود امریکا به شدت مطالعه میکرد علاوه بر سینما اون آثار شوپنهاور و نیچه و ویل دورانت رو می خوند و با پائولت راجع بهشون حرف میزد اونا با هم ازدواج کردن ولی خبر ازدواجشون رو به هیچ کس نگفتن و کل مطبوعات امریکا رو سرکار گذاشتن سوژه ازدواجشون شده بود سوژه جهانی یک بار چرچیل هم راجع بهش اظهار نظر کرد و گفت من نمیتونم از زبان چارلی صحبت کنم فکر کنم این دو با هم ازدواج کردن . با پائولت سه ماه رفت سفر به بالی و اندونزی و چند کشور اطراف تو این سفرها با ویل دورانت و انیشتن و چرچیل و گاندی و جان اشتاین بک و خیلی های دیگه دیدار کرد.
یکی از شاهکارهاش به نام عصرجدید رو پائولت بازی کرد چارلی این فیلمم حاضر نشد ناطق ضبط کنه. همه میگفتند که حتما شکست می خوره ولی بازم چارلی نبوغش رو نشون داد و فیلم تو کل دنیا ترکوند. پائولت بعد از بازی تو این فیلم خیلی معروف شده بود واسه همین بهش پیشنهاد نقش اول فیلم معروف و تاریخی بربادرفته رو دادن ولی پائولت هم همسر چارلی بود و هم باهاش قرارداد بازیگری داشت و بدون اجازه چارلی نمی تونست قبول کنه و چارلی هم اصلا قبول نکرد البته چارلی تو یکی از مشهورترین اثرهاش بازم به پائولت بازی داد فیلم دیکتاتور بزرگ.
تو دیکتاتور بزرگ که اولین فیلم ناطق چارلی بود هیتلر رو مسخره کرده بود. چارلی و هیتلر تو یک سال و تو یک ماه و با اختلاف فقط ۴ روز بدنیا آمدند و هر دو هم دوران کودکی سختی داشتند خیلی هم شبیه هم بودند مخصوصا” قد و هیکل و سبیلاشون. چارلی برای این فیلم ماه ها حرکات هیتلر رو زیر نظر داشت و اون رو تمرین کرد. تا قبل از فیلم دیکتاتور چارلی آرزوی داشتن دو تا چیز رو داشت اول خندوندن مردم دوم پول دراووردن اما تو فیلم دیکتاتور اون چیز دیگه ای می خواست ، اون می خواست فریاد اعتراض بر علیه جنگ و ندای صلح تو دنیا باشه. آخر فیلم تنها صحنه ایه که چارلی با استایل دلقک کوچولو از نقش خودش بیرون میاد و خیلی جدی پشت میکروفون میره و میگه چارلی تو این فیلم میگه :
با دین، بی دین، سیاه و سفید ما همه میخواهیم به هم کمک کنیم شیوه زندگی میتونه آزاد و زیبا باشه ولی ما راه رو گم کردیم تو این دنیا جابرای همه هست ای کسایی که صدای من و میشنوید ناامید نشید سربازان بیایید به نام دموکراسی با هم متحد شویم.

این اواخر دیگه رابطه چارلی و پائولت با هم سرد شده بود. پائولت از کار زیاد چارلی و بیکاری خودش خسته شده بود و تصمیم گرفت به صورت توافقی بعد از شش سال زندگی از چارلی جدا بشه الان دیگه چارلی ۵۳ سالش شده بود . بعد طلاق به بچه هاش گفت فکر میکنم تو دنیا فقط شما دو نفر منو واقعا دوست داشته باشید.

آخرین ازدواج

هنوز خیلی از طلاقش با پائولت نمیگذشت که یک روز یک دختر کم سن و سال اومد پیشش که ازش بازیگری یاد بگیره اسمش اونا اونیل بود پدرش نمایش نویس بسیار معروف آمریکایی و برنده جایزه نوبل بود اونا کمتر از ۱۸ سال داشتو خیلی دوست داشت بازیگر بشه و برای همین زیاد میومد پیش چارلی . چارلی تو ۵۴ سالگی دوباره عاشق شد و عجیب این که اونا هم عاشق چارلی شده بود یه عشق واقعی که تا آخر عمر چارلی یعنی ۲۵ سال دیگه دووم آوورد .دوتایی با هم قرار گذاشتن بعد تولد ۱۸ سالگی اونا با هم ازدواج کنن و این کار رو کردن. چارلی در مجموع از اونیل هشت بچه داشت آخرین بچش تو سن۷۳ سالگی چارلی بدنیا اومد.

اخراج از آمریکا

اول ازدواج عجیب ترین حادثه زندگی هنری چارلی اتفاق افتاد ، اونو از امریکا اخراج کردن . داستان این بود که تو جنگ جهانی آمریکا متحد شوروی بود و هر دو جلوی هیتلر میجنگیدن چارلی هم که دیدیم خیلی از هیتلر متنفر بود و از سیاست های شوروی بر ضد هیتلر دفاع می کرد و کلی این ور اونور در این مورد سخنرانی کرد بعد جنگ که رابطه خود آمریکا و شوروی شکر آب شد به چارلی انگ کمونیست بودن زدن و برای این که حرفشون رو ثابت کنن چند تا دلیل داشتن اولیش همون سخنرانی های قدیمی چارلی بود که چارلی اون صحبت ها رو در حمایت از شوروی موقعی گفته بود که دو کشور با هم متحد بودن دومیش این که میگفتن چرا چارلی هیچ وقت حاضر نشده تابعیت امریکا رو بگیره در صورتی که چارلی وقتی رفت انگلیس هم حاضر نشد پیشنهاد پادشاه انگلیس را برای پذیرش لقب لرد بگیره. چارلی میگفت من تبعه دنیا هستم و فقط یک اتفاق باعث شده تو انگلیس بدنیا بیام و برام هیچ کشوری فرقی نمیکنه . دلیل آخرم این که چند بار با یک شاعر روس دیدار کرده بود در هر صورت سناتور مک کارتی لیستی از کسایی که به گفته اون ثابت شده بود فعالیت کمونیستی میکنن رو داد به سنا و خواست که اینا از آمریکا اخراج بشن اسم چارلی هم تو این لیست بود وچارلی مجبور میشه برای ادامه زندگیش بره سوییس البته یک سال بعد مک کارتی و همکاراش رسوا شدن و مشخص شد مدارکشون جعلیه ولی چارلی حاضر نشد برگرده آمریکا و بیست سال موند سوییس تو ۷۷ سالگی چارلی هنوزم ول کن کار نمیشه و فیلمی به نام کنتسی از هنگ کنگ رو با بازیگری مارلون براندو و سوفیا لورن میسازه . بهترین اتفاق درسالهای آخرعمرش میوفته، که آکادمی اسکار بهش جایزه افتخاری یک عمر دستاورد هنری رو میده و ازش دعوت میکنه که بیاد آمریکا و جایزش رو بگیره چارلی ۸۳ ساله با کلی هیجان از بازگشت به آمریکا با صندلی چرخدار در حالی که دستش تو دست همسرش اونا اونیل ه میاد روی صحنه ،سالن اسکار منفجر میشه تمام حضار حدود ۱۲ دقیقه ایستاده تشویقش میکنن و این تشویق به عنوان یک رکورد ثبت میشه و هیچ وقت دیگه کسی رو اینجوری تشویق نکردن. البته برای چارلی اسکار بهونه بود اون دوست داشت برگرده آمریکا ببینه مردم هنوزم دوسش دارن؟ودر نهایت دل پیرمرد داستان ما آروم گرفت. وقتی برگشت سوییس تو ۸۶ سالگی ملکه الیزابت بهش لقب سر داد دو سال بعد هم تو ۲۵ دسامبر سال ۱۹۷۷ تو سن ۸۸ سالگی در کمال آرامش کنار همسرش اونا مرد.
کمتر از یکسال از فوتش نگذشته بود که دو نفر جسدش رو دزدیدن و از وکیلش پول زیادی خواستن ولی طولی نکشید که پلیس دزدا رو گرفت و این بار تابوت رو با بتن دفن کردن.
مجله تایم چارلی رو یکی از ۱۰۰ شخصیت تاثیر گذار قرن بیستم معرفی کرد و موسسه فیلم بریتانیا چارلی رو مبدل سینما به هنر هفتم معرفی کرد و حتی اندرو ساریس بنیان گذار جامعه منتقدین فیلم در آمریکا چارلی چاپلین رو مهم ترین هنرمند تاریخ و جهانی ترین نماد نامید.

2 پاسخ

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *