من پری کوچک غمگینی را می شناسم ….
اپیزود پری کوچک غمگین ، داستان زندگی فروغ فرخزاد

تاریخ ایران تقریبا مثل تاریخ جهان تاریخ مردهاست ، صحبت از امروز و دیروز و این حکومت و اون حکومت هم نیست ، تا بوده همین بوده ، تو فهرست بلند بالای پادشاهان در طول بیش از ۲۵۰۰ سال حکومت پادشاهی تو ایران اسم هیچ زنی رو نمی بینیم ، تو تخت جمشید به اون عظمت که صدها نقش برجسته داره نقش هیچ زنی دیده نمیشه ،
تو تاریخ ادبیات ایران از رودکی تا جامی حتی نام یک زن شاعر یا نویسنده بزرگ دیده نمیشه ، تو دوران صفویه و قاجار هم اوضاع همین طور بوده و در نهایت هم تو ۱۰۰ سال اخیر تازه فقط زنایی تونستن به موفقیت و برتری اجتماعی برسن که مردهای خانوادشون حمایتشون کردن.
ما داریم تو این دنیا زندگی می کنیم، دنیایی که به واقع در اون عدالتی نیست و برای رسیدن به عدل اجتماعی و برابری جنسیتی حالا حالاها کار داریم تازه اگه ته ماجرا بهش برسیم.
تاریخ یک عذرخواهی بزرگ به نصف نسل بشر بدهکاره ، به جنس لطیفی که مردان رو خلق میکنه و همان مخلوقات بهش فرصت بزرگ شدن نمیدن . به چه جرمی به جرم زن بودن.
سه گانه زنانه پادکست رخ تقدیم به تمام دخترانی که نهال استعدادشون با تبر تعصب شکسته شد.
سهراب سپهری درباره فروغ میگه :
بزرگ بود و از اهالی امروز بود و با تمام افق های باز نسبت داشت و لحن آب و زمین را چه خوب می فهمید
تو این اپیزود قراره راجع به داستان زندگی کوتاه اما بسیار پرتلاطم فروغ فرخزاد صحبت کنیم، به واسطه این اپیزود من یبار دیگه تمام شعرهای فروغ که تعدادشون هم زیاد نیست رو با عشق خوندم و اگر بخوام همه چیز رو تو یک جمله خلاصه کنم باید بگم که زندگی فروغ شعرهاش بود و شعرهای فروغ زندگی او.
فرق اساسی فروغ با بقیه شعرا اینه که فروغ و شعر فروغ هیچ نقابی نداره ، خیلی از شعرا شعرشون با زندگی روزمرشون تفاوت داره حتی ممکنه بعضا اشعار زیبا باشن ولی وقتی به زندگی و رفتار صاحب شعر نگاه می کنی متوجه میشی که شعر برای شاعر شعار بوده و خود صاحب شعر با سروده هاش فاصله داره ولی بند بند شعر فروغ چیزیه که خودش بهش باور داره و اصلا خود شاعره ، شعر فروغ داستان زندگی و باورهای فروغه ، داستانی جذاب ، پر هیاهو ، ساختارشکن و عاشقانه.
داستان رو از تهران محله امیریه هشتم دیماه سال ۱۳۱۳ شروع می کنیم
فروغ الزمان فرخزاد که ما تا انتهای داستان بهش میگیم فروغ تو خانواده ی نسبتا مرفه ای به دنیا اومد ، مادرش توران خانم مثل اکثر زنهای دیگه اون دوران خانه دار و مطیع همسر بود ، همسری نظامی که خوب یا بد نقش پر رنگی رو تو سرنوشت فروغ داشت ، پدر فروغ سرهنگ محمدباقر فرخزاد که فامیلی خودش رو از رضایی به فرخزاد تغییر داده بود ، تو نظم و انضباط بسیار سخت گیر و خشک بود از طرفی هم خیلی اهل مطالعه و کتاب بود و مدام بچه هاش رو به خوندن کتاب تشویق می کرد و همین شیوه تربیت بود که باعث شد هر چهار پسرش تو دانشگاه های آلمان تحصیل کنند و دو دختر از سه دخترش هم تو دورانی که اغلب زن ها سواد زیادی نداشتن ، تحصیل کرده و جزو طبقه روشنفکر باشند.
موقعی که فروغ به دنیا اومد سرهنگ فرخزاد رییس املاک رضاخان تو نوشهر بود برای همین بعد از این که فروغ تو تهران بدنیا اومد هفت سال اول دوران کودکیش رو کنار خانواده تو نوشهر گذروند و بعد به همراه خانواده برگشتن تهران،
هفت سالی که از نظر فروغ بهترین دوران زندگیش بود ، تو یکی از شعرهای معروفش به نام “بعد از تو “میگه
ای هفت سالگی لحظه های شگفت عزیمت بعد از تو هرچه رفت در انبوهی از جنون و جهالت رفت
با توجه به جایگاه و شغل سرهنگ فرخزاد وضع زندگی خوانواده اونا خوب بود ولی پدر و مادر فروغ تو تربیت بچه ها خیلی خشن و خشک بودن، همه چیز تو خونه اونها قانون خودش رو داشت مثلا با وجود اینکه اونا کلی پتوی گرم و نرم داشتن پدر بچه ها رو مجبور می کرد از پتوهای سربازی استفاده کنند که به قول خودش قدر عافیت رو بدونن و تازه سخت گیری های توران خانم مادر خونواده هم دست کمی از پدرشون نداشت ، توران خانم تو یه خانواده پولدار تهرانی بزرگ شده بود و تو مدرسه آمریکایی ها درس خونده بود ولی سرهنگ فرخزاد از روستاشون تو تفرش به تهران اومده بود و بعد از به قدرت رسیدن رضاخان جزو یاران تقریبا نزدیک رضاخان بود بعدشم که سری تو سرها دراورد با توران خانم ازدواج کرده بود و همسرش هم پشت سر هم واسش بچه آورده بود چهار پسر و سه دختر پشت به پشت.
فروغ و خواهر برادراش قبل از مدرسه معلم خونگی داشتن و به اجبار والدین زبان انگلیسی هم میخوندن،
سرهنگ فرخزاد یک کتاب خونه شخصی هم داشت که فروغ چندین بار بخاطر این که بدون اجازه سراغ کتاب ها میرفت و بهم میریختشون از پدرش حسابی کتک خورده بود. فروغ دختری بود که از بچگی و تو دوران دبستان بسیار سرکش و یاغی بود ، با همکلاسیهاش خوب کنار نمیومد، بیش از حد کنجکاو بود و دوست داشت از همه چی سر در بیاره.
در کنار اینا اما استعداد ادبی فروغ از همون بچگیش بالا بود ، معلم انشا مدرسشون باور نمی کرد که فروغ انشاهاشو خودش مینویسه فروغ شعر گفتن رو از سیزده سالگی شروع کرد البته اوایل شعر نو نمی گفت و بیشتر غزل می گفت و به قول خودش دچار عقده غزل سرایی شده بود ولی بعد یواش یواش اومد سراغ شعر نو.
تو ۱۵ سالگی بعد از این که کلاس نهم رو تموم کرد دبیرستان رو ول کرد و رفت هنرستان کمال الملک که نقاشی و خیاطی یاد بگیره و اساتید بنامی مثل بهجت صدر ، پتگر و کاتوزیان معلم هاش بودن که بهجت صدر تا پایان عمر فروغ یکی از دوستان نزدیکش هم بود ، فریدون برادر فروغ تعریف میکنه میگه موقعی که فروغ زیرنظر استاد کاتوزیان بود یکبار طرحی رو کشید که فکر می کرد دقیقا همونیه که استادش میخواد ولی وقتی استادش اصلاحاتی روی کارش انجام داد و ازش ایراد گرفت فروغ بهش اعتراض کرد که چرا دیگران رو مجبور میکنه همه چیز رو مثل اون ببینند و از دریچه چشم اون نقاشی کنن بعدش هم فروغ با عصبانیت برای همیشه کلاس رو ترک میکنه.
فروغ دوست داشت همه چی رو خودش تجربه کنه، تو یکی از مصاحبه هاش گفته بود (من از اون آدم هایی نیستم که از دیدن کسی که سرش به سنگ می خوره عبرت بگیرم من باید خودم زندگی رو تجربه کنم و انقدر سرم به سنگ بخوره تا درست هر چیزی رو درک کنم)

شروع زندگی با شاپور

تو شانزده سالگی روحیه استقلال طلبانه و جسارتش برای باز کردن باب آشنایی با پسرهای دیگه خانوادش رو به شدت نگران کرده بود، خواهر بزرگترش پوران به تازگی تو سن پایین ازدواج کرده بود و فروغ هم دوست داشت زود ازدواج کنه و از شر سخت گیری ها و کتک های پدر مادر خلاص بشه ، فروغ عاشق پرویز شاپور نوه خاله مادرش شده بود که همسایشون هم بود البته نه همسایه بقلی خونه هاشون پشت به پشت هم بود ، پرویز شاپور خیلی شوخ طبع بود نوشته های طنز می نوشت نسبتا معروف و گل سرسبد مجالس بود ، دوازده سیزده سالی هم از فروغ شونزده ساله بزرگ تر بود و وضع مالیش همچین تعریفی نداشت، خانواده دو طرف اول به خاطر اختلاف سنی زیاد و شایدم وضع مالی داماد راضی به ازدواج نبودن ولی وقتی فروغ خودش رو تو اطاق حبس کرد و گریه زاری راه انداخت و از اونور هم پرویز اصرار پشت اصرار، خانواده ها هم راضی شدن که این دو جوون عاشق به هم برسن عشقی که فروغ بعدها ازش به نام عشق مضحک شانزده سالگی یاد کرد. پوران خواهر فروغ که تو این اپیزود زیاد سراغش میریم درباره این ازدواج نظرش این بود که اگه اون موقع فروغ عاشق شاپور شده بود به خاطر این بود که دنبال مهربانی و محبت بود چیزی که پدر و مادرمون با اون رفتار خشن و سردشون از ما دریغ کرده بودن ، و البته فریدون هم با نظر خواهرش موافق بود.
فروغ و پرویز بعد از اینکه یک مراسم عروسی ساده و جمع و جوری گرفتن به امید این که تا ابد با هم خوشبخت بمونن برای زندگی رفتند اهواز، رفتند اهواز چون شاپور کارمند دفتر وزارت دارایی تو این شهر بود ، نه ماه بعد هم کامیار تنها فرزندشون به دنیا اومد و فروغ قبل از ۱۷ سالگی هم ازدواج کرده بود و هم بچه دار شده بود.

شروع به کار فروغ

تو اهواز فروغ تو محافل ادبی و هنری شرکت می کرد محافلی که تا اون زمان منحصرا در اختیار مردها بود و خیلی هاشون تاب دیدن فروغ رو بین خودشون نداشتن ، فروغ اشعارش رو برای چاپ به مجلات و روزنامه های مختلف میفرستاد و گاهی اوقات هم تنهایی به تهران سفر می کرد که با سردبیرهای مجله ها و روزنامه ها ملاقات کنه ، شاپور هم اول ازش حمایت می کرد حتی اعتماد و حمایت شاپور به جایی رسید که مادر فروغ برای شاپور پیغام فرستاد که نباید اینقدر به زن جوونش آزادی بده.
ولی حمایت های شاپور از فروغ ادامه دار نبود ، نوع پوشش فروغ و حضور تو جمع های مردونه باعث ایجاد حاشیه های زیادی تو زندگی فروغ شده بود و کلی حرف و حدیث هم راجع به معشوقه داشتن فروغ دراومده بود. فروغ از دست حرف های مردم تو یکی از اشعارش گفت
”گریزانم از این مردم که تا شعرم را شنیدند ، به رویم چون گلی خوشبو شکفتند ، ولی آن دم که در خلوت نشستند ، مرا دیوانه ای بدنام گفتند.”
صحبت های مردم تاثیر خودش رو تو زندگی فروغ گذاشته بود و زندگی مشترک فروغ و شاپور رو به جدایی بود، فروغ با وجود این که عاشق شاپور بود ازش قهر کرد و برگشت تهران و شعر زیبای عصیان رو سرود، تو نگاه خودخواهانه شاید باید ممنون این دعوای خانوادگی باشیم که باعث شد همچین شعری متولد بشه، فروغ میگه:
“به لب‌هایم مزن قفل خموشی که در دل قصه ئی ناگفته دارم ، ز پایم باز کن بند گران را کزین سودا دلی آشفته دارم
بیاای مرد، ای موجود خودخواه بیا بگشای درهای قفس را ،اگر عمری به زندانم کشیدی رها کن دیگرم این یک نفس را
مگو شعر تو سر تا پا گنه بود از این ننگ و گنه پیمانه‌ای ده، بهشت و حور و آب کوثر از تو مرا در قعر دوزخ خانه‌ای ده
کتابی، خلوتی، شعری، سکوتی مرا مستی و سکر زندگانیست، چه غم گر در بهشتی ره ندارم که در قلبم بهشتی جاودانی است
بدور افکن حدیث نام، ای مرد که ننگم لذتی مستانه داده ، مرا می‌بخشد آن پروردگاری که شاعر را، دلی دیوانه داده
بیا بگشای در، تا پرگشایم بسوی آسمان روشن شعر ، اگر بگذاریم پرواز کردن گلی خواهم شدن در گلشن شعر”

چاپ اولین کتاب

تابستان سال ۳۴ اولین کتاب شعر فروغ به نام اسیر منتشر میشه
که اسم کتاب خبر از محتوای درونش هم میده اسیر در واقع سمبولی از یک حالت روانیه که شخص خودش رو گرفتار دنیایی از سنت ها و تعصبات میبینه که امیدی برای زندگی تو اون نیست، فروغ تو پی نوشت چاپ دوم کتاب اسیر میگه
“فقط به نیروی استقامت خواهم توانست به‌سهم خود زنجیرهای قیود پوسیده را از دست‌وپای هنر باز کنم و این حق را برای همه… و به‌خصوص زنان به‌وجود بیاورم که بتوانند آزادانه از عواطف پنهانی و احساسات گریزنده و لطیف‌شان پرده بردارند و بتوانند آنچه را در دل دارند، بدون ترس و واهمه از سرزنش دیگران بیان کنند”
فروغ تو کتابش اجتماعی که داره توش زندگی می کنه رو به نوعی ریاکاری متهم می‌کنه که تو برخورد با شعرای زن و مرد متفاوت عمل می‌کند. اجتماعی که برای مردها این حق را قائله که از معشوق با هر نوع زبان خیالی و توصیفی حرف بزنه اما نوبت به زنان که میرسه فریادش بلند می‌شه که واویلا پایه‌های اخلاق و عفت عمومی، سست شده .
فروغ تو شعر اسیر از کتاب اسیر میگه
“در این فکرم من و دانم که هرگز مرا یارای رفتن زین قفس نیست ، اگر هم مرد زندان بان بخواهد دگر از بهر پروازم نفس نیست”
و نکته اینجا است که شاعر با وجود بچه ای که داره مستاصله و امیدی به رهایی نداره فروغ در ادامه این شعر میگه:
“اگر ای آسمان خواهم که یکروز از این زندان خامش پر بگیرم به چشم کودک گریان چه گویم ز من بگذر که من مرغی اسیرم”
تو همین حین فروغ برای آشتی با همسرش به اهواز برمیگرده البته بازگشت دوباره به اهواز هم دردی رو دوا نمی کنه فروغ سر دوراهی بزرگ گیر میکنه ، یا همسر و بچه یا شعر و شاعری و فروغ با دلی اندوهگین شعر رو انتخاب می کنه و بعد از حدود چهار سال زندگی مشترک فروغ تو ۲۱ سالگی از شاپور و پسرش جدا میشه.
بعد از جدایی فروغ و اطرافیانش همیشه از شاپور به نیکی یاد می کردن ، شاپور بعد از طلاق فروغ اول یک ماه گم و گور شد و هیچ کس ازش خبری نداشت بعدش هم که پیداش شد تا آخر عمر ازدواج نکرد و با پسرش زندگی کرد و البته تا آخر عمر هیچ وقت راضی نشد درباره فروغ با هیچ روزنامه و خبرنگاری مصاحبه کنه و شاید شاپور خیلی از رازهای زندگی مشترکش با فروغ رو برای همیشه با خودش برد.

اولین تپش های عاشقانه قلبم

سال ها بعد وقتی که دیگه فروغ و پرویز شاپور زنده نبودن کتابی چاپ شد به نام “اولین تپش های عاشقانه قلبم” محتوای کتاب تمام نامه هاییه که فروغ برای پرویز شاپور فرستاده و شاپور هم همشون رو نگه داشته تا این که یکی از دوستاش به نام عمران صلاحی با همکاری کامیار پسر فروغ و پرویز نامه ها رو در قالب این کتاب چاپ کردن ، تو مقدمه کتاب عمران صلاحی میگه من به عنوان نزدیک ترین دوست شاپور که سی و سه سال کنارش بودم هیچ وقت درباره فروغ ازش چیزی نپرسیدم چون میدونستم دوست نداره راجع به این موضوع صحبت کنه ولی بعضی شب ها خودش یه چیزایی می گفت و به سلامتی فروغ اقداماتی می کرد و کاملا واضح بود که همیشه عاشق فروغ مونده بود،
کتاب اولین تپش های عاشقانه قلبم سه قسمت داره قسمت اول به نامه های قبل از ازدواج فروغ به پرویز اختصاص داره نامه هایی که با خوندشون خواننده با یک عشق ساده و ناب و البته بچه گانه دوران نوجوونی فروغ آشنا میشه،
یک قسمت از نامه هاش رو با هم بخونیم :
“پرویز نمیدانی چقدر دوستت دارم تو نمی توانی تصور کنی که من چقدر و تا چه اندازه احتیاج به محبت دارم من در زندگی خانوادگی هیچ وقت خوشبخت نبودم ، یک نگاه مهرامیز تو یک فشار دست تو یک بوسه تو کافی ست تا مرا از همه چیز بی نیاز سازد.”
فروغ شیفته پرویز بود و به هیچ چیز دیگه فکر نمیکرد همونطور که خودش تو یکی از اشعار معروفش هم می گفت:
“آری آغاز دوست داشتن است ، گرچه پایان راه ناپیداست، من به پایان دگر نندیشم، که همین دوست داشتن زیباست”
بریم به قسمت دوم کتاب، قسمت دوم مربوطه به نامه هایی که فروغ تو دوران زندگی مشترکشون برای پرویز نوشته ، یعنی اون وقت هایی که فروغ به خاطر گرمای هوا و یا دیدار خانواده و یا کارهای اداری شعراش میومد تهران و با همسرش تو اهواز نامه نگاری می کرد ، وقتی این نامه ها رو می خونید کاملا متوجه میشید که شاپور بعد از مدتی که میبینه شعرهای فروغ داره گل میکنه و داره معروف میشه و با این مرد و اون مرد هم صحبت میشه بیشتر به فروغ گیر میده و ازش میخواد که برای ثبات زندگیشون دست از این کارها برداره و از طرفی هم فروغ میخواد زنجیری که به طور سنتی به دست و پای زنها میبستن رو پاره کنه:
یک قسمت کوچیک از این نامه ها رو بشنویم
“دوستت دارم مثل یک بچه ای که به آغوش گرم مادرش بیش از هر چیز دیگری علاقه دارد واگر مادرش او را به سختی تنبیه کند باز به دامان او پناه می برد. تو نمی دانی من چقدر دوست دارم برخلاف مقررات و آداب و رسوم و برخلاف قانون و افکار و عقاید مردم رفتار کنم ولی بندهایی بر پای من هست که مرا محدود می کند. روح من وجود من و اعمال من در چهاردیواری قوانین سست و بی معنی اجتماعی محبوس مانده من پیوسته فکر می کنم که هر طور شده باید یک قدم از سطح مادیات بالاتر بگذارم، من این زندگی خسته کننده و پر از قید و بند را دوست ندارم.”
گفتیم نامه ها سه قسمت بودن ، قسمت سوم نامه ها مربوط به زمانی میشه که فروغ از پرویز شاپور جدا شده ولی هنوز هم برای هم نامه مینویسن و در نهایت احترام و عشقی که هنوز هم بینشون بوده با هم صحبت می کنن و البته شاپور به معنای واقعی از فروغ حمایت می کنه و هزینه زندگی فروغ و حتی هزینه خارج رفتن فروغ رو هم میده و یه جورایی معرفت رو در حق فروغ تموم میکنه گفتیم که سرهنگ فرخ زاد پدر فروغ وضعش خوب بود ولی از این خوبی چیزی به فروغ نمی رسید مخصوصا این که سرهنگ با روحیات و اخلاق و تصمیم های فروغ مخالف بود و اصلا حمایت مالی ازش نمی کرد و اگه پرویز شاپور نبود فروغ از پس هزینه های روزمرش بر نمیومد.
قسمتی از آخرین نامه های فروغ به پرویز بعد از جداییشون رو هم بشنویم
“من دوستت دارم نه برای این که به من کمک می کنی نه برای این که مواظبم هستی نه برای این که به من پول میدهی نه پرویز برای این که فهمیده ام خوب هستی و عظمت روح تو را هیچ کس نمی تواند داشته باشد دلم می خواست که یکبار دیگر تو را میبوسیدم و یک بار دیگر چشم های مهربان و نوازنده ات را تماشا می کردم درست است که ظاهرا من دیگر زن تو نیستم اما تو میدانی و خدا هم میداند که باز هم مال تو هستم و سراپای وجودم متعلق به توست.”
قبل از این که بریم سراغ ادامه داستان بزارید آخر عاقبت کامیار رو بگم ، کامیار با وجود اینکه حضانتش با پدرش بود بعد طلاق یه مدتی با مادرش زندگی کرد ولی فروغ زنی نبود که بتونه از پس بزرگ کردن کامیار بر بیاد و به قول خودش آدم نمیتونه هم همسر خوبی باشه هم مادر خوبی و هم شاعر خوبی ، باید یکش رو انتخاب کنه ، بعد از اینکه کامیار به خانواده شاپور سپرده شد هم خانواده شاپور دیگه هیچ وقت نزاشتن فروغ با بچش دیداری داشته باشه ، توضیحات بیشتر راجع به آخر عاقبت کامیار و پرویز شاپور رو تو صفحه اینستا رخ براتون میزارم. در هر صورت جدایی فروغ از پسرش براش خیلی سخت بود و فروغ همیشه خودش رو برای این کار به شدت ملامت می کرد ولی انگار چاره دیگه ای هم نداشت، تو شعر خانه متروک فروغ با اشاره به جدایی از پسر کوچیکش میگه:
“دانم اکنون کز آن خانه دور شادی زندگی پرگرفته ، دانم اکنون که طفلی به زاری ماتم از هجر مادر گرفته
لیک من خسته جان و پریشان ، می سپارم ره آرزوها را ، یار من شعر و دلدار من شعر میروم تا بدست آرم او را”
و فروغ رفت که با دلدارش یعنی شعرش زندگی کنه ، فروغ شعر رو انتخاب کرد و به خاطر این موضوع همیشه احساس گناه می کرد، البته گناه دیگه ای هم گویا درکار بود گناهی که فروغ تو شعری به نام گناه بهش اعتراف می کنه، شعر گناه شاید جنجالی ترین شعر صدسال اخیر ادبیات ایران بوده .
جریان داستان تلخ شعر گناه این بود که تو سفرهایی که فروغ از اهواز به تهران داشته با آقای ناصرخدایار سردبیر نشریه بسیار معروف اون زمان به نام نشریه روشنفکر آشنا میشه ، کمی قبل از طلاق فروغ و شاپور زمانی که کاملا رابطشون قطع شده بود رابطه فروغ با ناصر خدایار نزدیک تر میشه رابطه عاشقانه کوتاهی که فروغ بعدها ازون به عنوان تجربه تلخ زندگیش یاد می کنه و میگه تو تمام زندگیم فقط برای این ماجرای بچه گانه و احمقانه احساس پشیمونی و خجالت کردم ، ولی نکته عجیب اینه که فروغ خودش داستان این رابطه نزدیک رو تو شعر معروفش به نام گناه تعریف می کنه و به گناه خودش اعتراف می کنه و میره شعر رو میده به فریدون مشیری که اون موقع تو نشریه روشنفکر مسئولیت داشته و ازش می خواد که چاپش کنن ، مشیری تعریف می کنه میگه :
“توی دفتر روشنفکر نشسته بودم که دختری با موهای آشفته و با دست‌هایی که به جوهر خودنویس آغشته بود با کاغذی تاشده که شاید هزار بار اونو بین انگشتاش فشار داده بود؛ وارد اتاق تحریریه مجله شد و با تردید و دودلی، درحالی‌که از شدت شرم کاملاً سرخ شده بود و می‌لرزید کاغذش را گذاشت رو میز. این دختر فروغ فرخ‌زاد بود که اولین شعرش را به مجله روشن‌فکر آورده بود و همان هفته بود که صدهاهزار نفر با خواندن شعر بی‌پروای اون یعنی شعر گناه با نام شاعری آشنا شدند که چندوقت بعد به اوج شهرت رسید و آثارش طرفدارهای زیادی پیدا کرد.”
البته مشیری اول که شعر رو خوند برای چاپش تردید داشت ولی در نهایت چاپش کرد، داستان این شعر مثل بمب تو جامعه هنری و فرهنگی اون زمان ترکید ، فروغ تو شعر گناه میگه :
“گنه كردم گناهی پر ز لذت كنار پيكری لرزان و مدهوش خداوندا چه می‌دانم چه كردم در آن خلوتگه تاريك و خاموش
در آن خلوتگه تاريك و خاموش نگه كردم بچشم پر ز رازش دلم در سينه بی‌تابانه لرزيد ز خواهش‌های چشم پر نيازش
در آن خلوتگه تاريك و خاموش پريشان در كنار او نشستم لبش بر روی لب‌هايم هوس ريخت زاندوه دل ديوانه رستم
هوس در ديدگانش شعله افروخت شراب سرخ در پيمانه رقصيد تن من در میان بستر نرم بروی سينه‌اش مستانه لرزيد
گنه كردم گناهی پر ز لذت در آغوشی كه گرم و آتشين بود گنه كردم میان بازوانی كه داغ و كينه‌جوی و آهنين بود”
داستان گناه فروغ نقل محافل ادبی شده بود و خیلی از مردها ادعا می کردن مردی که فروغ باهاش اون گناه رو کرده من بودم هنوز کسی اصل ماجرا رو نمی دونست ولی چیزی که مشخص بود اعتراف فروغ به گناهی بود که کرده ، پدر فروغ سرهنگ فرخزاد انقدر عصبانی شده بود که به گفته پوران میخواست خونه رو ، رو سرشون خراب کنه ، میخواست فروغ رو بکشه ، همشهری های تفرشی سرهنگ هم مدام بهش میگفتن این دختر آبروی چندین سالت رو برده. جالب اینه که درست تو همون زمان سرهنگ با معشوقه جدیدش که چندوقتی بود باهاش رابطه داشت ازدواج کرده بود.
اینجا من نمیخوام معشوقه داشتن پدر فروغ رو دستمایه تطهیر فروغ بکنم موضوع حمایت از کار فروغ نیست، کار فروغ اشتباه بوده یا نبوده ما یا بهتره بگم من قضاوتش نمیکنم ولی موضوع اینه که اگه این کار بده برای مرد و زن هر دو باید بد باشه اگه بد نیست نباید فقط برای مرد بد نباشه. از این مصادیق هم تو جامعه ما همین الانش هم فت و فراوونه مثلا هنوزم تو جامعه ما اگه مردی بعد از جدایی از همسرش با زن یا زنهایی ارتباط داشته باشه خیلی موضوع عجیبی نیست، حتی تهش بعضا میگن مجرده دیگه نوش جونش، ولی خدا نکنه این کار رو زن مطلقه ای انجام بده اونوقت اسمش میشه فاسد ، خراب و و و .
بگزریم برگردیم به داستان ، بعد از جدایی از شاپور فروغ مدت کوتاهی تو خانه پدریش زندگی کرد پوران تعریف می کنه میگه ، پدرمون به خاطر این آبروریزی چشم دیدن فروغ رو نداشت برای همین فروغ مدت کوتاهی هم با خانم طوسی حائری شاعر تحصیل کرده فرانسه و اولین گوینده زن رادیو ملی ایران و همسر سابق شاملو زندگی میکنه ولی انقدر شایعات و حرف و حدیث پشت سر این دو زن تنها و مجرد زیاد بود که فروغ مجبور شد با موافقت پدر به خانه پدری خودش برگرده.

خودکشی اول فروغ

حدود یکسال از انتشار شعر گناه گذشته بود ، با وجود این که شایعه ها زیاد بود ولی هنوز کسی مطمئن نبود که تو شعر گناه ،فروغ با کی ارتباط برقرار کرده بوده و اصلا با توجه به گذشت زمان یجورایی یواش یواش قصه داشت فراموش میشد تا این که ناصرخدایار همون کسی که فروغ به گفته خودش باهاش اون گناه رو مرتکب شده بود، تو نشریه روشنفکر داستان سریالی رو به نام شکوفه چاپ می کنه ، شخصیت اصلی داستان شکوفه دختریه که می خواد به هر دوز و کلکی هنرمند بشه و برای این کار میاد تهران و میره دفتر شخصی به نام نادر که نویسنده و روزنامه نگار معروفیه و با وسوسه کردن نادر و نزدیکی به اون می خواد که به مقصودش برسه.
با انتشار این داستان همه می فهمند که قضیه شعر گناه از چه قرار بوده و دوباره قصه فروغ میوفته سر زبونها.
رابطه تلخ فروغ با ناصر خدایار و رسوایی های بعد از اون ، فشارهای روانی طلاقی که گرفته بود ، جدایی از پسرش کامیار ، طرد شدنش از خانواده و انتقادهای تمام نشدنی اطرافیانش همه اینها فراتر از تاب و تحمل فروغ بود و فروغ تصمیم گرفت با خوردن یک مشت قرص به زندگیش پایان بده که البته بعد از خوردن قرص ها زود میرسوننش بیمارستان و اون از یه مرگ حتمی نجات پیدا میکنه ولی ادامه فشارهای عصبی شدید منجر به این میشه که اونو به تیمارستان ببرن و بیش از یک ماه اونجا بستریش کنن.
تو دورانی که فروغ بستری بود بیش از هر کس دیگه ای نادر نادرپور شاعر و خواهرش پوران به عیادتش می رفتن ، پوران میگفت فروغ حتی بعد از مرخص شدن از بیمارستان هم تا مدت ها خودش نبود.

مجموعه شعر دیوار

کمی بعد فروغ ۲۱ ساله دومین مجموعه شعرش به نام دیوار ، که شامل ۲۵ شعر کوتاهه رو منتشر میکنه ، دیوار از لحاظ ادبی غنی تر از کتاب قبلی یعنی اسیر بود ، تو این کتاب شاعر می خواد تمام محدودیت های سنتی و دیوارها و حصارهای اطرافش رو در هم بشکنه و پاسخ منتقدهاش رو فریاد بزنه، تو شعری به نام پاسخ از کتاب دیوار فروغ میگه:
“بر روی ما نگاه خدا خنده می زند ، هرچند ره به ساحل لطفش نبرده ایم ، زیرا چو زاهدان سیه کار خرقه پوش ، پنهان ز دیدگان خدا می نخورده ایم
پیشانی ار به داغ گناهی سیه شود ، بهتر ز داغ مهر نماز از سر ریا، نام خدا نبردن از آن به که زیر لب، بهر فریب خلق بگویی خدا خدا
بگذار تا به طعنه بگویند مردمان ، در گوش هم حکایت عشق مدام ما، هرگز نمیرد آنکه دلش زنده شد به عشق ، ثبت است در جریده عالم دوام ما”
بعد از چاپ کتاب دیوار، فروغ با حمایت مالی پرویز شاپور نزدیک به یکسال رفت اروپا ، هرچند که پرویز همسر سابقش بهش کمک مالی می کرد ولی اروپا رفتن خرجش زیاد بود ، فروغ برای صرفه جویی با هواپیمای باری سفر کرد و تو اروپا هم کار ترجمه می کرد و سعی می کرد خرجش رو دربیاره، این سفر فروغ و دوری از هیاهوی مطبوعات و نگاه مردم باعث شد که اون بتونه خودش رو پیدا کنه ، خودش برای توضیح دلایل سفرش میگه:
“من میخواستم یک زن یعنی یک بشر باشم ، من میخواستم بگویم که من هم حق نفس کشیدن و حق فریاد زدن دارم و دیگران می خواستند فریادهای مرا بر لبان و نفسم را در سینه ام خفه و خاموش کنند، من به خاطر اینکه انرژی و نیروی تازه ای برای باز هم خندیدن کسب کنم ناگهان تصمیم گرفتم برای مدتی از آن محیط دور شوم .در آن روزها تصور نمی کردم که سفر این قدر در روحیه من موثر باشد و تا این درجه سلامت و آرامش از دست رفته ام را به من باز گرداند ولی در این لحظه که اینجا نشسته ام و مشغول نوشتن این سطور هستم اعتراف می کنم که هیچ وقت در زندگی ام خودم را این قدر امیدوار و آرام و نیرومند حس نکردم.”

عصیان

به فاصله کمی بعد از برگشت سومین کتاب فروغ به نام عصیان منتشر میشه. محتوای عصیان کمی با دو کتاب قبلی تفاوت داشت، فروغ که با اندیشه های خیام ارتباط نزدیکی پیدا کرده بود تو این کتاب راجع به اندیشه جبر ، شیطان ، خدا و موضوعات اینچنین هم صحبت میکنه تو یکی از اشعار معروف این کتاب به نام عصیان خدا، فروغ توصیف می کنه که اگه جای خدا بود چه کارهایی می کرد. فروغ میگه
“گر خدا بودم ملائک را شبی فریاد می کردم ، سکه خورشید را در کوره ظلمت رها سازند، خادمان باغ دنیا را ز روی خشم می گفتم ، برگ زرد ماه را از شاخه های شب ها جدا سازند
گر خدا بودم ملائک را شبی فریاد می کردم ، آب کوثر را درون کوزه ی دوزخ بجوشانند ، مشعل سوزنده در کف، گله ی پرهیزکاران را ، از چراگاه بهشت سبزدامن ، برون رانند
خسته از زهد خدایی نیمه شب در بستر ابلیس ، در سراشیب خطایی تازه می جستم پناهی را ، میگزدیم درب های تاج زرین خداوندی لذت تاریک و دردآلود آغوش گناهی را”

ابراهیم گلستان

خوب یواش یواش رسیدیم به نیمه دیگه زندگی فروغ و اتفاقی که برای فروغ یک تولد دوباره بود، آشنایی فروغ با ابراهیم گلستان
طرفدارهای فروغ قالبا مثل خود فروغ این نیمه زندگیش رو خیلی بیشتر دوست دارن ، شاید شاید اگه ابراهیم گلستان نبود فروغ فرخزادی که امروز ما میشناسیمش هم وجود نداشت، اول خیلی کوتاه ببینیم ابراهیم گلستان که ما تو داستان به نام گلستان ازش یاد می کنیم کی بود؟
اگه بخوام تو یک جمله آقای گلستان رو توصیف کنم باید بگم که اون به معنای واقعی یک جنتلمنه یک آدم حسابی. گلستان ۱۲ سال از فروغ بزرگ تر بود ، تو شیراز بدنیا اومده بود خانواده بسیار سرشناسی داشت ، از بچگی علاوه بر زبان انگلیسی همراه با پدرش زبان فرانسه هم یاد گرفته بود و تو هر کاری که دست گذاشت بسیار موفق بود، ایشون کارگردان درجه یک، روزنامه نگار، داستان نویس فوق العاده، مترجم و عکاس ماهری هستن که در حال حاضر هم در ۹۹ سالگی در انگلستان تو خونه یا بهتره بگم کاخی که ۸۳ تا اطاق داره دارن زندگی می کنن . مانی حقیقی کارگردان معروف هم نوه دختری ایشونه.
اولین دیدار فروغ با گلستان مربوط به زمانی میشد که فروغ دنبال کار میگشت و گلستان هم برای خودش استودیو فیلم سازی گلستان رو داشت و به سفارش دوستان، فروغ رو برای کارهای دفتری تو استودیو گلستان استخدام کرد ،تابستان سال ۱۳۳۷ فروغ ۲۴ ساله با گلستان ۳۶ ساله آشنا شد و خیلی زود این دو نفر عاشق هم شدن ، این در حالی بود که گلستان ۱۵ سال پیش با دخترعموش فخری ازدواج کرده بود و دوتا بچه هم داشت، تو بعضی از کتاب ها و مستندات سعی میشه رابطه این دو نفر رو مثل دو دوست نشون بدن در صورتی که اگه تعارف رو بزاریم کنار رابطه کاملا” رابطه عاشق و معشوق بوده.
از نظر جامعه فروغ با این ارتباط مرزهای فرهنگی و اخلاقی رو زیرپا گذاشته بود و فروغ بعد از آشکار شدن ارتباطش زیر فشارهای شدید مطبوعات و دوستان و آشناها بود ، این فشارها باعث استیصال و درماندگی فروغ شد تا جایی که حتی خودکشی هم کرد و اگر گلستان به موقع بهش نرسیده بود فروغ حتما مرده بود.
بعد از آشنایی فروغ با گلستان و همکاری این دو در ساخت فیلم های استودیو گلستان ، فروغ برای شرکت تو دوره های فیلم سازی از طرف استودیو گلستان دوبار به انگلیس رفت و بعد از این که دوره هاش رو دید، تو تولید و تدوین فیلم ها به گلستان کمک می کرد و گاهی هم تو فیلم ها بازی می کرد.
تو پاییز ۱۳۴۱ فروغ با سه تا از همکاراش از طرف گلستان فیلم رفت تبریز تا مستندی رو درباره ی زندگی جذامی ها درست کنه ، اون زمان برای اینکه جذام واگیردار بود جذامی ها تو خونه های مخصوصی قرنطینه میشدن و فروغ برای تهیه این فیلم حاضر شد ۱۲ روز تو خونه جذامی ها کنارشون زندگی کنه و در نهایت حاصل کار شد فیلم ماندگار و بسیار زیبای “خانه سیاه است” به تهیه کنندگی ابراهیم گلستان و کارگردانی فروغ فرخزاد که پیشنهاد می کنم این فیلم بیست دقیقه ای رو ببینید.
این فیلم جایزه بهترین فیلم مستند از فستیوال فیلم اوبرهازن آلمان رو گرفت و بسیار هم مورد توجه منتقدهای داخلی و خارجی قرار گرفت تا جایی که جاناتان رزنبام منتقد معروف سینما این فیلم رو بزرگ ترین فیلم تاریخ سینمای ایران دونسته. بعدها بعد از مرگ فروغ هم فستیوال معتبر اوبرهازن آلمان در چهاردهمین دورش جایزه بزرگ فیلم مستندش رو به نام جایزه یادبود فروغ فرخزاد نام گزاری کرد، هیئت مدیره فستیوال شعار جایزه بزرگ خودش رو از اولین جمله فیلم خانه سیاه است انتخاب کرده بود، فیلم با این جمله شروع میشه که میگه (دنیا زشتی کم ندارد، زشتی های دنیا بیشتر بود اگر آدمی بر آنها دیده بسته بود، اما آدمی چاره ساز است) و پیام این فیلم هم دقیقا همین ارزش تلاش انسان برای دفع زشتی و ظلم و دردهای دنیاست.
سفر به تبریز علاوه بر این فیلم برای فروغ یک چیز با ارزش دیگه ای هم داشت، حسین فرزندخوانده فروغ. حسین تو خونه جذامی ها زندگی می کرد والدینش جزامی بودن ولی اون هنوز مبتلا نشده بود فروغ هم با رضایت اونها حسین رو برای همیشه با خودش آورد تهران که شاید بتونه جای خالی پسرش کامیار رو پر کنه، جالبه که حسین پسرخونده فروغ و کامیار پسر فروغ که از دیدنش محروم هم شده بود، بعدها با هم ارتباط پیدا کردن و سال های سال بعد تو انگلستان حتی مدتی با هم زندگی هم کردن.
زندگی هنری و ادبی فروغ تازه در حال شکل گرفتن بود ،فروغ ۲۷ ساله تو یکی از یادداشت هاش نوشته : “حس می کنم که عمرم را باختم و خیلی کمتر از آنچه که باید در ۲۷ سالگی بدانم میدانم اون عشق و ازدواج مضحک در ۱۶ سالگی پایه های زندگی آینده من را متزلزل کرد من هرگز در زندگی راهنمایی نداشتم وکسی مرا تربیت روحی و فکری نکرده بود هرچه دارم از خودم دارم و هر چه که ندارم همه آن چیزهایی است که می توانستم داشته باشم اما کج روی ها و خودنشناختن ها و بن بست های زندگی نگذاشته که به آن ها برسم می خواهم دوباره شروع کنم”.
فروغ انگار تازه متولد شده بود ، در بهار سال ۱۳۴۳ چهارمین کتاب شعر فروغ با عنوان تولدی دیگر منتشر شد، تولدی دیگر شامل ۳۵ شعر بود که فروغ تو یک دوره شش ساله گفته بود این کتاب به یکباره تو صحنه ادبی ایران بسیار درخشید و منتقدین مدرنیست این کتاب رو نقطه عطفی در تاریخ نوپای شعر نو فارسی دونستند ، مضاف بر این همه خواننده های کتاب معتقد بودند که فروغ مناسب ترین نام ممکن رو برای کتابش انتخاب کرده، تولدی دیگر هم برای فکر و ذهن فروغ و هم برای زندگی ادبی فروغ.
تو همین دوران بود که فروغ از آپارتمان کوچکش به خونه نسبتا بزرگ و راحت محله دروس نزدیک استودیو گلستان نقل مکان کرد ، خونه ای که برای گلستان بود و جمعه شب ها اغلب شاعران و نویسندگان و هنرمندها تو خونه دروس دور هم جمع می شدند
ارتباط با گلستان برای فروغ همه چیز داشت، عشق، اشتیاق و تولدی دیگر، صادق چوبک میگه فروغ از طریق گلستان به مطالعه و کتاب خوب خوندن کشانده شد و نفوذ و دانش ابراهیم گلستان در تکوین شخصیت هنری فروغ تاثیر بسیار زیادی داشته.
البته درسته که تاثیر گلستان روی فروغ از همه بیشتر بود ولی فروغ همکار اخوان بود، با شاملو دوست بود، دوست صمیمی سهراب بود و مخصوصا بعد از نقل مکان به دروس با خیلی از آدم حسابی های دیگه هم مدام در ارتباط بود و حتما از اونها هم تاثیر گرفته . یه چیز جالبم بگم من خودم نمیدونستم و تو تحقیقات این اپیزود متوجه شدم که مخاطب شعر سهراب تو یکی از اشعار معروفش فروغ بوده اونجا که میگه :
چیزهایی هم هست لحظه هایی پر اوج ، شاعره ای را دیدم آنچنان محو تماشای فضا بود که در چشمانش آسمان تخم گذاشت.
خوب بریم کمی کتاب متفاوت تولدی دیگر فروغ رو ورق بزنیم، انتخاب یکی دو تا شعر از این کتاب و صحبت در موردش تو این اپیزود واقعا کار سختیه بس که این اشعار یکی از یکی زیباترن،
تو شعر تولدی دیگر از کتاب تولدی دیگر فروغ میگه همه هستی من آیه ی تاریکی است که تو را در خود تکرار کنان به سحرگاه شکفتن ها و رستن های ابدی خواهد بود ، که منظور شاعر از آیه اشعار خودشه، این شعر به واقع داستان زندگی و اندیشه های فروغه که تفسیرش شاید خارج از حوصله این اپیزود باشه ولی من تفسیر بند بند این شعر بی نظیر رو حتما جدا ضبط می کنم و تو کانال تلگرام و اینستا پادکست رخ میزارم ، وقتی آدم متوجه میشه داستان این شعر چی بوده و در چه شرایطی گفته شده مضمون شعر خیلی بیشتر بهش می چسبه و البته این موضوع برای هر شعر دیگه ای هم از نظر من صادقه که شما وقتی داستان شعر رو متوجه میشی بهتر میتونی شعر رو درک و تفسیر کنی. حالا برای این که از این شعر زیبای فروغ تو این اپیزود هم بی نصیب نمونید متن اون رواینجا میزارم .
همه ی هستی من آیه تاریکیست که تورا در خود تکرار کنان به سحرگاه و رستن های ابدی خواهد برد،من دراین آیه تورا آه کشیدم آه ،من دراین آیه تورا به درخت و آب و آتش پیوند زدم ،هیچ صیادی در جوی حقیری که به گودال میریزد مرواریدی صید نخواهد کرد،من پری کوچک غمگینی را می شناسم که در اقیانوسی مسکن دارد و دلش را در یک نی لبک چوبین می نوازد آرام آرام ، پری کوچک غمگینی که شب از یک بوسه می میرد و سحرگاه از یک بوسه به دنیا خواهد آمد.
مقصود از نیلبک چوبینی که مینوازه همون اشعاری که فروغ میگه و خوب پری کوچک غمگین هم اسمیه که فروغ برای خودش انتخاب کرده و در نهایت هم از عشقی که به گلستان داشته صحبت می کنه.
عشق آتشین فروغ به گلستان تو این شعر و اشعار دیگش فریاد زده میشه ، گلستان همون گمشده فروغ بود ولی خودش هم میدونست نمی تونه اونو تمام و کمال داشته باشه، گلستان به فروغ هم حمایت های پدرانه میداد ، هم عشق میداد و هم تاثیر زیادی روی افکار و عقاید فروغ گذاشت و خوب گلستان هم کاملا مجذوب فروغ شده بود توصیف این رابطه همونطور که فروغ میگه صحبت از ثبت یک رابطه ازدواج معمولی در یک دفتر نیست، خود فروغ اینجوری میگه: سخن از پیوند سست دو نام وهم آغوشی در اوراق کهنه ی یک دفتر نیست ،سخن از گیسوی خوشبخت من است با شقایق های سوخته ی بوسه ی تو و صمیمیت تنهامان درطراری ،ودرخشیدن عریانیمان مثل فلس ماهیها در آب ،سخن از زندگی نقره ایه آوازیست که سحرگاهان فواره ی کوچک میخواند.
قبل از این که بخواییم به قسمت پایانی زندگی فروغ وارد بشیم باید نگاهی گذرا هم به تاثیر شعر فروغ تو ادبیات ایران بندازیم، همونطور که اول اپیزود هم گفتیم تاریخ ،زن های شاعر و تاثیرگذاری مثل فروغ خیلی کم به خودش دیده ،
تو کتاب گنج سخن ذبیح الله صفا از میون ۱۴۳ شاعر بزرگی که تو تاریخ ادبیات معرفی شده فقط دو نفرشون زن هستن . برای همین دستاوردهای فروغ از این جهت قابل توجهه که اون بدون اینکه هیچ الگوی هم جنسی داشته باشد تو جامعه به شدت مردسالار تونسته با جسارت و استعدادی که داشته خودش رو به عنوان شاعر طراز اول مطرح کنه و تو رشد و بلوغ شعر نو تاثیر بسزایی داشته باشه، کتاب تولدی دیگر و در ادامه ی اون کتاب ایمان بیاوریم به آغاز فصلی سرد که بعد از مرگ فروغ منتشر شد از نگاه تمام شعرای مرد به عنوان یک اثر فاخر مورد تقدیر و ستایش قرار گرفت و در تاریخ ادبیات و شعر ایران جاودانه شد. فروغ تونست به جامعه خودش ثابت کنه که درسته که شعرهاش حالت زنانه داره ولی ارزش های هنری ارتباطی به جنسیت نداره
بریم به قسمت پایانی داستانمون
یکی دو سال آخر عمر فروغ پر بود از موفقیت ها و تجربه های بزرگ، سال ۱۳۴۴ سازمان یونسکو به پاس شعر و هنر اون که حالا در ۳۱ سالگی در سطح جهانی قرار گرفته بود یک فیلم نیم ساعته از زندگی فروغ ساخت فروغ برای شرکت تو فستیوال ایتالیا به این کشور سفر کرد و تو همین سال شعرهای فروغ در خیلی از کشورها از جمله آلمان سوئد انگلستان و فرانسه و خیلی از کشورهای دیگه چاپ شد از سوئد پیشنهادی برای ساخت فیلم بهش رسید که قبول نکرد و همینطور سیل تقدیر و جوایزی بود که سمتش میومد .

مرگ فروغ

رسیدیم به دوشنبه ۲۵ بهمن سال ۱۳۴۵ – فروغ ابتدای روز به دیدن مادرش میره مادرش میگه اون روز وقتی داشتن باهم ناهار می خوردن قشنگ ترین گفتگوی عمرمون رو با هم داشتیم، بعد از ناهار فروغ میره استودیو گلستان و همراه یکی از کارمندهای استودیو سوار ماشین میشن که برن کاری رو انجام بدن و طبق معمول فروغ پشت فرمون میشینه، تو همون خیابون دروس که استودیو گلستان هم اونجا بود سر تقاطع یهو ماشین سرویس مدرسه بچه ها جلوی ماشین فروغ سبز میشه ، فروغ برای این که به اون ماشین نخوره فرمون رو کج می کنه و محکم به دیوار میخوره، با توجه به نزدیکی استودیو گلستان خبر سریع به ابراهیم گلستان میرسه و اون خودش رو سریع به فروغ میرسونه و اونو میبرتش نزدیک ترین بیمارستان که فاصله خیلی کمی هم از محل حادثه داشت ولی در کمال ناباوری بیمارستان به بهانه اینکه اینجا بیمارستان کارگرانه و اون بیمه کارگری نداره پذیرشش نمیکنه، گلستان مجبور میشه فروغ رو ببره تجریش به یک بیمارستان دیگه، بیمارستان تجریش پذیرشش میکنه و خیلی سریع فروغ رو میبرن اطاق عمل ولی کمی بعد دکتر میاد بیرون و به گلستان خبر میده، فروغ مرده.
گزارش روز خاکسپاری فروغ در گورستان ظهیرالدوله میگه ، اخوان ثالت گوشه ای ایستاده و با تمام وجود اشک میریزد، شاملو به دیوار گورستان خیره شده و رنگش مثل گچ سفید شده انگار تو مراسم تدفین خودش شرکت کرده ، آمبولانس فروغ را میاره ، سیاوش کسرایی ، اخوان ثالث ، هوشنگ ابتهاج ، غلام حسین ساعدی و احمد شاملو تابوت را به دوش می کشن و فروغ رو تا خونه ابدی همراهیش می کنن.
بعد از مرگ فروغ ابراهیم گلستان وضعش چطور بود؟کاوه پسرش میگه:
موقعی که فروغ مرد همه چیز عوض شد پدرم به یه حالت عجیبی گرفتار شده بود و فضایی که تو خونه ما حکم فرما بود خیلی فضای سنگینی بود من و مادرم خیلی برامون سخت بود که فشار غم پدرم رو بتونیم تحمل کنیم پدرم یه آدمی شده بود که نمیشد باهاش حرف زد نمیشد به هیچ عنوان باهاش ارتباط برقرار کرد تو خونه حضور داشت اما یه حضوری بود که انگار تو این دنیا نیست من یادم میاد که از پنجره اتاقم بیرونو نگاه میکردم پایین حیاط ما پدرم درخت کاج کاشته بودو هر دفه که بیرونو نگاه میکردم پدرم مثل آدمهای تو خواب لای کاجا وایساده بود و اونارو بو میکرد و توی دنیای دیگه ای بود و این امواج غمی که دوروبرش بود خیلی شدید بود.
فروغ مرد ولی شعرش برای همیشه جاودان موند،شاید یکی از بهترین توصیف ها رو فریدون مشیری نازنین درباره فروغ داشته باشه که میگه:
تاریخ معاصر زنی را به گور سپرد که همه روح و وجود خود را در واژه‌های بکر و شورانگیز ریخت و سرودهای ابدی و ارجمندش با اثری وصف‌ناپذیر، دل‌های مردم حساس را دگرگون کرد.
شعر او کمال پیروزی و حقانیت شعر نو بود. دریغ و درد که مرگ، تشنگی‌ناپذیر است و او را بسیار زود درربود و مصیبتی دردناک و جان‌گداز برجای گذاشت.
با شعر کوتاهی از فروغ اپیزود رو به پایان میبریم
دلم گرفته است ، دلم گرفته است
به ایوان می روم و انگشتانم را بر پوست کشیده ی شب می کشم
چراغ های رابطه تاریکند چراغ های رابطه تاریکند
کسی مرا به آفتاب معرفی نخواهد کرد، کسی مرا به میهمانی گنجشک ها نخواهد برد
پرواز را بخاطر بسپار ، پرنده مردنی است.

به امید دیدار امیر سودبخش اسفند ۹۹

4 پاسخ

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *