مارتین لوترکینگ کیست؟

امروز سومین دوشنبه از ماه ژانویه است که تو تاریخ آمریکا به نام روز مارتین لوترکینگ شناخته میشه و به مناسبت این روز اپیزود رویایی دارم داستان زندگی مارتین لوترکینگ از پادکست رخ منتشر میشه.

سلام به همراهان عزیز پادکست رخ ، قراره تو این قسمت بریم به کشور امریکا و صفحات مهم ترین سال های تاریخ سیاسی این کشور رو باهم ورق بزنیم.

اگه بخواهیم راجع به تاریخ مبارزات آزادی و برابری تو آمریکا صحبت کنیم اولین کسی که باید بریم سراغش کسی نیست جز مارتین لوترکینگ ،

۹۲ سال پیش در ۱۵ ژانویه ۱۹۲۹ مارتین لوترکینگ در جنوب آمریکا تو شهر آتلانتا بدنیا اومد.

پدرش مایکل اسم پسر تازه بدنیا اومدشم گذاشت مایکل ، ولی وقتی پسر ۵ سالش شد پدر تحت تاثیر تعالیم مارتین لوتر بنیان گزار آیین پروتستان اسم خودش و پسرش رو از مایکل به مارتین تغییر داد ، اسم پدر مارتین لوترکینگ اسم پسر مارتین لوتر کینگ جونیور.

شاخه ی باپتیست

پدر مارتین فردی بسیار مذهبی و از پیروان شاخه ای از دین مسیحیت به نام شاخه ی باپتیست بود.

این شاخه از دین مسیحیت که جزو پروتستان ها حساب میشن ، مثل همه پروتستان های دیگه به پاپ یا هر واسطه ای بین انسان و خدا اعتقادی ندارند ، منتهی علاوه بر این شاخه باپتیست یک اعتقاد جالبی هم داره اونم اینه که وقتی یک باپتیست بچه ای رو به دنیا میاره، نوزاد به دنیا اومده مثل بقیه مسیحی ها غسل تعمید داده نمیشه  اونا میگن باید بچه بزرگ بشه به سن بلوغ برسه و با آگاهی خودش تصمیم بگیره که میخواد غسل تعمید داده بشه و مسیحی بشه یا نه.

مارتین یک خواهر بزرگ تر و یک برادر کوچک تر از خودش هم داشت ، مادربزرگشون هم باهاشون زندگی می کرد ، خانواده اونا جزو خانواده های تقریبا مرفه سیاه پوست به حساب میومدن ، پدر مارتین مبلغ شاخه ی باپتیست تو شهر آتلانتا و دستیار کشیش کلیسا بود ، دو سال بعد از به دنیا اومدن مارتین وقتی کشیش کلیسا مرد پدر مارتین جانشینش شد و نقش کشیش رو تو کلیسا برعهده گرفت و چون خیلی خوب صحبت می کرد و کارشم خیلی دوست داشت تعداد افرادی که به کلیسا میومدن رو از حدود ششصد نفر به چند هزار نفر رسوند.

لوترکینگ پدر خیلی بین مردم مورد احترام بود جایگاه اجتماعی خوبی داشت و اوضاع مالیش هم خوب بود.

البته وقتی میگیم خوب بود داریم نسبت به زندگی بقیه سیاه پوست ها میگیم خوب بود، باید دقت کنیم ،زمانی که مارتین به دنیا اومد با وجود این که نزدیک به هفتاد سال از فرمان اعلام آزادی برده ها گذشته بود و دیگه برده داری تو آمریکا برچیده شده بود ،ولی حق و حقوق سیاه پوست ها با حق و حقوق سفیدها زمین تا آسمون فاصله داشت .

تبعیض نژادی

برده داری سال های سال بود که برداشته شده بود ولی سیاه پوست ها محله زندگیشون با سفیدها فرق می کرد ، مدرسه بچه هاشون فرق می کرد ، شیر آبخوری های عمومی، دستشویی های عمومی ،رستوران ها، کلیساها ، صندلی های اتوبوس و قطار همه اینا سیاه و سفید داشت ، سیاه ها جدا سفیدها جدا.

شما تقریبا تو هرچیزی میتونستی این تبعیض نژادی رو ببینی مثلا وقتی سیاه پوست ها میرفتن کفش بخرن بدون این که اجازه داشته باشن کفش رو تو مغازه امتحان کنن باید میخریدن میومدن بیرون ولی سفیدها میتونستن کفش رو امتحان کنن . تبعیض نژادی در بدترین حالت ممکن تو آمریکا و مخصوصا تو شهرهای جنوبیش موج می زد و وضعیت سیاه پوست ها واقعا اسفناک بود چه از لحاظ اجتماعی چه از لحاظ مالی، ولی خانواده ی لوترکینگ ها وضع مالیشون بر خلاف اکثریت سیاه پوست ها بد نبود.

 مارتین و دو برادر خواهرش زیر نظر مادری مهربون و پدری سخت گیر بزرگ شدند پیش میومد که پدر برای تنبیه و تربیت بچه ها حتی از شلاق هم استفاده می کرد، دیگه عصبانی که میشد تعالیم مهربانانه مسیح جاش رو میداد به شلاق .  البته که بچه ها هم کم اذیت نمی کردن یکبار تو دوران کودکی مارتین قبل از این که به مدرسه بره سر یه جریانی از دست برادرش خیلی عصبانی شده بود، افتاده بود دنبال برادرش تو خونه و می خواست بگیره بزنتش، تو این تعقیب و گریز مارتین محکم خورد به مادربزرگ پیرش و پیرزن افتاد زمین و از حال رفت . مارتین که فکر کرد مادربزرگش مرده گفت چی کار کنم چی کار نکنم دوید رفت طبقه بالا و از پنجره خودش رو پرت کرد پایین که به خیال خودش خودکشی کنه بعد که افتاد رو زمین دید چیزیش نشده و فهمید که مادربزرگش هم سرحال اومده و زندست دیگه راش و گرفت رفت.

همبازی دوران کودکی مارتین پسرسفید پوستی بود که همسن خودش بود ، خانوادشون هم روبروی خونه پدری مارتین و اونطرف خیابون زندگی می کردند ، این دوتا بچه خیلی باهم صمیمی شده بودن و همش با هم بودن ولی وقتی شش سالشون شد و دیگه وقت مدرسه رفتن بود مارتین مجبور شد به مدرسه سیاه پوست ها بره و دوستش بره مدرسه سفیدپوست ها ،تازه وقتی دوستش رفت مدرسه سفیدها مادرپدر دوستش دیگه اجازه ندادن اون با مارتین بازی کنه و به مارتین گفتن دیگه نمیتونی با پسرمون بازی کنی ، مارتین که خیلی بهش فشار اومده بود داستان رو برای والدینش تعریف کرد و اونا هم نشستن مفصل برایش شرایط رو توضیح دادن و این اولین باری بود که مارتین شش ساله تاثیر عمیق نژادپرستی رو تو زندگیش حس می کرد و همونطور که به والدینشم گفت برای اولین بار از همه سفیدپوست ها متنفر شده بود. ذهن معصوم یک پسربچه نمیتونست دلیل این چیزا رو درک کنه مخصوصا که پدر مارتین هم گهگاهی جلوی این قوانین مسخره تبعیض نژادی می ایستاد و هر بار که این اتفاق میافتاد مارتین کلی کیف می کرد و همیشه می گفت پدرم برای من یک قهرمان واقعی بود.

مارتین تحت تاثیر پدر شروع به یادگرفتن کتاب مقدس و سرودهای مذهبی کرد ، تو گروه کر کلیسا هم عضو شد و نواختن ویالون و پیانو رو هم یاد گرفت ، درس و مشقش هم تقریبا عالی بود و علاقه خاصی هم به تاریخ داشت.

دوازده سالش که بود یک روز رفت بیرون یه رژه نظامی رو از نزدیک ببینه وقتی برگشت متوجه شد که مادربزرگش دچار حمله قلبی شده و جونش رو از دست داده ، مارتین که خیلی به مادربزرگ وابسته بود دوباره رفت سراغ پنجره طبقه دوم و خودش رو انداخت پایین ولی این بار هم جون سالم بدر برد ، خودش که اینکاره نبود خونشون هم دو طبقه بیشتر نداشت، خلاصه که امکانات برای خودکشی کافی نبود، بعد از این اتفاق ها پدر خونرو عوض کرد و اونا رفتن مرکز شهر آتلانتا.

ازونجایی که مارتین تو یک خانواده باپتیست به دنیا اومده بود و بعد از سن بلوغ باید خودش تصمیم میگرفت که می خواد چه دینی رو دنبال کنه اون با ورود به دوره نوجوونی نسبت به بعضی ادعاهای مسیحیت شک کرد و مدام از پدرش سوال میپرسید و پاسخ های پدر قانعش نمی کرد ، مارتین حتی به زعم خودش اون زمان منکر معاد جسمانی مسیح هم شد و شک و تردید دست از سرش بر نمی داشت. کمی که بزرگ تر شد وقت رفتن به مدرسه متوسطه بود.

تو آتلانتا برای بچه های سیاه پوست فقط یک مدرسه متوسطه وجود داشت که اونم با اصرار رهبران سیاه پوست محلی از جمله پدربزرگ مارتین ساخته شده بود و اون هم برای ادامه تحصیل رفت همون مدرسه.

اولین سخنرانی مارتین لوترکینگ

مارتین علاوه بر این که درسش خوب بود نشون داد که سخنور خوبی هم هست و اولین سخنرانی عمومی خودش رو وقتی تنها ۱۵ سالش بود انجام داد.

داستان این بود که مارتین تو یک مسابقه سخنرانی نوجوانان شرکت کرده بود و اتفاقا نفر اول هم شده بود بعد به عنوان برنده مسابقه اومد برای حضار سخنرانی کرد ، موضوع سخنرانیش هم سیاه پوستان و قانون اساسی بود . یک پسر بچه ۱۵ ساله سیاه پوست داره درباره سیاه پوست ها و قانون اساسی سخنرانی میکنه.

گاهی وقت ها آدم ها از نزدیک شاهد اتفاق های بزرگ تاریخی هستند ولی تو اون لحظه متوجه اهمیت اون نمی شوند. وقتی تو ۱۷ آوریل سال ۱۹۴۴ مارتین داشت سخنرانی می کرد ازون چند نفر حضار هیچکس نمی تونست حدس بزنه که داره کسی رو تماشا می کنه که قراره قوانین جهان رو تغییر بده.

مسابقه و سخنرانی تموم میشه و مارتین با معلمش سوار اتوبوس میشه که برگردن سر خونه زندگیشون، تو اتوبوس وقتی دوتایی گرم صحبت بودن یک نفر سفید پوست از در جلو سوار شد و دید همه ی صندلی ها پره و جا برای نشستن نیست  برای همین  وایساد بالاسر مارتین و معلمش و توقع داشت که اونا بلندبشن و اون جاشون بشینه ، اینم باید بدونیم که اون زمان قسمت جلوی اتوبوس ها برای سفید پوست ها بود و چند تا ردیف آخر برای سیاه پوست ها بود ، سفیدها از در جلو وارد میشدن سیاه ها از در عقب ، اگه قسمت سیاه ها پر میشد هیچ سیاهی اجازه نداشت بره یک ردیف جلوتر قسمت سفیدها بشینه حالا اگه بر عکس قسمت سفیدها پر میشد اونا میتونستن برن روی صندلی سیاه ها بشینن و حتی اگه صندلی سیاه ها پر بود به ترتیب از ردیف جلو سیاه ها باید بلند میشدن و جاشون رو به سفید ها میدادن.

الانم چون قسمت سفیدها پر شده بود نفر جدید که وارد اتوبوس شده بود اومده بود بالاسر مارتین و معلمش وایستاده بود و منتظر بود که اونا جاشون رو بهش بدن ، تازه باید هر دوتاشون هم بلند میشدن چون سفیدها کنار سیاه ها هم نمینشستن، گفتیم که چون این دو نفر غرق صحبت بودن متوجه حضور شخص تازه وارد بالای سرشون نشدن برای همین راننده برگشت داد زد، هوی پسرعوضی سیاه پاشو برو عقب وایستا.

مارتین که ازین بی احترامی خیلی ناراحت شده بود میخواست مقاومت کنه نره عقب که معلمش بهش گفت نه اگه این کارو بکنی قانون رو زیرپا گذاشتی برای همین دوتایی پاشدن تا آخر مسیر ایستادن.

مارتین درباره این اتفاق گفت اون روز رو هیچ وقت نتونستم از ذهنم پاک کنم و هیچ وقت اندازه اون روز عصبانی نشدم.

کمی بعد مارتین لوترکینگ وارد دانشگاه شد ولی نه تو اون دانشگاه کاملا مذهبی که پدرش می خواست . پدرش خیلی با این دانشگاه موافق نبود از دید پدر مظاهر تمدن ممکن بود پسرش رو از راه به در کنه ولی کینگ هرطور بود پدر رو راضی کرد و رفت دانشگاهی که خودش می خواست .

سفر به شمال آمریکا

تو یک تابستون کینگ به همراه یک عده از همکلاسیهاش به شمال امریکا سفر کردن و تو یک مزرعه کار کردن ،این اولین سفر کینگ به شمال بود ، اختلاف عقیده مردمان شمال امریکا با جنوب امریکا یه اختلاف خیلی قدیمی بوده و هست تو مبارزاتی هم که برای آزادسازی برده ها میکردن مردم شمال اکثرا با این قانون موافق بودن و مردم جنوب اکثرا مخالف بودن ، یه جورایی مردم شمال نسبت به جنوبی ها روشنفکرترن ،  الانم سیاه پوست ها تو جنوب که کینگ هم اونجا زندگی می کرد وضعیتشون خیلی بدتر از شمال بود ، کینگ که برای اولین بار شمال رو میدید تو نامه ای برای پدرش نوشت چیزایی رو که اینجا میبینم  باورم نمیشه ، اینجا سفیدپوست ها خیلی خوبن ما هرجا بخواهیم میتونیم بریم تازه حتی کلیسای سفید ها و سیاه ها هم اینجا یکیه ، اینجا ما میتونیم بریم رستوران خوب ،تاتر و سینما و هرجایی که دلمون بخواد.

البته اینطور نبود که تو جنوب کسی نتونه بره رستوران و سینما و شهربازی ، سیاه ها میتونستن برن ولی تمام رستوران های خوب و سینماهای خوب و شهربازی های بزرگ برای سفیدها بود و سیاه ها فقط رستوران های درجه سه و یا شهربازیهای قدیمی رو میتونستن برن ولی تو شمال قضیه خیلی فرق می کرد ، نه این که تبعیض نبود ، بود ولی درجش خیلی پایینتر بود و همین آزادی های به ظاهر ساده هم برای کینگ جوونی که با تبعیض نژادی بزرگ شده بود خیلی عجیب به نظر میومد.   

آرزو با آرزو فرق می کنه دیگه حکایت اون داستانیه که از یه جوون ایرانی میپرسن آرزوت چیه میگه کار خوب داشته باشم بتونم خوب کار کنم برای خودم خونه بخرم ماشین بگیرم طرف برمیگرده میگه نه اینا که حقته آرزوت چیه؟

کینگ هم تو سفر به شمال چیزایی که میدید بعضا آرزوی زندگی سیاه پوست های جنوب بود ، تو این دوران اعتقادات مذهبی کینگ هم سروشکل پیدا کرد و پاسخ سوال های مذهبی خودش رو گرفت و با کلیسای باپتیست صلح کرد و شد یک مسیحی واقعی باپتیست. کینگ تو نوزده سالگی تو رشته جامعه شناسی لیسانس گرفت و بعدش تو رشته الهیات ثبت نام کرد و تو دانشگاه به عنوان رییس انجمن دانشجوها انتخاب شد تو همون دوران کینگ عاشق یک زن سفیدپوست شد ، باهاش رابطه هم داشت و میخواست باهاش ازدواج کنه ولی در نهایت با وجود تمام علاقه ای که بهش داشت بخاطر تفاوت رنگ پوستشون مجبور شد رابطش رو قطع کنه، دوستای نزدیکش می گفتن تا سال های بعد کینگ هیج وقت نتونست عشق اولش رو فراموش کنه .

 سال ۱۹۵۱ کینگ دوره دکتراش رو تو رشته الهیات دانشگاه بوستون شروع کرد ، رابطش با کلیسا هم بهتر شد ، اون دستیار کشیش کلیسای تاریخی بوستون شد و تو ۲۵ سالگی به عنوان کشیش کلیسای مونتگومری انتخاب شد و سال ۱۹۵۴ هم دکترای خودش رو تو رشته الهیات گرفت.

کمی قبل از فارغ التحصیلی کینگ با دختری به نام کورتا اسکات آشنا شد و باهاش ازدواج کرد حاصل این ازدواج هم ۴ فرزند بود تو طول مدت زندگی این زوج ، کینگ نقش کورتا را تو جنبش حقوق مدنی محدود می کرد و بیشتر انتظار داشت که همسرش یک خانه دار و مادر باشد تا یک فعال اجتماعی.

کینگ تو دوران دانشجوییش مبارزات بدون خشونت خودش رو با الهام از روش مبارزات گاندی در کنار بقیه دانشجوها شروع کرد و با توجه به قدرت سخنوری که داشت روز به روز هم میون دانشجوها معروف تر میشد البته معروفیتش از دیوارهای دانشگاه اونورتر نرفته بود و تو اجتماع کسی خیلی اونو نمیشناخت تا این که اون اتفاق تاریخی معروف افتاد و رزا پارکس دستگیر شد.

 

رزا پارکس

رزا پارکس کی بود؟ یه دختر جوون خیاط آفریقایی-آمریکایی که حاضر نشد صندلی خودش رو تو اتوبوس به یه سفیدپوست بده. همونطور که گفتیم تو اون زمان، سیاهپوستا تو قسمت عقب اتوبوس و سفیدپوست ها جلوی اتوبوس می‌نشستند. اگر تو قسمت سفیدپوستها جایی برای نشستن نبود، یکی از سیاه‌پوستها باید از صندلی بلند می‌شد و جای خودش رو به سفیدپوسته می‌داد. وچون رزا پارکس حاضر به انجام این کار نشده بود اونو دستگیر کرده بودن.

حرکت رزاپارکس نماد یک حرکت فعالانه در راستای مبارزات مدنی و بدون خشونت بود ، اون تنها کاری که کرده بود این بود که در اعتراض به این قانون مسخره حاضر نشده بود از سرجاش بلند بشه و جاش رو به یک سفیدپوست بده.

با بازداشت رزا اولین جرقه تحریم سراسری سیاه پوست ها زده شد. فعالان حقوق مدنی اومدن فراخوان صادر کردند و از همه مردم خواستن ، روزی که قراره رزا رو محاکمه کنن هیچ کس  از اتوبوس‌های شهری استفاده نکنه.

شهر حالت عجیبی به خودش گرفته بود دسته دسته سیاه پوست هایی تو شهر میدیدی که داشتن پیاده میرفتن سرکار و یه حس خاصی داشتن حسی که تا حالا تجربه نکرده بودنش حس خوشایندی که واسشون غریب بود، از طرفی یک عده زیادی هم در حمایت از رزا جلوی در دادگاه جمع شده بودن. قاضی دادگاه که اوضاع رو ناجور دید نیم ساعته جلسه دادگاه رو جمع کرد و رزا پارکس رو  فقط به پرداخت ۱۰ دلار جریمه نقدی و ۴ دلار هزینه دادرسی محکوم کرد.

البته برای سیاه پوست ها پایان دادگاه پایان کار نبود ،در عرض چند روز یه کمپین اعتراضی بزرگ و تاثیرگذار علیه جداسازی نژادی تو سیستم حمل ونقل عمومی شهر مونتگومری راه افتاد و قرار شد تا زمانی که قانون تفکیک نژادی تو اتوبوس های مونتگومری برداشته نشه هیچ کس سوار اتوبوسها نشه و تمامی اتوبوس های مونتگومری که مشتریان اصلیشون سیاه پوست ها بودن تحریم شدن ، رهبران جنبش هم مردم رو به خویشتن داری و دوری از خشونت دعوت میکردن و خیلی سازمان یافته کارشون رو پیش میبردن ، یکی از رهبرای اصلی جنبش هم مارتین لوترکینگ بود.

این تحریم ۳۸۱ روز طول کشید دقت کنید ۳۸۱ روز مردم اتوبوس رو تحریم کردن ، خسته نشدن و برای رسیدن به حقشون اصرارکردن ، مبارزه کردن  ، مبارزه بدون خشونت بود ولی تبعات زیادی هم داشت جو کاملا متشنج شده بود کینگ رو دستگیر کردن و حتی نژادپرست های افراطی تو خونشم بمب گذاری کردن ، به طور متوسط تو هر روز بیش از ۵۰ تماس تلفنی به خونه کینگ میشد و اون و خانوادش تهدید به مرگ میشدن  ولی با همه اینا سیاه پوست ها دستبردار نبودن انقدر ممارست کردن و موضوع رو حقوقی دنبال کردن که در نهایت دادگاه عالی آمریکا اعلام کرد ” جداسازی نژادی تو اتوبوس های مونتگومری مغایر با قانون اساسی امریکاست و باید لغو بشه “

کمپین به هدفش رسید و این اولین پیروزی بزرگ جنبش بود.

نقش کینگ در جنبش تحریم اتوبوسها ، اون رو به یک شخصیت ملی و مشهورترین سخنگوی جنبش حقوق مدنی تبدیل کرد.

سال ۱۹۵۷ ، کینگ ۲۸ ساله از ۵۰ کشیش جنوب آمریکا و تعدادی از فعالان حقوق مدنی دعوت کرد تا یه تشکل و سازمانی برای برنامه ریزی مبارزات بدون خشونت رو راه بندازن و نتیجه شد سازمان رهبری مسیحیان جنوب ، سازمانی که کینگ تا آخر عمر رهبری اون رو بر عهده داشت.

هدف این سازمان استفاده از قدرت و نفوذ کلیساهای سیاه پوست برای برنامه ریزی اعتراضات غیرخشونت آمیز بود و برای این که کینگ مطمئن باشه راهی که داره پیش میره درسته یا نه از یکی از دوستاش به نام جیمز لاسون خواست که بهشون کمک کنه ، چرا جیمز لاسون ؟ چون ایشون به هند سفر کرده بود و از نزدیک با ساتیاگراها یعنی شیوه مبارزات بدون خشونت گاندی آشنا شده بود و دانش زیادی درباره استراتژی های گاندی داشت اونم قبول کرد و به سازمان ملحق شد. “تو اپیزود دو قسمتی گاندی کامل راجع به ساتیاگراها صحبت کردیم و اینجا دیگه بهش ورود نمی کنیم.”

کاری که لاسون انجام میداد آموزش و دادن آگاهی به افرادی بود که می خواستن تو تحسن ها شرکت کنند، قشنگ کلاس تشکیل میشد میومدن سر کلاس به حرفاش گوش میدادن و با چهارچوب نحوه مبارزات مدنی آشنا میشدن. خیلی از افرادی که سر همین کلاس ها نشستن کمی بعد جزو رهبران سیاه پوست ها شدن . سرکلاس اونا تمرین مبارزات بدون خشونت می گزاشتن ،مثلا یک نفر سیاه پوست مینشست رو صندلی بعد چند نفر دور و اطرافش بهش فحش میدادن اذیتش می کردن سعی می کردن عصبانیش کنن و حتی کتکش میزدن ولی اون شخص نباید واکنش خشونت آمیز نشون میداد ، برای اونا آگاهی از اونچه که براش مبارزه میکردن از خود مبارزه با اهمیت تر بود.

 همزمان کینگ ۲۷ ساله به صورت افتخاری گروه دیگه ای رو که به نام سازمان جامعه حقوق بشر گاندی شناخته می شد رو هم مدیریت میکرد.

اولین مبارزات سازمان یافته و برنامه ریزی شده گروه کینگ تو سال ۱۹۶۰ تو شهر نشویل از ایالت تنسی اتفاق افتاد ، اونجا مثل خیلی جاهای دیگه ورود سیاه پوست ها به خیلی از رستوران ها مجاز نبود ، کاری که کردن این بود که چند نفر سیاه پوست داوطلب شدن رفتن داخل رستوران سفیدها نشستن و همبرگر و نوشابه سفارش دادن ، بقیه افراد داخل رستوران و حتی سیاه پوست های دیگه ای که از نزدیک رستوران رد میشدن انقدر تعجب کرده بودن که انگار آدم فضایی دیدن ، داوطلب ها چندین ساعت تو رستوران موندن تا اینکه صاحب رستوران مجبور شد رستوران رو ببنده ، از فردای اون روز خیلی از سیاه پوست های دیگه هم همین کار رو کردن ولی نژادپرست ها که تازه به خودشون اومده بودن هر سیاه پوستی رو که تو رستوران میدیدن با مشت و لگد و به زور پرتش میکردن بیرون ، اولی رو پرت میکردن بیرون دومی میومد تو دومی رو میزدن سومی میومد ، اوضاع که خراب تر شد دیگه پلیس اومد وسط و ۸۰ دانشجویی که تو این حرکت شرکت کرده بودن رو بازداشت کرد و همشون رو دادگاهی کرد ، دادگاه حکم داد که هر کدوم از دانشجوها باید ۵۰ دلار جریمه بدن در غیر اینصورت باید یک ماه برن زندان ، همه هشتاد دانشجوی بازداشت شده هم گزینه دوم رو انتخاب کردن و حاضر نشدن جریمه رو پرداخت کنن و رفتن زندان ، سال ها بعد یکی از همین دانشجوها وقتی داشت ماجرا رو تعریف می کرد گفت درسته رفتیم زندان ولی انگار رفته بودیم بهشت یه حس رهایی و آزادی خاصی داشتیم که قابل وصف نیست.

البته اونایی که بیرون بودن هم ساکت ننشستن و در حمایت از زندانی ها خرید از سوپرمارکت ها و مغازه ها رو تحریم کردن و بجز کالاهای اساسی هیچ چیز دیگه ای نمیخریدن ، اقتصاد شهر فلج شده بود ، خیلی زود شهردار نشویل اعلام کرد که با رفع تبعیض نژادی تو رستوران ها موافقه و نشویل تو جنوب آمریکا اولین شهری شد که توش سیاه پوست ها میتونستن کنار سفیدها به رستوران برن وغذا بخورن.

افراد گروهی که این کمپین رو برنامه ریزی و اجرا کرده بودن هسته اصلی جنبش مارتین لوترکینگ شدن ، به ظاهر رفتن چندتا سیاه پوست به رستوران پیروزی خیلی بزرگی نبود ولی موضوع اصلی این بود که وقتی سیاه ها تو جنبش بدون خشونت نشویل تو تنسی پیروز شدن حتما” میتونن تو ایالت های دیگه و جنبش های دیگه هم پیروز بشن اونا تازه خودشون رو باور کرده بودن.

یکسال بعد کینگ کتاب خودش به اسم قدم به سمت آزادی رو منتشر کرد ، وقتی کینگ در حال امضای نسخه هایی از کتابش توی یک فروشگاه بزرگ کتاب بود یه زن سیاه پوست بهش حمله کرد و کاردی که مخصوص باز کردن نامه ها بود رو فرو کرد تو قفسه سینه کینگ. اون خانم فکر می کرد کینگ با کمونیست ها همکاری میکنه و میخواد توطئه راه بندازه برای همین قصد کشتن اونو داشت و کینگ واقعا شانس آورد که زنده موند ، ضربه نزدیک آئورتش فرود اومده بود ، سریع رسوندنش بیمارستان و عملش کردن و بعد از عمل هم چندین هفته تو بیمارستان بستری بود ضارب هم بعدها توی دادگاه بیمار روانی تشخیص داده شد و بیگناه شناخته شد البته کینگ هم شکایتی ازش نداشت

چند وقت بعد از مرخص شدن از بیمارستان کینگ تصمیم گرفت به زادگاهش ایالت جورجیا برگرده و در کنار پدرش تو کلیسای باپتیست کار کنه.

بهتره بدونید که مونتگومری مرکز ایالت آلاباماست که تحریم اتوبوس ها اونجا اتفاق افتاد و کینگ هم اونجا درس خوند ولی زادگاه کینگ تو ایالت جورجیا همسایه ایالت آلاباماست ، الانم کینگ میخواست برگرده به ایالت جورجیا و شهر زادگاهش آتلانتا.

 فرماندار جورجیا اصلا از این تصمیم کینگ استقبال نکرد و اصلا هم از کینگ دل خوشی نداشت ، وقتی کینگ به جورجیا برگشت شش دونگ حواسش به کینگ بود که مبادا فعالیت های سیاسیش واسش دردسر درست کنه ، البته نگرانی فرماندار بی مورد هم نبود. تو آتلانتا ، جنبش دانشجویی به رهبری کینگ برای اعتراض به تبعیض نژادی تو مشاغل و فضاهای عمومی شهر برای سیاه پوستان شروع به سازماندهی تحصنهای گسترده ای کرد . تو یکی از این تحصن های بزرگ کینگ رو به همراه تعدادی دیگر از معترضین دستگیر کردن و چند روز بعد مقامات همه دستگیرشده ها رو آزاد کردن ، همه رو آزاد کردن به جز کینگ ، اونو نه تنها آزاد نکردن بلکه فرستادن به یه زندان دولتی با حداکثر تمهیدات امنیتی، از اون زندان هایی که مجرم های خطرناک رو توش نگهداری می کردن. این دستگیری و مجازات شدید توجه مردم و مطبوعات رو به خودش جلب کرد. خیلی از مردم نگران امنیت کینگ بودن چون اون دوران محکومیتش رو با افرادی که به جرایم خشن محکوم شده بودند ، میگذروند .

از طرفی انتخابات ریاست جمهوری آمریکا هم نزدیک بود ، خبرنگارا برای انتخابات ریاست جمهوری از نامزدای هر دو حزب درباره جهت گیری سیاسیشون راجع به ماجرای دستگیری و بازداشت کینگ سوال پرسیدن.

یکی از کاندیدهای اصلی نیکسون بود ، که قبل از تحصن کینگ با اون رابطه ی نزدیکتری داشت ولی جانسون درباره دستگیری کینگ  اظهار نظری نکرد و از جواب دادن طفره رفت، اما کاندید حزب مخالف ، یعنی جان اف کندی مستقیماً با فرماندار جورجیا تماس گرفت و حتی از برادرش رابرت کندی هم برای فشار بیشتر به مقامات ایالتی کمک گرفت و خواهان آزادی کینگ شدو حتی کندی تو یک تماس تلفنی با همسر کینگ با اون ابراز همدردی کرد و گفت که هرکاری که از دستش بربیاد برای آزادی همسرش انجام میده.

تنها دو روز بعد به خاطر فشارهای کندی و دیگران کینگ از زندان آزاد شد ، بعد از آزادی کینگ ، پدرش تصمیم گرفت که خانوادشون صراحتا” از نامزدی کندی برای انتخابات حمایت کنه این در حالی بود که کندی کاتولیک بود و پدر کینگ قبلتر گفته بود هیچ وقت حاضر نیست به یک کاندید کاتولیک رای بده ، با توجه به رقابت بسیار نزدیک دو کاندیدای اصلی همین حمایت سیاه پوست ها باعث شد در نهایت  تو سال ۱۹۶۱ کندی به سختی و با فاصله ای کم تو انتخابات پیروز بشه.

ولی کندی بعد از این که رییس جمهور شد تمام هوش و حواسش به سیاست خارجی بود و حق و حقوق سیاه پوست هایی که بهش رای دادن تو اولویت کارهاش نبود هرچه قدر کندی سعی میکرد رو مبارزات سیاه پوست ها سرپوش بزاره و صداشو درنیاره ازون طرف سیاه پوست ها سعی می کردن مبارزاتشون رو علنی تر کنن و صداشون رو به گوش مردم آمریکا برسونن.

از ماجرای تحصن آتلانتا دور نشیم ، معترضین بعد از آزادی کینگ با توجه به ناآرامی هایی که تو شهر بوجود اومده بود تصمیم گرفتن ۳۰ روز آتش بس اعلام کنن و درباره جداسازی و تفکیک نژادی مذاکره کنند ولی مذاکرات به هیچ جا نرسید، تحصن و تحریم برای چندین ماه ادامه داشت ولی باز هم هیچ … . تازه اوضاع بدتر هم شد قانونی داشت تصویب میشد که نوع جدیدی از جداسازی و تفکیک نژادی رو می خواست به دنبال داشته باشه تفکیک نژادی تو مغازه ها و غذاخوری ها ، همینطور غذاخوری مدارس و دانشگاه ها.

خیلی از دانشجوها عصبانی شده بودن از پیشبرد مذاکرات نا امید شده بودن و دیگه گوششون بدهکار حرفای کینگ نبود ، تفرقه بین سیاه پوست ها زیاد شده بود و کینگ سعی میکرد به قول خودش این بیماری سرطانی تفرقه رو درمان کنه و دانشجوهارو به آرامش دعوت میکرد.

در کل اوضاع جنبش دانشجوهای آتلانتا خوب نبود ولی آتلانتا هم تنها جایی نبود که سیاه پوست ها سازمان یافته مبارزه می کردن تو یکی دیگه از شهرهای ایالت جورجیا به نام شهر آلبنی هم ائتلافی برای جداسازی و تفکیک نژادی تشکیل شد که کینگ به همراه سازمان رهبری میسحیان جنوب هم به این ائتلاف ملحق شدن تو این جنبش هزاران شهروند با مبارزه بدون خشونت و سیستماتیکی که داشتن توجه مردم سایر شهرها رو به خودشون جلب کرده بودن.

رهبران جنبش موفق شدن توافق نامه ای رو در حمایت از عدم جداسازی با مسئولین شهر امضا کنن اما بعد از خروج کینگ از شهر توافق نامه بلافاصله نقض شد.

تا اینجای کار هرچه قدر که کینگ تو مونتگومری موفق بود تو آتلانتا و آلبانی ناموفق بود،  

بعد از یک سال فعالیت شدید و نتیجه نگرفتن، جنبش رو به شکست بود. مخصوصا این که مبارزات گاها به خشونت و بد اخلاقی هم کشیده شده بود

تو اپیزود گاندی یادتونه وقتی مبارزات استقلال هند به خشونت کشیده شد اون چی کار کرد ، دستور توقف مبارزات رو تو سراسر هند اعلام کرد ، اینجا هم کینگ با تاثیر از پیشوای معنویش گاندی خواستار توقف تمام راهپیمایی های اعتراضی برای بازگشت به اصول اولیه ش که عدم خشونت و حفظ اخلاقیات بود شد.

این تصمیم باعث اختلاف بین سیاه پوست ها هم شد و همین اختلافها بین جامعه سیاه پوستان و در کنارش بی تفاوتی دولت نسبت به مذاکرات و خواسته ها، علت اصلی شکست تلاش های جنبش بود.

خوب تا اینجای کار ماجرای تحریم اتوبوس های مونت گومری رو گفتیم بعد مبارزات نشویل و داستان رستوران رفتن سیاه پوست ها رو تعریف کردیم بعد اومدیم به جورجیا و از آتلانتا و آلبنی گفتیم الان میخواییم وارد یک جریان تاریخی دیگه بشیم ، قبلش هم یه چیزی بگم ، تو این اتفاقات و وقایع تاریخی که داریم تعریف می کنیم مسلما اینطور نبوده که فقط مارتین لوترکینگ توش نقش داشته باشه و رهبران و آدم های تاثیرگذار دیگه ای نباشن ولی ما سعی می کنیم تا اونجایی که بشه شما رو درگیر اسامی مختلف نکنیم و بیشتر به اصل داستان و اتفاقی که افتاده بپردازیم.

مبلغان آزادی

داستانی که الان بهش رسیدیم استارتش از واشنگتن میخوره ، تو واشنگتن ۱۳ نفر از طرفدارای تساوی حقوق سیاه ها و سفیدها تصمیم میگیرن سوار اتوبوس بشن بیان جنوب و به عنوان مبلغان آزادی، تبعیض نژادی رو تو جنوب به چالش بکشن، اینا از این شهر به اون شهر می رفتن و سعی می کردن به دور از خشونت کار خودشون رو انجام بدن ، ولی دوستان نژادپرست تو جنوب با بمب های دست ساز ازشون استقبال کردن و اتوبوسشون رو به آتیش کشیدن و زدن لت و پارشون کردن از این ۱۳ نفر تازه چندتاشون سفیدپوست بودن ولی اونا هم نتوستن جلوی خشونت جنوبی ها وایستن و حسابی کتک خوردن جوری که فقط شانس آوردن زنده موندن ،

بعد از این اتفاق این گروه از ترس جونشون دست از ادامه کارشون کشیدن اینجا بود که بچه های جنبش نشویل همونهایی که کینگ رهبریشون می کرد اومدن تو میدون و گفتن هرجور شده نباید بزاریم که خشونت جلوی مبارزه بدون خشونت رو بگیره ، اونا تصمیم گرفتن راه اون ۱۳ نفری که به جنوب اومده بودن رو ادامه بدن ولی تو اولین شهر دویست نفر از سفیدپوست های نژادپرست با چوب بیس بال و باتوم منتظر بودن که سیاه ها از اتوبوس پیاده بشن ، و همچین که پیاده شدن  بهشون مهلت ندادن ؛ ریختن سرشون و خونی مالیشون کردن ، اوضاع انقدی بد شد که پلیس از گاز اشک آور استفاده کرد و سیاه پوستها فرار کردن رفتن تو یک کلیسا پناه گرفتن و اونجا بقیه سیاه پوست های معترض هم بهشون ملحق شدن ولی نژادپرست ها کلیسا رو محاصره کردن تمام ماشین های اطراف کلیسا رو آتیش زدن و پشت در کلیسا منتظر بودن تا سیاه ها بیان بیرون و دخلشون رو بیارن ، خبر که به کینگ رسید خیلی سریع خودش رو به اون کلیسا رسوند و برای آدم هایی که اونجا گیر افتاده بودن سخنرانی کرد و گفت این یک آزمایشه به هیچ عنوان نباید خشونت اونا رو با خشونت جواب بدید ما باید آرامش خودمون رو حفظ کنیم و همونطور که از شرایط بد گذشته عبور کردیم از این شرایط هم عبور می کنیم ، بعد سخنرانی ،کینگ با دادستان کل آمریکا رابرت کندی برادر رییس جمهور جان اف کندی تماس گرفت و ازش کمک خواست ، کندی هم یک سری نیرو اعزام کرد اونجا و تو شهر حکومت نظامی اعلام کردن و تونستن جون سیاه پوست های محبوس شده تو کلیسا رو نجات بدن ، حالا که سیاه پوست ها اومدن بیرون چی کار کردن ؟ ناامید شدن ؟ نه اونا راهشون رو به سمت شهر بعدی ادامه دادن،  ولی به محض این که به شهر بعدی رسیدن اینبار بجای این که سفیدپوست های نژادپرست منتظرشون باشن پلیس منتظرشون بود و پلیس همشون رو بازداشت و زندانی کرد، سیاست برادارن کندی این بود که چون نمی خواستن مبارزات سیاه پوست ها براشون هزینه داشته باشه و تو رسانه ها واسشون آبروریزی ببار بیاره ، تصمیم گرفته بودن اول اونا رو ازکلیسا نجات بدن بعد تو شهر بعدی تو ایالت میسی سی پی  پلیس به بهانه اختلال در امنیت دستگیر و زندانیشون بکنه .

دستگیری اونا آتش مخالفت ها رو تو خیلی از شهرهای جنوب شعله ور تر کرد و مقامات دولتی مجبور شدن دسته دسته از سیاه پوست های معترض دیگه رو هم دستگیر کنن.

تو همون ایالت می سی سی پی یکی از سربازای سابق نیروهای هوایی به نام جیمزمردیت اصرار داشت که تو دانشگاه محل زندگیش ثبت نام کنه و همونجا درس بخونه این در حالی بود که تو اون دانشگاه بر اساس قوانین نانوشته سیاه ها حق درس خوندن نداشتن و فرماندار می سی سی پی هم با ثبت نامش مخالفت کرد ولی چون ثبت نام جیمز کار غیرقانونی نبود اون این کار رو انجام داد  همین موضوع موجب بالا گرفتن درگیری ها و شورش تو دانشگاه های می سی سی پی شد و دولت مجبور شد برای کنترل اوضاع از ارتش کمک بگیره و دانشگاه رو مجبور به قبول ثبت نام جیمز بکنه، بعد از آروم شدن اوضاع جیمز با اسکورت مقامات نظامی میرفت دانشگاه و برمیگشت ، خبر این اتفاق در سراسر آمریکا و خارج از امریکا هم سروصدا کرد و کشورهای اروپایی برای نادیده گرفتن حق دانشگاه رفتن کندی و دولت آمریکا رو مسخره می کردن.

اعتراضات سیاه پوست ها از می سی سی پی به ایالت های دیگه آمریکا کشیده شد . مهم ترین و تاریخی ترین اعتراض ها تو ایالت آلاباما و بزرگ ترین شهر این ایالت یعنی شهر برمینگهم اتفاق افتاد، شهری که برای سیاه پوست های ایالت آلاباما جهنم بود ، همه چیز از کلیساها تا کتابخونه ها تا مشاغل از هم جدا بود و حتی نژادپرست ها نارنجک و بمب دستی درست می کردن و به خونه های سیاه پوست های معترض پرت می کردن و اموالشون رو به آتیش میکشیدن و البته سیاه پوست ها رو پشت سر هم لینچ میکردن .

لینچ کردن چیست؟

لینچ کردن یعنی کسی رو بدون محاکمه دار زدن ، نژادپرست های افراطی که تعدادشون کم هم نبود به بهونه های مختلف میریختن سر یک سیاه پوست و انقدر میزدنش تا بمیره بعد هم به درخت آویزونش می کردن، بعضی وقت ها اونارو میسوزوندن و با جنازه جزغاله شده عکس میگرفتن و کارت پستال درست می کردن، تو یه مورد طرف با عکس جنازه سوخته یک سیاه پوست کارت پستال درست کرده بود زیرش نوشته بود دیشب باربیکیو داشتیم ، عکساشو تو کانال اینستا ی پیج میزارم ببینید . بعضا تو عکسها انقدر با لذت کنار جنازه آویزون شده و یا جزغاله شده وایمیستادن که آدم از زنده های اطراف جنازه بیشتر وحشت می کنه تا خود جنازه. بیش از ۴۰۰۰ امریکایی سیاه پوست لینچ شدن ،بعد میان به این وحشی ها میگن حیوون صفت ، آخه کدوم حیوون رو میشناسید که از این کارها میکنه؟ اینا شاهکارهای اشرف مخلوقاته و بس.

برگردیم به داستان ، داشتیم از اعتراضات تو آلاباما می گفتیم و اوضاع و احوال سیاه پوست ها رو بررسی می کردیم ، فرماندار ایالت آلاباما آقای جرج والاس برای سیاه پوست ها قشنگ شمشیر رو از رو بسته بود ، جرج والاس که سیاستمداری کارکشته و شناخته شده بود تو یکی از سخنرانی هاش گفت تبعیض نژادی از قدیم بوده و باید باقی بمونه ، تبعیض نژادی امروز تبعیض نژادی فردا و برای همیشه خواهد ماند.

 جرج والاس با این سخنرانیش یه جورایی شد نماینده تمام سفیدپوست های نژادپرست از اون طرف هم کینگ تو جوابش گفت ببخشید آقای والاس تو هر کاری میخوای بکن ولی ما به راهمون ادامه میدیم و حتی اگه لازمه این کار مرگ باشه من حاضرم ایستاده برای مردمم بمیرم.

این آقای جرج والاس فرماندار آلاباما رو به خاطر داشته باشید ، علاوه بر ایشون آلاباما یک طرفدار معروف تبعیض نژادی دیگه هم داشت آقای بول کانر مسئول امنیت شهر برمینگهم . وقتی کینگ برای ادامه مبارزات به برمینگهام اومد خبرنگارا از آقای بول کانر پرسیدن که به نظرش اون میتونه جلوی اقدامات سیاه پوست ها رو بگیره ، کانر جواب داد مطمئن نیستم ولی اینو میدونم که اگه نیاز باشه جونمم برای این کار فدا می کنم ،کانر برای کنترل اوضاع و متفرق کردن تظاهرات از هیچ کاری دریغ نمی کرد ، دستگیری آدم ها ، اجیر کردن لات و لوت ها برای کتک زدن سیاه ها ، استفاده از شلنگ آب و حتی استفاده از سگ های پلیس برای مقابله با معترضین.

وقتی که کینگ و همرزماش شروع به اعتراض و تحریم و مبارزات بدون خشونت کردن کانر و دارودستش به جرم غیرقانونی بودن مبارزات تعداد بسیار زیادی از سیاه پوست ها از جمله کینگ رو دستگیر کردن ، نامه هایی که کینگ از تو زندان بیرمنگهم نوشته برای همیشه تو تاریخ موندگار شده ، قسمتی از یکی از نامه هاش رو با هم بخونیم که در جواب کسانی میگه که میگه صبر کنید همه چی درست میشه.

مارتین لوترکینگ تو نامش میگه ، شاید برای کسایی که هیچ وقت زخم‌های سوزان تبعیض نژادی رو نچشیدن آسون باشه که بگن: صبر کنید درست میشه ،

 اما وقتی مردم شروری رو می‌بینید که خانوادتون رو به قتل میرسونن; وقتی اکثریت عظیمی از بیست میلیون سیاه‌پوستی رو می‌بینید که تو قفس تنگ فقر در میان جامعه‌ای مرفه در حال خفه شدن هستند; وقتی که تلاش می‌کنید به دختر ۶ سالتون توضیح بدید که چرا نمیتونید به شهربازی که همین الان تبلیغش تو تلویزیون نمایش داده میشه برید، ناگهان زبانتان پیچ میخوره و لکنت زبان میگیرید، اشک‌هایی که در چشمان دخترتون حلقه می‌زنه وقتی که به بهش میگید که شهربازی به روی کودکان رنگین‌پوست بسته‌است و ابرهای شوم خود کم‌بینی را ببینید که در ذهن او در حال شکل گرفتنه. وقتی که در خارج از جاده‌های اصلی شروع به رانندگی تو صحرا می‌کنید و مجبور می‌شوید هر شب در گوشه‌ای از ماشینتون بخوابید چرا که هیج مسافر خانه‌ای شما را نمی‌پذیرد.. اونوقت می فهمید که چرا برای ما طاقت‌فرسا است تا منتظر بمانیم و باز هم صبر کنیم.

 زمانی می‌رسه که ظرفیت تحمل آدم تموم میشه و دیگه مایل نیست تو ورطه ناامیدی فرو بره.

 بول کانر اونقدری سیاه پوست دستگیر کرده بود که به طعنه میگفتن ، تعداد اونایی که دستگیر شدن از اونایی که آزادن بیشتر بوده، رهبران جنبش که این وضعیت رو دیدن یک ابتکار به خرج دادن و اجازه دادن بچه های مدارس هم به اعتراضات ملحق بشن و تو تجمعات و تحصن ها شرکت کنن اولش کینگ با این کار مخالف بود و نمی خواست شرکت در تجمعات برای نوجوون ها هزینه ای داشته باشه ولی بعد که اصرار اون ها رو دید قبول کرد ، مطبوعات فشار زیادی به کینگ آوردن که اون داره با جون بچه ها بازی می کنه و جنگ صلیبی کودکان راه انداخته.

وقتی نوجوون ها به میدون اومدن کانر همون خشونتی که با بزرگسال ها داشت رو با اونها هم داشت ، پلیس ها خیلی هاشون رو دستگیر کردن و حتی برای بردن نوجوون ها از ون و سرویس مدرسه هم استفاده می کردن و اونا رو به زندان های مخصوص نوجوون ها میبردن زندان ها انقدر ورودی داشت که دیگه توشون جا برای سوزن انداختن نبود ،

تصاویر حمله پلیس با شلنگ های آبی که پوست تن بچه ها رو می کند و سگ هایی که به بچه های ۸ و ۹ ساله حمله میکردن تو سراسر آمریکا پخش شد مردم آمریکا بهت زده شده بودن ، درسته خبرهاشو میخوندن و میشنیدن ولی تاثیر دیدن تصاویر دوچندان بود.

هرچند که تظاهرات هزینه داشت و خیلی ها زخمی و زندانی شدن ولی نتیجه کار دقیقا همون چیزی بود که کینگ می خواست، دیده شدن اعتراض ها در سراسر آمریکا و حمایت مردن از جنبش

 فشار افکار عمومی به دولت و تاثیری که مبارزات بچه ها رو دولتمردا گذاشت منجر به این شد که مقامات بول کانر رو از کار برکنار کنن و به سیاه پوست ها مجوز برگزاری تجمعات اعتراضی بدن.

تکلیف کانر مشخص شد ولی دشمن اصلی هنوز سرجاش بود آقای جرج والاس فرماندار ایالت آلاباما ، آلاباما تنها ایالتی تو امریکا بود که هنوز قانون تبعیض نژادی تو دانشگاه هاش اجرا میشد و والاس گفته بود برخلاف دستور دادگاه فدرال از ورود دو دانشجوی ممتاز سیاه پوستی که میخوان به دانشگاه بیان و ثبت نام کنن جلوگیری می کنه ، انگار قرار بود اتفاقات دانشگاه می سی سی پی تکرار بشه چیزی که دولت ازش خیلی می ترسید ، کینگ گفت رییس جمهور کندی تا الان یه سری کارها کرده ولی اصلا کافی نبوده باید بهش یاداوری کنیم که ما برای چی بهش رای دادیم، خبرنگارها از کندی پرسیدن آیا برای بحران آلاباما از اختیارات نظامی خودش تو این ایالت استفاده می کنه ، کندی جواب داد امیدوارم کار به اونجا نکشه.

اینجای داستان باید این قانون آمریکا رو هم بدونید که تو هر ایالت امریکا نیروهای نظامی گارد ملی تحت اختیار فرمانده همون ایالته ، ولی در مواقع لزوم و به دستور رییس جمهور همین نیروها به نیروهای فدرال تبدیل میشن و فرماندهیشون به عهده شخص رییس جمهور میوفته ،

۱۱ ژوئن ۱۹۶۳ روز ثبت نام دانشگاه و روز موعود فرا رسید، خبرنگارها از تمام ایالات امریکا اومده بودن آلاباما تا این نبرد پر هیجان رو از نزدیک گزارش کنن ،  از یک طرف فرماندار والاس و ۱۵۰ نیروی نظامی که اونجا مستقر کرده بود  و از طرف دیگه دو جوون سیاه پوست نخبه ای که می خواستن بیان دانشگاه ثبت نام کنن ، جرج والاس جلوی ورودی دانشگاه پشت تریبون ایستاد و خطاب به خبرنگارها گفت من اقدام غیرقانونی دولت مرکزی رو مردود و ممنوع اعلام می کنم و اجازه ورود هیچ سیاه پوستی رو به دانشگاه نمیدم ، حالا دو متر اونورتر از جرج والاس کی وایستاده بود ، دستیار دادستان کل کشور که اومده بود اونجا تا جلوی اقدام غیرقانونی والاس رو بگیره ، دادستان خطاب به والاس گفت شما میخواهید تسلیم دستور دولت مرکزی نشید و ورودی دانشگاه رو مسدود کنید؟ والاس گفت بله من پای حرفم می استم .

دستیار دادستان گفت من از شما خواهش میکنم ورودی دانشگاه رو باز کنید و از اینجا کنار برید ولی والاس قبول نکرد، کندی که از واشنگتن داشت لحظه به لحظه ماجرا رو میدید تصمیم گرفت فرماندهی گارد ملی ایالت آلاباما رو بر عهده بگیره ، دستور کندی به آلاباما مخابره شد، ژنرال فرمانده گارد ملی که تا یک دقیقه قبل تحت فرمان فرماندار بود اومد جلو و خطاب به والاس گفت به فرمان رییس جمهور من دستور دارم شما رو کنار بزنم ، والاس که جلوی چشمش ۱۵۰ نفر از اعضای گارد فدرال رو میدید تصمیم گرفت بیش تر از این آبروی خودش رو نبره و از جلوی در دانشگاه رفت کنار و دو جوون سیاهپوست در کنار دستیار دادستان وارد دانشگاه شدن .

بعد از این اتفاق کندی تو یکی از معروف ترین سخنرانی هاش گفت تبعیض نژادی مشکلی نیست که فقط مربوط به یک ایالت بشه  مشکلات ناشی از تبعیض نژادی تو تمامی شهرها وجود داره و ما با یک مسئله اخلاقی روبرو هستیم که به اندازه کتاب مقدس قدمت داره تبعیض نژادی جایی در زندگی و قانون امریکا نداره ،

 این اولین باری بود که کندی داشت راجع به رفع تبعیض نژادی مستقیم حرف می زد اونم نه بخاطر رای جمع کردن بلکه بخاطر مسائل اخلاقی .کندی گفت هفته بعد از کنگره میخوام راجع به نقض قوانین نژادپرستانه تصمیم بگیرم و امریکا تا زمان آزادی همه مردمانش نمیتونه کشور آزادی باشه

 خبر ، خبر بسیار خوشحال کننده ای بود ولی فقط چند ساعت بعد از این سخنرانی یکی از رهبران مبارزات جلوی در خونش جلوی چشم زن و بچش به قتل رسید کاملا مشخص بود که هنوز جنبش تا آزدی راه زیادی رو در پیش داره،

کینگ تصمیم گرفت برای تحت فشار قرار دادن کنگره اینبار تظاهرات رو تو پایتخت آمریکا واشنگتن برگزار کنه.

بزرگترین تظاهرات در واشنگتن

کینگ گفت ما میریم به واشنگتن تا از کنگره بخواهیم که عادلانه ترین قوانین رو تصویب کنه و از تمام مردم هم خواست هر طور شده و با هر وسیله ای خودشون رو به واشنگتن برسونن، اتوبوس اتوبوس آدمی بود که میومد به پایتخت ، تمام قطارها و خطوط هواپیمایی پر شده بود و مردم مثل سیل سرازیر شدن ، در ۲۸ اوت سال ۱۹۶۳ بیش از سیصد هزارنفر در محل بنای یادبود آبراهام لینکن جمع شده بودن که بر اساس ارزیابی‌های میدانی، ۷۵ تا ۸۰ درصد جمعیت حاضر در تظاهرات را سیاه‌پوستان و باقی جمعیت را سفیدپوستان تشکیل می‌دادند ،این بزرگ ترین تظاهراتی بود که تا اون روز آمریکا به خودش دیده بود ،راهپیمایی واشینگتن ، مصادف بود با صدمین سالگرد صدور فرمان اعلامیه آزادی بردگان توسط آبراهام لینکلن 

 مارتین لوتر کینگ رفت پشت تریبون و در مهم ترین و مشهور ترین سخنرانی تاریخ آمریکا و شاید جهان که به عنوان سخنرانی من رویایی دارم مشهور شد ، خطاب به مردم جهان گفت

خیلی خوشحالم که در بزرگ ترین تظاهرات آزادی تاریخ آمریکا در کنار شما هستم .گفت

هرچند که ما امروز و فردا با سختی های زیادی روبرو هستیم اما من هنوز رویایی دارم،

من رویایی دارم که روزی این ملت به پا میخیزد و به معنای واقعی اعتقادات خود جان میبخشد چرا که ما معتقدیم همه انسانها برابر و یکسان خلق شده اند.

رویای من اینست که روزی فرزندان برده های سابق بهمراه فرزندان برده داران سابق بر فراز تپه های سرخ جورجیا کنار هم سر میز برادری بنشینند.

رویای من اینست که روزی ایالتی مثل می سی سی بی، ایالتی که در بی عدالتی و ظلم میسوزد به سرزمین آزادی و عدالت تبدیل خواهد شد.

رویای من اینست که چهار فرزندم در کشوری زندگی خواهند کرد که آنها را نه بدلیل رنگ پوست بلکه بخاطر شخصیتشان قضاوت خواهند کرد.

رویای من اینست که روزی در آلابامای نژاد پرست دختر و پسر های کوچک سیاه پوست همچون خواهر و برادر، دست در دست بچه های سفید پوست بگذارند.

ما با ایمان میتونیم صداهای آزار دهنده کشورمون رو تبدیل به سمفونی زیبای برادری کنیم، با ایمان میتونیم کنار هم کار کنیم، دعا کنیم، مبارزه کنیم، با هم به زندان بریم و از آزادی دفاع کنیم.

روزی خواهد رسید که همه فرزندان خدا سیاه و سفید دست در دست هم می دهند و با هم میخوانند ما آزادیم ما آزادیم ما آزادیم خدایا ازت سپاسگزارم.

چیزی که خواندید قسمت اول از داستان دو قسمتی زندگی مارتین لوترکینگ بود تو قسمت دوم رییس جمهور کندی بزرگ ترین حامی جنبش ،ترور میشه و سخت ترین و اصلی ترین قسمت مبارزات کینگ روایت میشه.

 

امیر سودبخش دی۹۹

 

 

 

 

 

 

 

 

 

مارتین لوترکینگ کیست؟

امروز سومین دوشنبه از ماه ژانویه است که تو تاریخ آمریکا به نام روز مارتین لوترکینگ شناخته میشه و به مناسبت این روز اپیزود رویایی دارم داستان زندگی مارتین لوترکینگ از پادکست رخ منتشر میشه.

سلام به همراهان عزیز پادکست رخ ، قراره تو این قسمت بریم به کشور امریکا و صفحات مهم ترین سال های تاریخ سیاسی این کشور رو باهم ورق بزنیم.

اگه بخواهیم راجع به تاریخ مبارزات آزادی و برابری تو آمریکا صحبت کنیم اولین کسی که باید بریم سراغش کسی نیست جز مارتین لوترکینگ ،

۹۲ سال پیش در ۱۵ ژانویه ۱۹۲۹ مارتین لوترکینگ در جنوب آمریکا تو شهر آتلانتا بدنیا اومد.

پدرش مایکل اسم پسر تازه بدنیا اومدشم گذاشت مایکل ، ولی وقتی پسر ۵ سالش شد پدر تحت تاثیر تعالیم مارتین لوتر بنیان گزار آیین پروتستان اسم خودش و پسرش رو از مایکل به مارتین تغییر داد ، اسم پدر مارتین لوترکینگ اسم پسر مارتین لوتر کینگ جونیور.

شاخه ی باپتیست

پدر مارتین فردی بسیار مذهبی و از پیروان شاخه ای از دین مسیحیت به نام شاخه ی باپتیست بود.

این شاخه از دین مسیحیت که جزو پروتستان ها حساب میشن ، مثل همه پروتستان های دیگه به پاپ یا هر واسطه ای بین انسان و خدا اعتقادی ندارند ، منتهی علاوه بر این شاخه باپتیست یک اعتقاد جالبی هم داره اونم اینه که وقتی یک باپتیست بچه ای رو به دنیا میاره، نوزاد به دنیا اومده مثل بقیه مسیحی ها غسل تعمید داده نمیشه  اونا میگن باید بچه بزرگ بشه به سن بلوغ برسه و با آگاهی خودش تصمیم بگیره که میخواد غسل تعمید داده بشه و مسیحی بشه یا نه.

مارتین یک خواهر بزرگ تر و یک برادر کوچک تر از خودش هم داشت ، مادربزرگشون هم باهاشون زندگی می کرد ، خانواده اونا جزو خانواده های تقریبا مرفه سیاه پوست به حساب میومدن ، پدر مارتین مبلغ شاخه ی باپتیست تو شهر آتلانتا و دستیار کشیش کلیسا بود ، دو سال بعد از به دنیا اومدن مارتین وقتی کشیش کلیسا مرد پدر مارتین جانشینش شد و نقش کشیش رو تو کلیسا برعهده گرفت و چون خیلی خوب صحبت می کرد و کارشم خیلی دوست داشت تعداد افرادی که به کلیسا میومدن رو از حدود ششصد نفر به چند هزار نفر رسوند.

لوترکینگ پدر خیلی بین مردم مورد احترام بود جایگاه اجتماعی خوبی داشت و اوضاع مالیش هم خوب بود.

البته وقتی میگیم خوب بود داریم نسبت به زندگی بقیه سیاه پوست ها میگیم خوب بود، باید دقت کنیم ،زمانی که مارتین به دنیا اومد با وجود این که نزدیک به هفتاد سال از فرمان اعلام آزادی برده ها گذشته بود و دیگه برده داری تو آمریکا برچیده شده بود ،ولی حق و حقوق سیاه پوست ها با حق و حقوق سفیدها زمین تا آسمون فاصله داشت .

تبعیض نژادی

برده داری سال های سال بود که برداشته شده بود ولی سیاه پوست ها محله زندگیشون با سفیدها فرق می کرد ، مدرسه بچه هاشون فرق می کرد ، شیر آبخوری های عمومی، دستشویی های عمومی ،رستوران ها، کلیساها ، صندلی های اتوبوس و قطار همه اینا سیاه و سفید داشت ، سیاه ها جدا سفیدها جدا.

شما تقریبا تو هرچیزی میتونستی این تبعیض نژادی رو ببینی مثلا وقتی سیاه پوست ها میرفتن کفش بخرن بدون این که اجازه داشته باشن کفش رو تو مغازه امتحان کنن باید میخریدن میومدن بیرون ولی سفیدها میتونستن کفش رو امتحان کنن . تبعیض نژادی در بدترین حالت ممکن تو آمریکا و مخصوصا تو شهرهای جنوبیش موج می زد و وضعیت سیاه پوست ها واقعا اسفناک بود چه از لحاظ اجتماعی چه از لحاظ مالی، ولی خانواده ی لوترکینگ ها وضع مالیشون بر خلاف اکثریت سیاه پوست ها بد نبود.

 مارتین و دو برادر خواهرش زیر نظر مادری مهربون و پدری سخت گیر بزرگ شدند پیش میومد که پدر برای تنبیه و تربیت بچه ها حتی از شلاق هم استفاده می کرد، دیگه عصبانی که میشد تعالیم مهربانانه مسیح جاش رو میداد به شلاق .  البته که بچه ها هم کم اذیت نمی کردن یکبار تو دوران کودکی مارتین قبل از این که به مدرسه بره سر یه جریانی از دست برادرش خیلی عصبانی شده بود، افتاده بود دنبال برادرش تو خونه و می خواست بگیره بزنتش، تو این تعقیب و گریز مارتین محکم خورد به مادربزرگ پیرش و پیرزن افتاد زمین و از حال رفت . مارتین که فکر کرد مادربزرگش مرده گفت چی کار کنم چی کار نکنم دوید رفت طبقه بالا و از پنجره خودش رو پرت کرد پایین که به خیال خودش خودکشی کنه بعد که افتاد رو زمین دید چیزیش نشده و فهمید که مادربزرگش هم سرحال اومده و زندست دیگه راش و گرفت رفت.

همبازی دوران کودکی مارتین پسرسفید پوستی بود که همسن خودش بود ، خانوادشون هم روبروی خونه پدری مارتین و اونطرف خیابون زندگی می کردند ، این دوتا بچه خیلی باهم صمیمی شده بودن و همش با هم بودن ولی وقتی شش سالشون شد و دیگه وقت مدرسه رفتن بود مارتین مجبور شد به مدرسه سیاه پوست ها بره و دوستش بره مدرسه سفیدپوست ها ،تازه وقتی دوستش رفت مدرسه سفیدها مادرپدر دوستش دیگه اجازه ندادن اون با مارتین بازی کنه و به مارتین گفتن دیگه نمیتونی با پسرمون بازی کنی ، مارتین که خیلی بهش فشار اومده بود داستان رو برای والدینش تعریف کرد و اونا هم نشستن مفصل برایش شرایط رو توضیح دادن و این اولین باری بود که مارتین شش ساله تاثیر عمیق نژادپرستی رو تو زندگیش حس می کرد و همونطور که به والدینشم گفت برای اولین بار از همه سفیدپوست ها متنفر شده بود. ذهن معصوم یک پسربچه نمیتونست دلیل این چیزا رو درک کنه مخصوصا که پدر مارتین هم گهگاهی جلوی این قوانین مسخره تبعیض نژادی می ایستاد و هر بار که این اتفاق میافتاد مارتین کلی کیف می کرد و همیشه می گفت پدرم برای من یک قهرمان واقعی بود.

مارتین تحت تاثیر پدر شروع به یادگرفتن کتاب مقدس و سرودهای مذهبی کرد ، تو گروه کر کلیسا هم عضو شد و نواختن ویالون و پیانو رو هم یاد گرفت ، درس و مشقش هم تقریبا عالی بود و علاقه خاصی هم به تاریخ داشت.

دوازده سالش که بود یک روز رفت بیرون یه رژه نظامی رو از نزدیک ببینه وقتی برگشت متوجه شد که مادربزرگش دچار حمله قلبی شده و جونش رو از دست داده ، مارتین که خیلی به مادربزرگ وابسته بود دوباره رفت سراغ پنجره طبقه دوم و خودش رو انداخت پایین ولی این بار هم جون سالم بدر برد ، خودش که اینکاره نبود خونشون هم دو طبقه بیشتر نداشت، خلاصه که امکانات برای خودکشی کافی نبود، بعد از این اتفاق ها پدر خونرو عوض کرد و اونا رفتن مرکز شهر آتلانتا.

ازونجایی که مارتین تو یک خانواده باپتیست به دنیا اومده بود و بعد از سن بلوغ باید خودش تصمیم میگرفت که می خواد چه دینی رو دنبال کنه اون با ورود به دوره نوجوونی نسبت به بعضی ادعاهای مسیحیت شک کرد و مدام از پدرش سوال میپرسید و پاسخ های پدر قانعش نمی کرد ، مارتین حتی به زعم خودش اون زمان منکر معاد جسمانی مسیح هم شد و شک و تردید دست از سرش بر نمی داشت. کمی که بزرگ تر شد وقت رفتن به مدرسه متوسطه بود.

تو آتلانتا برای بچه های سیاه پوست فقط یک مدرسه متوسطه وجود داشت که اونم با اصرار رهبران سیاه پوست محلی از جمله پدربزرگ مارتین ساخته شده بود و اون هم برای ادامه تحصیل رفت همون مدرسه.

اولین سخنرانی مارتین لوترکینگ

مارتین علاوه بر این که درسش خوب بود نشون داد که سخنور خوبی هم هست و اولین سخنرانی عمومی خودش رو وقتی تنها ۱۵ سالش بود انجام داد.

داستان این بود که مارتین تو یک مسابقه سخنرانی نوجوانان شرکت کرده بود و اتفاقا نفر اول هم شده بود بعد به عنوان برنده مسابقه اومد برای حضار سخنرانی کرد ، موضوع سخنرانیش هم سیاه پوستان و قانون اساسی بود . یک پسر بچه ۱۵ ساله سیاه پوست داره درباره سیاه پوست ها و قانون اساسی سخنرانی میکنه.

گاهی وقت ها آدم ها از نزدیک شاهد اتفاق های بزرگ تاریخی هستند ولی تو اون لحظه متوجه اهمیت اون نمی شوند. وقتی تو ۱۷ آوریل سال ۱۹۴۴ مارتین داشت سخنرانی می کرد ازون چند نفر حضار هیچکس نمی تونست حدس بزنه که داره کسی رو تماشا می کنه که قراره قوانین جهان رو تغییر بده.

مسابقه و سخنرانی تموم میشه و مارتین با معلمش سوار اتوبوس میشه که برگردن سر خونه زندگیشون، تو اتوبوس وقتی دوتایی گرم صحبت بودن یک نفر سفید پوست از در جلو سوار شد و دید همه ی صندلی ها پره و جا برای نشستن نیست  برای همین  وایساد بالاسر مارتین و معلمش و توقع داشت که اونا بلندبشن و اون جاشون بشینه ، اینم باید بدونیم که اون زمان قسمت جلوی اتوبوس ها برای سفید پوست ها بود و چند تا ردیف آخر برای سیاه پوست ها بود ، سفیدها از در جلو وارد میشدن سیاه ها از در عقب ، اگه قسمت سیاه ها پر میشد هیچ سیاهی اجازه نداشت بره یک ردیف جلوتر قسمت سفیدها بشینه حالا اگه بر عکس قسمت سفیدها پر میشد اونا میتونستن برن روی صندلی سیاه ها بشینن و حتی اگه صندلی سیاه ها پر بود به ترتیب از ردیف جلو سیاه ها باید بلند میشدن و جاشون رو به سفید ها میدادن.

الانم چون قسمت سفیدها پر شده بود نفر جدید که وارد اتوبوس شده بود اومده بود بالاسر مارتین و معلمش وایستاده بود و منتظر بود که اونا جاشون رو بهش بدن ، تازه باید هر دوتاشون هم بلند میشدن چون سفیدها کنار سیاه ها هم نمینشستن، گفتیم که چون این دو نفر غرق صحبت بودن متوجه حضور شخص تازه وارد بالای سرشون نشدن برای همین راننده برگشت داد زد، هوی پسرعوضی سیاه پاشو برو عقب وایستا.

مارتین که ازین بی احترامی خیلی ناراحت شده بود میخواست مقاومت کنه نره عقب که معلمش بهش گفت نه اگه این کارو بکنی قانون رو زیرپا گذاشتی برای همین دوتایی پاشدن تا آخر مسیر ایستادن.

مارتین درباره این اتفاق گفت اون روز رو هیچ وقت نتونستم از ذهنم پاک کنم و هیچ وقت اندازه اون روز عصبانی نشدم.

کمی بعد مارتین لوترکینگ وارد دانشگاه شد ولی نه تو اون دانشگاه کاملا مذهبی که پدرش می خواست . پدرش خیلی با این دانشگاه موافق نبود از دید پدر مظاهر تمدن ممکن بود پسرش رو از راه به در کنه ولی کینگ هرطور بود پدر رو راضی کرد و رفت دانشگاهی که خودش می خواست .

سفر به شمال آمریکا

تو یک تابستون کینگ به همراه یک عده از همکلاسیهاش به شمال امریکا سفر کردن و تو یک مزرعه کار کردن ،این اولین سفر کینگ به شمال بود ، اختلاف عقیده مردمان شمال امریکا با جنوب امریکا یه اختلاف خیلی قدیمی بوده و هست تو مبارزاتی هم که برای آزادسازی برده ها میکردن مردم شمال اکثرا با این قانون موافق بودن و مردم جنوب اکثرا مخالف بودن ، یه جورایی مردم شمال نسبت به جنوبی ها روشنفکرترن ،  الانم سیاه پوست ها تو جنوب که کینگ هم اونجا زندگی می کرد وضعیتشون خیلی بدتر از شمال بود ، کینگ که برای اولین بار شمال رو میدید تو نامه ای برای پدرش نوشت چیزایی رو که اینجا میبینم  باورم نمیشه ، اینجا سفیدپوست ها خیلی خوبن ما هرجا بخواهیم میتونیم بریم تازه حتی کلیسای سفید ها و سیاه ها هم اینجا یکیه ، اینجا ما میتونیم بریم رستوران خوب ،تاتر و سینما و هرجایی که دلمون بخواد.

البته اینطور نبود که تو جنوب کسی نتونه بره رستوران و سینما و شهربازی ، سیاه ها میتونستن برن ولی تمام رستوران های خوب و سینماهای خوب و شهربازی های بزرگ برای سفیدها بود و سیاه ها فقط رستوران های درجه سه و یا شهربازیهای قدیمی رو میتونستن برن ولی تو شمال قضیه خیلی فرق می کرد ، نه این که تبعیض نبود ، بود ولی درجش خیلی پایینتر بود و همین آزادی های به ظاهر ساده هم برای کینگ جوونی که با تبعیض نژادی بزرگ شده بود خیلی عجیب به نظر میومد.   

آرزو با آرزو فرق می کنه دیگه حکایت اون داستانیه که از یه جوون ایرانی میپرسن آرزوت چیه میگه کار خوب داشته باشم بتونم خوب کار کنم برای خودم خونه بخرم ماشین بگیرم طرف برمیگرده میگه نه اینا که حقته آرزوت چیه؟

کینگ هم تو سفر به شمال چیزایی که میدید بعضا آرزوی زندگی سیاه پوست های جنوب بود ، تو این دوران اعتقادات مذهبی کینگ هم سروشکل پیدا کرد و پاسخ سوال های مذهبی خودش رو گرفت و با کلیسای باپتیست صلح کرد و شد یک مسیحی واقعی باپتیست. کینگ تو نوزده سالگی تو رشته جامعه شناسی لیسانس گرفت و بعدش تو رشته الهیات ثبت نام کرد و تو دانشگاه به عنوان رییس انجمن دانشجوها انتخاب شد تو همون دوران کینگ عاشق یک زن سفیدپوست شد ، باهاش رابطه هم داشت و میخواست باهاش ازدواج کنه ولی در نهایت با وجود تمام علاقه ای که بهش داشت بخاطر تفاوت رنگ پوستشون مجبور شد رابطش رو قطع کنه، دوستای نزدیکش می گفتن تا سال های بعد کینگ هیج وقت نتونست عشق اولش رو فراموش کنه .

 سال ۱۹۵۱ کینگ دوره دکتراش رو تو رشته الهیات دانشگاه بوستون شروع کرد ، رابطش با کلیسا هم بهتر شد ، اون دستیار کشیش کلیسای تاریخی بوستون شد و تو ۲۵ سالگی به عنوان کشیش کلیسای مونتگومری انتخاب شد و سال ۱۹۵۴ هم دکترای خودش رو تو رشته الهیات گرفت.

کمی قبل از فارغ التحصیلی کینگ با دختری به نام کورتا اسکات آشنا شد و باهاش ازدواج کرد حاصل این ازدواج هم ۴ فرزند بود تو طول مدت زندگی این زوج ، کینگ نقش کورتا را تو جنبش حقوق مدنی محدود می کرد و بیشتر انتظار داشت که همسرش یک خانه دار و مادر باشد تا یک فعال اجتماعی.

کینگ تو دوران دانشجوییش مبارزات بدون خشونت خودش رو با الهام از روش مبارزات گاندی در کنار بقیه دانشجوها شروع کرد و با توجه به قدرت سخنوری که داشت روز به روز هم میون دانشجوها معروف تر میشد البته معروفیتش از دیوارهای دانشگاه اونورتر نرفته بود و تو اجتماع کسی خیلی اونو نمیشناخت تا این که اون اتفاق تاریخی معروف افتاد و رزا پارکس دستگیر شد.

 

رزا پارکس

رزا پارکس کی بود؟ یه دختر جوون خیاط آفریقایی-آمریکایی که حاضر نشد صندلی خودش رو تو اتوبوس به یه سفیدپوست بده. همونطور که گفتیم تو اون زمان، سیاهپوستا تو قسمت عقب اتوبوس و سفیدپوست ها جلوی اتوبوس می‌نشستند. اگر تو قسمت سفیدپوستها جایی برای نشستن نبود، یکی از سیاه‌پوستها باید از صندلی بلند می‌شد و جای خودش رو به سفیدپوسته می‌داد. وچون رزا پارکس حاضر به انجام این کار نشده بود اونو دستگیر کرده بودن.

حرکت رزاپارکس نماد یک حرکت فعالانه در راستای مبارزات مدنی و بدون خشونت بود ، اون تنها کاری که کرده بود این بود که در اعتراض به این قانون مسخره حاضر نشده بود از سرجاش بلند بشه و جاش رو به یک سفیدپوست بده.

با بازداشت رزا اولین جرقه تحریم سراسری سیاه پوست ها زده شد. فعالان حقوق مدنی اومدن فراخوان صادر کردند و از همه مردم خواستن ، روزی که قراره رزا رو محاکمه کنن هیچ کس  از اتوبوس‌های شهری استفاده نکنه.

شهر حالت عجیبی به خودش گرفته بود دسته دسته سیاه پوست هایی تو شهر میدیدی که داشتن پیاده میرفتن سرکار و یه حس خاصی داشتن حسی که تا حالا تجربه نکرده بودنش حس خوشایندی که واسشون غریب بود، از طرفی یک عده زیادی هم در حمایت از رزا جلوی در دادگاه جمع شده بودن. قاضی دادگاه که اوضاع رو ناجور دید نیم ساعته جلسه دادگاه رو جمع کرد و رزا پارکس رو  فقط به پرداخت ۱۰ دلار جریمه نقدی و ۴ دلار هزینه دادرسی محکوم کرد.

البته برای سیاه پوست ها پایان دادگاه پایان کار نبود ،در عرض چند روز یه کمپین اعتراضی بزرگ و تاثیرگذار علیه جداسازی نژادی تو سیستم حمل ونقل عمومی شهر مونتگومری راه افتاد و قرار شد تا زمانی که قانون تفکیک نژادی تو اتوبوس های مونتگومری برداشته نشه هیچ کس سوار اتوبوسها نشه و تمامی اتوبوس های مونتگومری که مشتریان اصلیشون سیاه پوست ها بودن تحریم شدن ، رهبران جنبش هم مردم رو به خویشتن داری و دوری از خشونت دعوت میکردن و خیلی سازمان یافته کارشون رو پیش میبردن ، یکی از رهبرای اصلی جنبش هم مارتین لوترکینگ بود.

این تحریم ۳۸۱ روز طول کشید دقت کنید ۳۸۱ روز مردم اتوبوس رو تحریم کردن ، خسته نشدن و برای رسیدن به حقشون اصرارکردن ، مبارزه کردن  ، مبارزه بدون خشونت بود ولی تبعات زیادی هم داشت جو کاملا متشنج شده بود کینگ رو دستگیر کردن و حتی نژادپرست های افراطی تو خونشم بمب گذاری کردن ، به طور متوسط تو هر روز بیش از ۵۰ تماس تلفنی به خونه کینگ میشد و اون و خانوادش تهدید به مرگ میشدن  ولی با همه اینا سیاه پوست ها دستبردار نبودن انقدر ممارست کردن و موضوع رو حقوقی دنبال کردن که در نهایت دادگاه عالی آمریکا اعلام کرد ” جداسازی نژادی تو اتوبوس های مونتگومری مغایر با قانون اساسی امریکاست و باید لغو بشه “

کمپین به هدفش رسید و این اولین پیروزی بزرگ جنبش بود.

نقش کینگ در جنبش تحریم اتوبوسها ، اون رو به یک شخصیت ملی و مشهورترین سخنگوی جنبش حقوق مدنی تبدیل کرد.

سال ۱۹۵۷ ، کینگ ۲۸ ساله از ۵۰ کشیش جنوب آمریکا و تعدادی از فعالان حقوق مدنی دعوت کرد تا یه تشکل و سازمانی برای برنامه ریزی مبارزات بدون خشونت رو راه بندازن و نتیجه شد سازمان رهبری مسیحیان جنوب ، سازمانی که کینگ تا آخر عمر رهبری اون رو بر عهده داشت.

هدف این سازمان استفاده از قدرت و نفوذ کلیساهای سیاه پوست برای برنامه ریزی اعتراضات غیرخشونت آمیز بود و برای این که کینگ مطمئن باشه راهی که داره پیش میره درسته یا نه از یکی از دوستاش به نام جیمز لاسون خواست که بهشون کمک کنه ، چرا جیمز لاسون ؟ چون ایشون به هند سفر کرده بود و از نزدیک با ساتیاگراها یعنی شیوه مبارزات بدون خشونت گاندی آشنا شده بود و دانش زیادی درباره استراتژی های گاندی داشت اونم قبول کرد و به سازمان ملحق شد. “تو اپیزود دو قسمتی گاندی کامل راجع به ساتیاگراها صحبت کردیم و اینجا دیگه بهش ورود نمی کنیم.”

کاری که لاسون انجام میداد آموزش و دادن آگاهی به افرادی بود که می خواستن تو تحسن ها شرکت کنند، قشنگ کلاس تشکیل میشد میومدن سر کلاس به حرفاش گوش میدادن و با چهارچوب نحوه مبارزات مدنی آشنا میشدن. خیلی از افرادی که سر همین کلاس ها نشستن کمی بعد جزو رهبران سیاه پوست ها شدن . سرکلاس اونا تمرین مبارزات بدون خشونت می گزاشتن ،مثلا یک نفر سیاه پوست مینشست رو صندلی بعد چند نفر دور و اطرافش بهش فحش میدادن اذیتش می کردن سعی می کردن عصبانیش کنن و حتی کتکش میزدن ولی اون شخص نباید واکنش خشونت آمیز نشون میداد ، برای اونا آگاهی از اونچه که براش مبارزه میکردن از خود مبارزه با اهمیت تر بود.

 همزمان کینگ ۲۷ ساله به صورت افتخاری گروه دیگه ای رو که به نام سازمان جامعه حقوق بشر گاندی شناخته می شد رو هم مدیریت میکرد.

اولین مبارزات سازمان یافته و برنامه ریزی شده گروه کینگ تو سال ۱۹۶۰ تو شهر نشویل از ایالت تنسی اتفاق افتاد ، اونجا مثل خیلی جاهای دیگه ورود سیاه پوست ها به خیلی از رستوران ها مجاز نبود ، کاری که کردن این بود که چند نفر سیاه پوست داوطلب شدن رفتن داخل رستوران سفیدها نشستن و همبرگر و نوشابه سفارش دادن ، بقیه افراد داخل رستوران و حتی سیاه پوست های دیگه ای که از نزدیک رستوران رد میشدن انقدر تعجب کرده بودن که انگار آدم فضایی دیدن ، داوطلب ها چندین ساعت تو رستوران موندن تا اینکه صاحب رستوران مجبور شد رستوران رو ببنده ، از فردای اون روز خیلی از سیاه پوست های دیگه هم همین کار رو کردن ولی نژادپرست ها که تازه به خودشون اومده بودن هر سیاه پوستی رو که تو رستوران میدیدن با مشت و لگد و به زور پرتش میکردن بیرون ، اولی رو پرت میکردن بیرون دومی میومد تو دومی رو میزدن سومی میومد ، اوضاع که خراب تر شد دیگه پلیس اومد وسط و ۸۰ دانشجویی که تو این حرکت شرکت کرده بودن رو بازداشت کرد و همشون رو دادگاهی کرد ، دادگاه حکم داد که هر کدوم از دانشجوها باید ۵۰ دلار جریمه بدن در غیر اینصورت باید یک ماه برن زندان ، همه هشتاد دانشجوی بازداشت شده هم گزینه دوم رو انتخاب کردن و حاضر نشدن جریمه رو پرداخت کنن و رفتن زندان ، سال ها بعد یکی از همین دانشجوها وقتی داشت ماجرا رو تعریف می کرد گفت درسته رفتیم زندان ولی انگار رفته بودیم بهشت یه حس رهایی و آزادی خاصی داشتیم که قابل وصف نیست.

البته اونایی که بیرون بودن هم ساکت ننشستن و در حمایت از زندانی ها خرید از سوپرمارکت ها و مغازه ها رو تحریم کردن و بجز کالاهای اساسی هیچ چیز دیگه ای نمیخریدن ، اقتصاد شهر فلج شده بود ، خیلی زود شهردار نشویل اعلام کرد که با رفع تبعیض نژادی تو رستوران ها موافقه و نشویل تو جنوب آمریکا اولین شهری شد که توش سیاه پوست ها میتونستن کنار سفیدها به رستوران برن وغذا بخورن.

افراد گروهی که این کمپین رو برنامه ریزی و اجرا کرده بودن هسته اصلی جنبش مارتین لوترکینگ شدن ، به ظاهر رفتن چندتا سیاه پوست به رستوران پیروزی خیلی بزرگی نبود ولی موضوع اصلی این بود که وقتی سیاه ها تو جنبش بدون خشونت نشویل تو تنسی پیروز شدن حتما” میتونن تو ایالت های دیگه و جنبش های دیگه هم پیروز بشن اونا تازه خودشون رو باور کرده بودن.

یکسال بعد کینگ کتاب خودش به اسم قدم به سمت آزادی رو منتشر کرد ، وقتی کینگ در حال امضای نسخه هایی از کتابش توی یک فروشگاه بزرگ کتاب بود یه زن سیاه پوست بهش حمله کرد و کاردی که مخصوص باز کردن نامه ها بود رو فرو کرد تو قفسه سینه کینگ. اون خانم فکر می کرد کینگ با کمونیست ها همکاری میکنه و میخواد توطئه راه بندازه برای همین قصد کشتن اونو داشت و کینگ واقعا شانس آورد که زنده موند ، ضربه نزدیک آئورتش فرود اومده بود ، سریع رسوندنش بیمارستان و عملش کردن و بعد از عمل هم چندین هفته تو بیمارستان بستری بود ضارب هم بعدها توی دادگاه بیمار روانی تشخیص داده شد و بیگناه شناخته شد البته کینگ هم شکایتی ازش نداشت

چند وقت بعد از مرخص شدن از بیمارستان کینگ تصمیم گرفت به زادگاهش ایالت جورجیا برگرده و در کنار پدرش تو کلیسای باپتیست کار کنه.

بهتره بدونید که مونتگومری مرکز ایالت آلاباماست که تحریم اتوبوس ها اونجا اتفاق افتاد و کینگ هم اونجا درس خوند ولی زادگاه کینگ تو ایالت جورجیا همسایه ایالت آلاباماست ، الانم کینگ میخواست برگرده به ایالت جورجیا و شهر زادگاهش آتلانتا.

 فرماندار جورجیا اصلا از این تصمیم کینگ استقبال نکرد و اصلا هم از کینگ دل خوشی نداشت ، وقتی کینگ به جورجیا برگشت شش دونگ حواسش به کینگ بود که مبادا فعالیت های سیاسیش واسش دردسر درست کنه ، البته نگرانی فرماندار بی مورد هم نبود. تو آتلانتا ، جنبش دانشجویی به رهبری کینگ برای اعتراض به تبعیض نژادی تو مشاغل و فضاهای عمومی شهر برای سیاه پوستان شروع به سازماندهی تحصنهای گسترده ای کرد . تو یکی از این تحصن های بزرگ کینگ رو به همراه تعدادی دیگر از معترضین دستگیر کردن و چند روز بعد مقامات همه دستگیرشده ها رو آزاد کردن ، همه رو آزاد کردن به جز کینگ ، اونو نه تنها آزاد نکردن بلکه فرستادن به یه زندان دولتی با حداکثر تمهیدات امنیتی، از اون زندان هایی که مجرم های خطرناک رو توش نگهداری می کردن. این دستگیری و مجازات شدید توجه مردم و مطبوعات رو به خودش جلب کرد. خیلی از مردم نگران امنیت کینگ بودن چون اون دوران محکومیتش رو با افرادی که به جرایم خشن محکوم شده بودند ، میگذروند .

از طرفی انتخابات ریاست جمهوری آمریکا هم نزدیک بود ، خبرنگارا برای انتخابات ریاست جمهوری از نامزدای هر دو حزب درباره جهت گیری سیاسیشون راجع به ماجرای دستگیری و بازداشت کینگ سوال پرسیدن.

یکی از کاندیدهای اصلی نیکسون بود ، که قبل از تحصن کینگ با اون رابطه ی نزدیکتری داشت ولی جانسون درباره دستگیری کینگ  اظهار نظری نکرد و از جواب دادن طفره رفت، اما کاندید حزب مخالف ، یعنی جان اف کندی مستقیماً با فرماندار جورجیا تماس گرفت و حتی از برادرش رابرت کندی هم برای فشار بیشتر به مقامات ایالتی کمک گرفت و خواهان آزادی کینگ شدو حتی کندی تو یک تماس تلفنی با همسر کینگ با اون ابراز همدردی کرد و گفت که هرکاری که از دستش بربیاد برای آزادی همسرش انجام میده.

تنها دو روز بعد به خاطر فشارهای کندی و دیگران کینگ از زندان آزاد شد ، بعد از آزادی کینگ ، پدرش تصمیم گرفت که خانوادشون صراحتا” از نامزدی کندی برای انتخابات حمایت کنه این در حالی بود که کندی کاتولیک بود و پدر کینگ قبلتر گفته بود هیچ وقت حاضر نیست به یک کاندید کاتولیک رای بده ، با توجه به رقابت بسیار نزدیک دو کاندیدای اصلی همین حمایت سیاه پوست ها باعث شد در نهایت  تو سال ۱۹۶۱ کندی به سختی و با فاصله ای کم تو انتخابات پیروز بشه.

ولی کندی بعد از این که رییس جمهور شد تمام هوش و حواسش به سیاست خارجی بود و حق و حقوق سیاه پوست هایی که بهش رای دادن تو اولویت کارهاش نبود هرچه قدر کندی سعی میکرد رو مبارزات سیاه پوست ها سرپوش بزاره و صداشو درنیاره ازون طرف سیاه پوست ها سعی می کردن مبارزاتشون رو علنی تر کنن و صداشون رو به گوش مردم آمریکا برسونن.

از ماجرای تحصن آتلانتا دور نشیم ، معترضین بعد از آزادی کینگ با توجه به ناآرامی هایی که تو شهر بوجود اومده بود تصمیم گرفتن ۳۰ روز آتش بس اعلام کنن و درباره جداسازی و تفکیک نژادی مذاکره کنند ولی مذاکرات به هیچ جا نرسید، تحصن و تحریم برای چندین ماه ادامه داشت ولی باز هم هیچ … . تازه اوضاع بدتر هم شد قانونی داشت تصویب میشد که نوع جدیدی از جداسازی و تفکیک نژادی رو می خواست به دنبال داشته باشه تفکیک نژادی تو مغازه ها و غذاخوری ها ، همینطور غذاخوری مدارس و دانشگاه ها.

خیلی از دانشجوها عصبانی شده بودن از پیشبرد مذاکرات نا امید شده بودن و دیگه گوششون بدهکار حرفای کینگ نبود ، تفرقه بین سیاه پوست ها زیاد شده بود و کینگ سعی میکرد به قول خودش این بیماری سرطانی تفرقه رو درمان کنه و دانشجوهارو به آرامش دعوت میکرد.

در کل اوضاع جنبش دانشجوهای آتلانتا خوب نبود ولی آتلانتا هم تنها جایی نبود که سیاه پوست ها سازمان یافته مبارزه می کردن تو یکی دیگه از شهرهای ایالت جورجیا به نام شهر آلبنی هم ائتلافی برای جداسازی و تفکیک نژادی تشکیل شد که کینگ به همراه سازمان رهبری میسحیان جنوب هم به این ائتلاف ملحق شدن تو این جنبش هزاران شهروند با مبارزه بدون خشونت و سیستماتیکی که داشتن توجه مردم سایر شهرها رو به خودشون جلب کرده بودن.

رهبران جنبش موفق شدن توافق نامه ای رو در حمایت از عدم جداسازی با مسئولین شهر امضا کنن اما بعد از خروج کینگ از شهر توافق نامه بلافاصله نقض شد.

تا اینجای کار هرچه قدر که کینگ تو مونتگومری موفق بود تو آتلانتا و آلبانی ناموفق بود،  

بعد از یک سال فعالیت شدید و نتیجه نگرفتن، جنبش رو به شکست بود. مخصوصا این که مبارزات گاها به خشونت و بد اخلاقی هم کشیده شده بود

تو اپیزود گاندی یادتونه وقتی مبارزات استقلال هند به خشونت کشیده شد اون چی کار کرد ، دستور توقف مبارزات رو تو سراسر هند اعلام کرد ، اینجا هم کینگ با تاثیر از پیشوای معنویش گاندی خواستار توقف تمام راهپیمایی های اعتراضی برای بازگشت به اصول اولیه ش که عدم خشونت و حفظ اخلاقیات بود شد.

این تصمیم باعث اختلاف بین سیاه پوست ها هم شد و همین اختلافها بین جامعه سیاه پوستان و در کنارش بی تفاوتی دولت نسبت به مذاکرات و خواسته ها، علت اصلی شکست تلاش های جنبش بود.

خوب تا اینجای کار ماجرای تحریم اتوبوس های مونت گومری رو گفتیم بعد مبارزات نشویل و داستان رستوران رفتن سیاه پوست ها رو تعریف کردیم بعد اومدیم به جورجیا و از آتلانتا و آلبنی گفتیم الان میخواییم وارد یک جریان تاریخی دیگه بشیم ، قبلش هم یه چیزی بگم ، تو این اتفاقات و وقایع تاریخی که داریم تعریف می کنیم مسلما اینطور نبوده که فقط مارتین لوترکینگ توش نقش داشته باشه و رهبران و آدم های تاثیرگذار دیگه ای نباشن ولی ما سعی می کنیم تا اونجایی که بشه شما رو درگیر اسامی مختلف نکنیم و بیشتر به اصل داستان و اتفاقی که افتاده بپردازیم.

مبلغان آزادی

داستانی که الان بهش رسیدیم استارتش از واشنگتن میخوره ، تو واشنگتن ۱۳ نفر از طرفدارای تساوی حقوق سیاه ها و سفیدها تصمیم میگیرن سوار اتوبوس بشن بیان جنوب و به عنوان مبلغان آزادی، تبعیض نژادی رو تو جنوب به چالش بکشن، اینا از این شهر به اون شهر می رفتن و سعی می کردن به دور از خشونت کار خودشون رو انجام بدن ، ولی دوستان نژادپرست تو جنوب با بمب های دست ساز ازشون استقبال کردن و اتوبوسشون رو به آتیش کشیدن و زدن لت و پارشون کردن از این ۱۳ نفر تازه چندتاشون سفیدپوست بودن ولی اونا هم نتوستن جلوی خشونت جنوبی ها وایستن و حسابی کتک خوردن جوری که فقط شانس آوردن زنده موندن ،

بعد از این اتفاق این گروه از ترس جونشون دست از ادامه کارشون کشیدن اینجا بود که بچه های جنبش نشویل همونهایی که کینگ رهبریشون می کرد اومدن تو میدون و گفتن هرجور شده نباید بزاریم که خشونت جلوی مبارزه بدون خشونت رو بگیره ، اونا تصمیم گرفتن راه اون ۱۳ نفری که به جنوب اومده بودن رو ادامه بدن ولی تو اولین شهر دویست نفر از سفیدپوست های نژادپرست با چوب بیس بال و باتوم منتظر بودن که سیاه ها از اتوبوس پیاده بشن ، و همچین که پیاده شدن  بهشون مهلت ندادن ؛ ریختن سرشون و خونی مالیشون کردن ، اوضاع انقدی بد شد که پلیس از گاز اشک آور استفاده کرد و سیاه پوستها فرار کردن رفتن تو یک کلیسا پناه گرفتن و اونجا بقیه سیاه پوست های معترض هم بهشون ملحق شدن ولی نژادپرست ها کلیسا رو محاصره کردن تمام ماشین های اطراف کلیسا رو آتیش زدن و پشت در کلیسا منتظر بودن تا سیاه ها بیان بیرون و دخلشون رو بیارن ، خبر که به کینگ رسید خیلی سریع خودش رو به اون کلیسا رسوند و برای آدم هایی که اونجا گیر افتاده بودن سخنرانی کرد و گفت این یک آزمایشه به هیچ عنوان نباید خشونت اونا رو با خشونت جواب بدید ما باید آرامش خودمون رو حفظ کنیم و همونطور که از شرایط بد گذشته عبور کردیم از این شرایط هم عبور می کنیم ، بعد سخنرانی ،کینگ با دادستان کل آمریکا رابرت کندی برادر رییس جمهور جان اف کندی تماس گرفت و ازش کمک خواست ، کندی هم یک سری نیرو اعزام کرد اونجا و تو شهر حکومت نظامی اعلام کردن و تونستن جون سیاه پوست های محبوس شده تو کلیسا رو نجات بدن ، حالا که سیاه پوست ها اومدن بیرون چی کار کردن ؟ ناامید شدن ؟ نه اونا راهشون رو به سمت شهر بعدی ادامه دادن،  ولی به محض این که به شهر بعدی رسیدن اینبار بجای این که سفیدپوست های نژادپرست منتظرشون باشن پلیس منتظرشون بود و پلیس همشون رو بازداشت و زندانی کرد، سیاست برادارن کندی این بود که چون نمی خواستن مبارزات سیاه پوست ها براشون هزینه داشته باشه و تو رسانه ها واسشون آبروریزی ببار بیاره ، تصمیم گرفته بودن اول اونا رو ازکلیسا نجات بدن بعد تو شهر بعدی تو ایالت میسی سی پی  پلیس به بهانه اختلال در امنیت دستگیر و زندانیشون بکنه .

دستگیری اونا آتش مخالفت ها رو تو خیلی از شهرهای جنوب شعله ور تر کرد و مقامات دولتی مجبور شدن دسته دسته از سیاه پوست های معترض دیگه رو هم دستگیر کنن.

تو همون ایالت می سی سی پی یکی از سربازای سابق نیروهای هوایی به نام جیمزمردیت اصرار داشت که تو دانشگاه محل زندگیش ثبت نام کنه و همونجا درس بخونه این در حالی بود که تو اون دانشگاه بر اساس قوانین نانوشته سیاه ها حق درس خوندن نداشتن و فرماندار می سی سی پی هم با ثبت نامش مخالفت کرد ولی چون ثبت نام جیمز کار غیرقانونی نبود اون این کار رو انجام داد  همین موضوع موجب بالا گرفتن درگیری ها و شورش تو دانشگاه های می سی سی پی شد و دولت مجبور شد برای کنترل اوضاع از ارتش کمک بگیره و دانشگاه رو مجبور به قبول ثبت نام جیمز بکنه، بعد از آروم شدن اوضاع جیمز با اسکورت مقامات نظامی میرفت دانشگاه و برمیگشت ، خبر این اتفاق در سراسر آمریکا و خارج از امریکا هم سروصدا کرد و کشورهای اروپایی برای نادیده گرفتن حق دانشگاه رفتن کندی و دولت آمریکا رو مسخره می کردن.

اعتراضات سیاه پوست ها از می سی سی پی به ایالت های دیگه آمریکا کشیده شد . مهم ترین و تاریخی ترین اعتراض ها تو ایالت آلاباما و بزرگ ترین شهر این ایالت یعنی شهر برمینگهم اتفاق افتاد، شهری که برای سیاه پوست های ایالت آلاباما جهنم بود ، همه چیز از کلیساها تا کتابخونه ها تا مشاغل از هم جدا بود و حتی نژادپرست ها نارنجک و بمب دستی درست می کردن و به خونه های سیاه پوست های معترض پرت می کردن و اموالشون رو به آتیش میکشیدن و البته سیاه پوست ها رو پشت سر هم لینچ میکردن .

لینچ کردن چیست؟

لینچ کردن یعنی کسی رو بدون محاکمه دار زدن ، نژادپرست های افراطی که تعدادشون کم هم نبود به بهونه های مختلف میریختن سر یک سیاه پوست و انقدر میزدنش تا بمیره بعد هم به درخت آویزونش می کردن، بعضی وقت ها اونارو میسوزوندن و با جنازه جزغاله شده عکس میگرفتن و کارت پستال درست می کردن، تو یه مورد طرف با عکس جنازه سوخته یک سیاه پوست کارت پستال درست کرده بود زیرش نوشته بود دیشب باربیکیو داشتیم ، عکساشو تو کانال اینستا ی پیج میزارم ببینید . بعضا تو عکسها انقدر با لذت کنار جنازه آویزون شده و یا جزغاله شده وایمیستادن که آدم از زنده های اطراف جنازه بیشتر وحشت می کنه تا خود جنازه. بیش از ۴۰۰۰ امریکایی سیاه پوست لینچ شدن ،بعد میان به این وحشی ها میگن حیوون صفت ، آخه کدوم حیوون رو میشناسید که از این کارها میکنه؟ اینا شاهکارهای اشرف مخلوقاته و بس.

برگردیم به داستان ، داشتیم از اعتراضات تو آلاباما می گفتیم و اوضاع و احوال سیاه پوست ها رو بررسی می کردیم ، فرماندار ایالت آلاباما آقای جرج والاس برای سیاه پوست ها قشنگ شمشیر رو از رو بسته بود ، جرج والاس که سیاستمداری کارکشته و شناخته شده بود تو یکی از سخنرانی هاش گفت تبعیض نژادی از قدیم بوده و باید باقی بمونه ، تبعیض نژادی امروز تبعیض نژادی فردا و برای همیشه خواهد ماند.

 جرج والاس با این سخنرانیش یه جورایی شد نماینده تمام سفیدپوست های نژادپرست از اون طرف هم کینگ تو جوابش گفت ببخشید آقای والاس تو هر کاری میخوای بکن ولی ما به راهمون ادامه میدیم و حتی اگه لازمه این کار مرگ باشه من حاضرم ایستاده برای مردمم بمیرم.

این آقای جرج والاس فرماندار آلاباما رو به خاطر داشته باشید ، علاوه بر ایشون آلاباما یک طرفدار معروف تبعیض نژادی دیگه هم داشت آقای بول کانر مسئول امنیت شهر برمینگهم . وقتی کینگ برای ادامه مبارزات به برمینگهام اومد خبرنگارا از آقای بول کانر پرسیدن که به نظرش اون میتونه جلوی اقدامات سیاه پوست ها رو بگیره ، کانر جواب داد مطمئن نیستم ولی اینو میدونم که اگه نیاز باشه جونمم برای این کار فدا می کنم ،کانر برای کنترل اوضاع و متفرق کردن تظاهرات از هیچ کاری دریغ نمی کرد ، دستگیری آدم ها ، اجیر کردن لات و لوت ها برای کتک زدن سیاه ها ، استفاده از شلنگ آب و حتی استفاده از سگ های پلیس برای مقابله با معترضین.

وقتی که کینگ و همرزماش شروع به اعتراض و تحریم و مبارزات بدون خشونت کردن کانر و دارودستش به جرم غیرقانونی بودن مبارزات تعداد بسیار زیادی از سیاه پوست ها از جمله کینگ رو دستگیر کردن ، نامه هایی که کینگ از تو زندان بیرمنگهم نوشته برای همیشه تو تاریخ موندگار شده ، قسمتی از یکی از نامه هاش رو با هم بخونیم که در جواب کسانی میگه که میگه صبر کنید همه چی درست میشه.

مارتین لوترکینگ تو نامش میگه ، شاید برای کسایی که هیچ وقت زخم‌های سوزان تبعیض نژادی رو نچشیدن آسون باشه که بگن: صبر کنید درست میشه ،

 اما وقتی مردم شروری رو می‌بینید که خانوادتون رو به قتل میرسونن; وقتی اکثریت عظیمی از بیست میلیون سیاه‌پوستی رو می‌بینید که تو قفس تنگ فقر در میان جامعه‌ای مرفه در حال خفه شدن هستند; وقتی که تلاش می‌کنید به دختر ۶ سالتون توضیح بدید که چرا نمیتونید به شهربازی که همین الان تبلیغش تو تلویزیون نمایش داده میشه برید، ناگهان زبانتان پیچ میخوره و لکنت زبان میگیرید، اشک‌هایی که در چشمان دخترتون حلقه می‌زنه وقتی که به بهش میگید که شهربازی به روی کودکان رنگین‌پوست بسته‌است و ابرهای شوم خود کم‌بینی را ببینید که در ذهن او در حال شکل گرفتنه. وقتی که در خارج از جاده‌های اصلی شروع به رانندگی تو صحرا می‌کنید و مجبور می‌شوید هر شب در گوشه‌ای از ماشینتون بخوابید چرا که هیج مسافر خانه‌ای شما را نمی‌پذیرد.. اونوقت می فهمید که چرا برای ما طاقت‌فرسا است تا منتظر بمانیم و باز هم صبر کنیم.

 زمانی می‌رسه که ظرفیت تحمل آدم تموم میشه و دیگه مایل نیست تو ورطه ناامیدی فرو بره.

 بول کانر اونقدری سیاه پوست دستگیر کرده بود که به طعنه میگفتن ، تعداد اونایی که دستگیر شدن از اونایی که آزادن بیشتر بوده، رهبران جنبش که این وضعیت رو دیدن یک ابتکار به خرج دادن و اجازه دادن بچه های مدارس هم به اعتراضات ملحق بشن و تو تجمعات و تحصن ها شرکت کنن اولش کینگ با این کار مخالف بود و نمی خواست شرکت در تجمعات برای نوجوون ها هزینه ای داشته باشه ولی بعد که اصرار اون ها رو دید قبول کرد ، مطبوعات فشار زیادی به کینگ آوردن که اون داره با جون بچه ها بازی می کنه و جنگ صلیبی کودکان راه انداخته.

وقتی نوجوون ها به میدون اومدن کانر همون خشونتی که با بزرگسال ها داشت رو با اونها هم داشت ، پلیس ها خیلی هاشون رو دستگیر کردن و حتی برای بردن نوجوون ها از ون و سرویس مدرسه هم استفاده می کردن و اونا رو به زندان های مخصوص نوجوون ها میبردن زندان ها انقدر ورودی داشت که دیگه توشون جا برای سوزن انداختن نبود ،

تصاویر حمله پلیس با شلنگ های آبی که پوست تن بچه ها رو می کند و سگ هایی که به بچه های ۸ و ۹ ساله حمله میکردن تو سراسر آمریکا پخش شد مردم آمریکا بهت زده شده بودن ، درسته خبرهاشو میخوندن و میشنیدن ولی تاثیر دیدن تصاویر دوچندان بود.

هرچند که تظاهرات هزینه داشت و خیلی ها زخمی و زندانی شدن ولی نتیجه کار دقیقا همون چیزی بود که کینگ می خواست، دیده شدن اعتراض ها در سراسر آمریکا و حمایت مردن از جنبش

 فشار افکار عمومی به دولت و تاثیری که مبارزات بچه ها رو دولتمردا گذاشت منجر به این شد که مقامات بول کانر رو از کار برکنار کنن و به سیاه پوست ها مجوز برگزاری تجمعات اعتراضی بدن.

تکلیف کانر مشخص شد ولی دشمن اصلی هنوز سرجاش بود آقای جرج والاس فرماندار ایالت آلاباما ، آلاباما تنها ایالتی تو امریکا بود که هنوز قانون تبعیض نژادی تو دانشگاه هاش اجرا میشد و والاس گفته بود برخلاف دستور دادگاه فدرال از ورود دو دانشجوی ممتاز سیاه پوستی که میخوان به دانشگاه بیان و ثبت نام کنن جلوگیری می کنه ، انگار قرار بود اتفاقات دانشگاه می سی سی پی تکرار بشه چیزی که دولت ازش خیلی می ترسید ، کینگ گفت رییس جمهور کندی تا الان یه سری کارها کرده ولی اصلا کافی نبوده باید بهش یاداوری کنیم که ما برای چی بهش رای دادیم، خبرنگارها از کندی پرسیدن آیا برای بحران آلاباما از اختیارات نظامی خودش تو این ایالت استفاده می کنه ، کندی جواب داد امیدوارم کار به اونجا نکشه.

اینجای داستان باید این قانون آمریکا رو هم بدونید که تو هر ایالت امریکا نیروهای نظامی گارد ملی تحت اختیار فرمانده همون ایالته ، ولی در مواقع لزوم و به دستور رییس جمهور همین نیروها به نیروهای فدرال تبدیل میشن و فرماندهیشون به عهده شخص رییس جمهور میوفته ،

۱۱ ژوئن ۱۹۶۳ روز ثبت نام دانشگاه و روز موعود فرا رسید، خبرنگارها از تمام ایالات امریکا اومده بودن آلاباما تا این نبرد پر هیجان رو از نزدیک گزارش کنن ،  از یک طرف فرماندار والاس و ۱۵۰ نیروی نظامی که اونجا مستقر کرده بود  و از طرف دیگه دو جوون سیاه پوست نخبه ای که می خواستن بیان دانشگاه ثبت نام کنن ، جرج والاس جلوی ورودی دانشگاه پشت تریبون ایستاد و خطاب به خبرنگارها گفت من اقدام غیرقانونی دولت مرکزی رو مردود و ممنوع اعلام می کنم و اجازه ورود هیچ سیاه پوستی رو به دانشگاه نمیدم ، حالا دو متر اونورتر از جرج والاس کی وایستاده بود ، دستیار دادستان کل کشور که اومده بود اونجا تا جلوی اقدام غیرقانونی والاس رو بگیره ، دادستان خطاب به والاس گفت شما میخواهید تسلیم دستور دولت مرکزی نشید و ورودی دانشگاه رو مسدود کنید؟ والاس گفت بله من پای حرفم می استم .

دستیار دادستان گفت من از شما خواهش میکنم ورودی دانشگاه رو باز کنید و از اینجا کنار برید ولی والاس قبول نکرد، کندی که از واشنگتن داشت لحظه به لحظه ماجرا رو میدید تصمیم گرفت فرماندهی گارد ملی ایالت آلاباما رو بر عهده بگیره ، دستور کندی به آلاباما مخابره شد، ژنرال فرمانده گارد ملی که تا یک دقیقه قبل تحت فرمان فرماندار بود اومد جلو و خطاب به والاس گفت به فرمان رییس جمهور من دستور دارم شما رو کنار بزنم ، والاس که جلوی چشمش ۱۵۰ نفر از اعضای گارد فدرال رو میدید تصمیم گرفت بیش تر از این آبروی خودش رو نبره و از جلوی در دانشگاه رفت کنار و دو جوون سیاهپوست در کنار دستیار دادستان وارد دانشگاه شدن .

بعد از این اتفاق کندی تو یکی از معروف ترین سخنرانی هاش گفت تبعیض نژادی مشکلی نیست که فقط مربوط به یک ایالت بشه  مشکلات ناشی از تبعیض نژادی تو تمامی شهرها وجود داره و ما با یک مسئله اخلاقی روبرو هستیم که به اندازه کتاب مقدس قدمت داره تبعیض نژادی جایی در زندگی و قانون امریکا نداره ،

 این اولین باری بود که کندی داشت راجع به رفع تبعیض نژادی مستقیم حرف می زد اونم نه بخاطر رای جمع کردن بلکه بخاطر مسائل اخلاقی .کندی گفت هفته بعد از کنگره میخوام راجع به نقض قوانین نژادپرستانه تصمیم بگیرم و امریکا تا زمان آزادی همه مردمانش نمیتونه کشور آزادی باشه

 خبر ، خبر بسیار خوشحال کننده ای بود ولی فقط چند ساعت بعد از این سخنرانی یکی از رهبران مبارزات جلوی در خونش جلوی چشم زن و بچش به قتل رسید کاملا مشخص بود که هنوز جنبش تا آزدی راه زیادی رو در پیش داره،

کینگ تصمیم گرفت برای تحت فشار قرار دادن کنگره اینبار تظاهرات رو تو پایتخت آمریکا واشنگتن برگزار کنه.

بزرگترین تظاهرات در واشنگتن

کینگ گفت ما میریم به واشنگتن تا از کنگره بخواهیم که عادلانه ترین قوانین رو تصویب کنه و از تمام مردم هم خواست هر طور شده و با هر وسیله ای خودشون رو به واشنگتن برسونن، اتوبوس اتوبوس آدمی بود که میومد به پایتخت ، تمام قطارها و خطوط هواپیمایی پر شده بود و مردم مثل سیل سرازیر شدن ، در ۲۸ اوت سال ۱۹۶۳ بیش از سیصد هزارنفر در محل بنای یادبود آبراهام لینکن جمع شده بودن که بر اساس ارزیابی‌های میدانی، ۷۵ تا ۸۰ درصد جمعیت حاضر در تظاهرات را سیاه‌پوستان و باقی جمعیت را سفیدپوستان تشکیل می‌دادند ،این بزرگ ترین تظاهراتی بود که تا اون روز آمریکا به خودش دیده بود ،راهپیمایی واشینگتن ، مصادف بود با صدمین سالگرد صدور فرمان اعلامیه آزادی بردگان توسط آبراهام لینکلن 

 مارتین لوتر کینگ رفت پشت تریبون و در مهم ترین و مشهور ترین سخنرانی تاریخ آمریکا و شاید جهان که به عنوان سخنرانی من رویایی دارم مشهور شد ، خطاب به مردم جهان گفت

خیلی خوشحالم که در بزرگ ترین تظاهرات آزادی تاریخ آمریکا در کنار شما هستم .گفت

هرچند که ما امروز و فردا با سختی های زیادی روبرو هستیم اما من هنوز رویایی دارم،

من رویایی دارم که روزی این ملت به پا میخیزد و به معنای واقعی اعتقادات خود جان میبخشد چرا که ما معتقدیم همه انسانها برابر و یکسان خلق شده اند.

رویای من اینست که روزی فرزندان برده های سابق بهمراه فرزندان برده داران سابق بر فراز تپه های سرخ جورجیا کنار هم سر میز برادری بنشینند.

رویای من اینست که روزی ایالتی مثل می سی سی بی، ایالتی که در بی عدالتی و ظلم میسوزد به سرزمین آزادی و عدالت تبدیل خواهد شد.

رویای من اینست که چهار فرزندم در کشوری زندگی خواهند کرد که آنها را نه بدلیل رنگ پوست بلکه بخاطر شخصیتشان قضاوت خواهند کرد.

رویای من اینست که روزی در آلابامای نژاد پرست دختر و پسر های کوچک سیاه پوست همچون خواهر و برادر، دست در دست بچه های سفید پوست بگذارند.

ما با ایمان میتونیم صداهای آزار دهنده کشورمون رو تبدیل به سمفونی زیبای برادری کنیم، با ایمان میتونیم کنار هم کار کنیم، دعا کنیم، مبارزه کنیم، با هم به زندان بریم و از آزادی دفاع کنیم.

روزی خواهد رسید که همه فرزندان خدا سیاه و سفید دست در دست هم می دهند و با هم میخوانند ما آزادیم ما آزادیم ما آزادیم خدایا ازت سپاسگزارم.

چیزی که خواندید قسمت اول از داستان دو قسمتی زندگی مارتین لوترکینگ بود تو قسمت دوم رییس جمهور کندی بزرگ ترین حامی جنبش ،ترور میشه و سخت ترین و اصلی ترین قسمت مبارزات کینگ روایت میشه.

 

امیر سودبخش دی۹۹

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

مارتین لوترکینگ کیست؟

امروز سومین دوشنبه از ماه ژانویه است که تو تاریخ آمریکا به نام روز مارتین لوترکینگ شناخته میشه و به مناسبت این روز اپیزود رویایی دارم داستان زندگی مارتین لوترکینگ از پادکست رخ منتشر میشه.

سلام به همراهان عزیز پادکست رخ ، قراره تو این قسمت بریم به کشور امریکا و صفحات مهم ترین سال های تاریخ سیاسی این کشور رو باهم ورق بزنیم.

اگه بخواهیم راجع به تاریخ مبارزات آزادی و برابری تو آمریکا صحبت کنیم اولین کسی که باید بریم سراغش کسی نیست جز مارتین لوترکینگ ،

۹۲ سال پیش در ۱۵ ژانویه ۱۹۲۹ مارتین لوترکینگ در جنوب آمریکا تو شهر آتلانتا بدنیا اومد.

پدرش مایکل اسم پسر تازه بدنیا اومدشم گذاشت مایکل ، ولی وقتی پسر ۵ سالش شد پدر تحت تاثیر تعالیم مارتین لوتر بنیان گزار آیین پروتستان اسم خودش و پسرش رو از مایکل به مارتین تغییر داد ، اسم پدر مارتین لوترکینگ اسم پسر مارتین لوتر کینگ جونیور.

شاخه ی باپتیست

پدر مارتین فردی بسیار مذهبی و از پیروان شاخه ای از دین مسیحیت به نام شاخه ی باپتیست بود.

این شاخه از دین مسیحیت که جزو پروتستان ها حساب میشن ، مثل همه پروتستان های دیگه به پاپ یا هر واسطه ای بین انسان و خدا اعتقادی ندارند ، منتهی علاوه بر این شاخه باپتیست یک اعتقاد جالبی هم داره اونم اینه که وقتی یک باپتیست بچه ای رو به دنیا میاره، نوزاد به دنیا اومده مثل بقیه مسیحی ها غسل تعمید داده نمیشه  اونا میگن باید بچه بزرگ بشه به سن بلوغ برسه و با آگاهی خودش تصمیم بگیره که میخواد غسل تعمید داده بشه و مسیحی بشه یا نه.

مارتین یک خواهر بزرگ تر و یک برادر کوچک تر از خودش هم داشت ، مادربزرگشون هم باهاشون زندگی می کرد ، خانواده اونا جزو خانواده های تقریبا مرفه سیاه پوست به حساب میومدن ، پدر مارتین مبلغ شاخه ی باپتیست تو شهر آتلانتا و دستیار کشیش کلیسا بود ، دو سال بعد از به دنیا اومدن مارتین وقتی کشیش کلیسا مرد پدر مارتین جانشینش شد و نقش کشیش رو تو کلیسا برعهده گرفت و چون خیلی خوب صحبت می کرد و کارشم خیلی دوست داشت تعداد افرادی که به کلیسا میومدن رو از حدود ششصد نفر به چند هزار نفر رسوند.

لوترکینگ پدر خیلی بین مردم مورد احترام بود جایگاه اجتماعی خوبی داشت و اوضاع مالیش هم خوب بود.

البته وقتی میگیم خوب بود داریم نسبت به زندگی بقیه سیاه پوست ها میگیم خوب بود، باید دقت کنیم ،زمانی که مارتین به دنیا اومد با وجود این که نزدیک به هفتاد سال از فرمان اعلام آزادی برده ها گذشته بود و دیگه برده داری تو آمریکا برچیده شده بود ،ولی حق و حقوق سیاه پوست ها با حق و حقوق سفیدها زمین تا آسمون فاصله داشت .

تبعیض نژادی

برده داری سال های سال بود که برداشته شده بود ولی سیاه پوست ها محله زندگیشون با سفیدها فرق می کرد ، مدرسه بچه هاشون فرق می کرد ، شیر آبخوری های عمومی، دستشویی های عمومی ،رستوران ها، کلیساها ، صندلی های اتوبوس و قطار همه اینا سیاه و سفید داشت ، سیاه ها جدا سفیدها جدا.

شما تقریبا تو هرچیزی میتونستی این تبعیض نژادی رو ببینی مثلا وقتی سیاه پوست ها میرفتن کفش بخرن بدون این که اجازه داشته باشن کفش رو تو مغازه امتحان کنن باید میخریدن میومدن بیرون ولی سفیدها میتونستن کفش رو امتحان کنن . تبعیض نژادی در بدترین حالت ممکن تو آمریکا و مخصوصا تو شهرهای جنوبیش موج می زد و وضعیت سیاه پوست ها واقعا اسفناک بود چه از لحاظ اجتماعی چه از لحاظ مالی، ولی خانواده ی لوترکینگ ها وضع مالیشون بر خلاف اکثریت سیاه پوست ها بد نبود.

 مارتین و دو برادر خواهرش زیر نظر مادری مهربون و پدری سخت گیر بزرگ شدند پیش میومد که پدر برای تنبیه و تربیت بچه ها حتی از شلاق هم استفاده می کرد، دیگه عصبانی که میشد تعالیم مهربانانه مسیح جاش رو میداد به شلاق .  البته که بچه ها هم کم اذیت نمی کردن یکبار تو دوران کودکی مارتین قبل از این که به مدرسه بره سر یه جریانی از دست برادرش خیلی عصبانی شده بود، افتاده بود دنبال برادرش تو خونه و می خواست بگیره بزنتش، تو این تعقیب و گریز مارتین محکم خورد به مادربزرگ پیرش و پیرزن افتاد زمین و از حال رفت . مارتین که فکر کرد مادربزرگش مرده گفت چی کار کنم چی کار نکنم دوید رفت طبقه بالا و از پنجره خودش رو پرت کرد پایین که به خیال خودش خودکشی کنه بعد که افتاد رو زمین دید چیزیش نشده و فهمید که مادربزرگش هم سرحال اومده و زندست دیگه راش و گرفت رفت.

همبازی دوران کودکی مارتین پسرسفید پوستی بود که همسن خودش بود ، خانوادشون هم روبروی خونه پدری مارتین و اونطرف خیابون زندگی می کردند ، این دوتا بچه خیلی باهم صمیمی شده بودن و همش با هم بودن ولی وقتی شش سالشون شد و دیگه وقت مدرسه رفتن بود مارتین مجبور شد به مدرسه سیاه پوست ها بره و دوستش بره مدرسه سفیدپوست ها ،تازه وقتی دوستش رفت مدرسه سفیدها مادرپدر دوستش دیگه اجازه ندادن اون با مارتین بازی کنه و به مارتین گفتن دیگه نمیتونی با پسرمون بازی کنی ، مارتین که خیلی بهش فشار اومده بود داستان رو برای والدینش تعریف کرد و اونا هم نشستن مفصل برایش شرایط رو توضیح دادن و این اولین باری بود که مارتین شش ساله تاثیر عمیق نژادپرستی رو تو زندگیش حس می کرد و همونطور که به والدینشم گفت برای اولین بار از همه سفیدپوست ها متنفر شده بود. ذهن معصوم یک پسربچه نمیتونست دلیل این چیزا رو درک کنه مخصوصا که پدر مارتین هم گهگاهی جلوی این قوانین مسخره تبعیض نژادی می ایستاد و هر بار که این اتفاق میافتاد مارتین کلی کیف می کرد و همیشه می گفت پدرم برای من یک قهرمان واقعی بود.

مارتین تحت تاثیر پدر شروع به یادگرفتن کتاب مقدس و سرودهای مذهبی کرد ، تو گروه کر کلیسا هم عضو شد و نواختن ویالون و پیانو رو هم یاد گرفت ، درس و مشقش هم تقریبا عالی بود و علاقه خاصی هم به تاریخ داشت.

دوازده سالش که بود یک روز رفت بیرون یه رژه نظامی رو از نزدیک ببینه وقتی برگشت متوجه شد که مادربزرگش دچار حمله قلبی شده و جونش رو از دست داده ، مارتین که خیلی به مادربزرگ وابسته بود دوباره رفت سراغ پنجره طبقه دوم و خودش رو انداخت پایین ولی این بار هم جون سالم بدر برد ، خودش که اینکاره نبود خونشون هم دو طبقه بیشتر نداشت، خلاصه که امکانات برای خودکشی کافی نبود، بعد از این اتفاق ها پدر خونرو عوض کرد و اونا رفتن مرکز شهر آتلانتا.

ازونجایی که مارتین تو یک خانواده باپتیست به دنیا اومده بود و بعد از سن بلوغ باید خودش تصمیم میگرفت که می خواد چه دینی رو دنبال کنه اون با ورود به دوره نوجوونی نسبت به بعضی ادعاهای مسیحیت شک کرد و مدام از پدرش سوال میپرسید و پاسخ های پدر قانعش نمی کرد ، مارتین حتی به زعم خودش اون زمان منکر معاد جسمانی مسیح هم شد و شک و تردید دست از سرش بر نمی داشت. کمی که بزرگ تر شد وقت رفتن به مدرسه متوسطه بود.

تو آتلانتا برای بچه های سیاه پوست فقط یک مدرسه متوسطه وجود داشت که اونم با اصرار رهبران سیاه پوست محلی از جمله پدربزرگ مارتین ساخته شده بود و اون هم برای ادامه تحصیل رفت همون مدرسه.

اولین سخنرانی مارتین لوترکینگ

مارتین علاوه بر این که درسش خوب بود نشون داد که سخنور خوبی هم هست و اولین سخنرانی عمومی خودش رو وقتی تنها ۱۵ سالش بود انجام داد.

داستان این بود که مارتین تو یک مسابقه سخنرانی نوجوانان شرکت کرده بود و اتفاقا نفر اول هم شده بود بعد به عنوان برنده مسابقه اومد برای حضار سخنرانی کرد ، موضوع سخنرانیش هم سیاه پوستان و قانون اساسی بود . یک پسر بچه ۱۵ ساله سیاه پوست داره درباره سیاه پوست ها و قانون اساسی سخنرانی میکنه.

گاهی وقت ها آدم ها از نزدیک شاهد اتفاق های بزرگ تاریخی هستند ولی تو اون لحظه متوجه اهمیت اون نمی شوند. وقتی تو ۱۷ آوریل سال ۱۹۴۴ مارتین داشت سخنرانی می کرد ازون چند نفر حضار هیچکس نمی تونست حدس بزنه که داره کسی رو تماشا می کنه که قراره قوانین جهان رو تغییر بده.

مسابقه و سخنرانی تموم میشه و مارتین با معلمش سوار اتوبوس میشه که برگردن سر خونه زندگیشون، تو اتوبوس وقتی دوتایی گرم صحبت بودن یک نفر سفید پوست از در جلو سوار شد و دید همه ی صندلی ها پره و جا برای نشستن نیست  برای همین  وایساد بالاسر مارتین و معلمش و توقع داشت که اونا بلندبشن و اون جاشون بشینه ، اینم باید بدونیم که اون زمان قسمت جلوی اتوبوس ها برای سفید پوست ها بود و چند تا ردیف آخر برای سیاه پوست ها بود ، سفیدها از در جلو وارد میشدن سیاه ها از در عقب ، اگه قسمت سیاه ها پر میشد هیچ سیاهی اجازه نداشت بره یک ردیف جلوتر قسمت سفیدها بشینه حالا اگه بر عکس قسمت سفیدها پر میشد اونا میتونستن برن روی صندلی سیاه ها بشینن و حتی اگه صندلی سیاه ها پر بود به ترتیب از ردیف جلو سیاه ها باید بلند میشدن و جاشون رو به سفید ها میدادن.

الانم چون قسمت سفیدها پر شده بود نفر جدید که وارد اتوبوس شده بود اومده بود بالاسر مارتین و معلمش وایستاده بود و منتظر بود که اونا جاشون رو بهش بدن ، تازه باید هر دوتاشون هم بلند میشدن چون سفیدها کنار سیاه ها هم نمینشستن، گفتیم که چون این دو نفر غرق صحبت بودن متوجه حضور شخص تازه وارد بالای سرشون نشدن برای همین راننده برگشت داد زد، هوی پسرعوضی سیاه پاشو برو عقب وایستا.

مارتین که ازین بی احترامی خیلی ناراحت شده بود میخواست مقاومت کنه نره عقب که معلمش بهش گفت نه اگه این کارو بکنی قانون رو زیرپا گذاشتی برای همین دوتایی پاشدن تا آخر مسیر ایستادن.

مارتین درباره این اتفاق گفت اون روز رو هیچ وقت نتونستم از ذهنم پاک کنم و هیچ وقت اندازه اون روز عصبانی نشدم.

کمی بعد مارتین لوترکینگ وارد دانشگاه شد ولی نه تو اون دانشگاه کاملا مذهبی که پدرش می خواست . پدرش خیلی با این دانشگاه موافق نبود از دید پدر مظاهر تمدن ممکن بود پسرش رو از راه به در کنه ولی کینگ هرطور بود پدر رو راضی کرد و رفت دانشگاهی که خودش می خواست .

سفر به شمال آمریکا

تو یک تابستون کینگ به همراه یک عده از همکلاسیهاش به شمال امریکا سفر کردن و تو یک مزرعه کار کردن ،این اولین سفر کینگ به شمال بود ، اختلاف عقیده مردمان شمال امریکا با جنوب امریکا یه اختلاف خیلی قدیمی بوده و هست تو مبارزاتی هم که برای آزادسازی برده ها میکردن مردم شمال اکثرا با این قانون موافق بودن و مردم جنوب اکثرا مخالف بودن ، یه جورایی مردم شمال نسبت به جنوبی ها روشنفکرترن ،  الانم سیاه پوست ها تو جنوب که کینگ هم اونجا زندگی می کرد وضعیتشون خیلی بدتر از شمال بود ، کینگ که برای اولین بار شمال رو میدید تو نامه ای برای پدرش نوشت چیزایی رو که اینجا میبینم  باورم نمیشه ، اینجا سفیدپوست ها خیلی خوبن ما هرجا بخواهیم میتونیم بریم تازه حتی کلیسای سفید ها و سیاه ها هم اینجا یکیه ، اینجا ما میتونیم بریم رستوران خوب ،تاتر و سینما و هرجایی که دلمون بخواد.

البته اینطور نبود که تو جنوب کسی نتونه بره رستوران و سینما و شهربازی ، سیاه ها میتونستن برن ولی تمام رستوران های خوب و سینماهای خوب و شهربازی های بزرگ برای سفیدها بود و سیاه ها فقط رستوران های درجه سه و یا شهربازیهای قدیمی رو میتونستن برن ولی تو شمال قضیه خیلی فرق می کرد ، نه این که تبعیض نبود ، بود ولی درجش خیلی پایینتر بود و همین آزادی های به ظاهر ساده هم برای کینگ جوونی که با تبعیض نژادی بزرگ شده بود خیلی عجیب به نظر میومد.   

آرزو با آرزو فرق می کنه دیگه حکایت اون داستانیه که از یه جوون ایرانی میپرسن آرزوت چیه میگه کار خوب داشته باشم بتونم خوب کار کنم برای خودم خونه بخرم ماشین بگیرم طرف برمیگرده میگه نه اینا که حقته آرزوت چیه؟

کینگ هم تو سفر به شمال چیزایی که میدید بعضا آرزوی زندگی سیاه پوست های جنوب بود ، تو این دوران اعتقادات مذهبی کینگ هم سروشکل پیدا کرد و پاسخ سوال های مذهبی خودش رو گرفت و با کلیسای باپتیست صلح کرد و شد یک مسیحی واقعی باپتیست. کینگ تو نوزده سالگی تو رشته جامعه شناسی لیسانس گرفت و بعدش تو رشته الهیات ثبت نام کرد و تو دانشگاه به عنوان رییس انجمن دانشجوها انتخاب شد تو همون دوران کینگ عاشق یک زن سفیدپوست شد ، باهاش رابطه هم داشت و میخواست باهاش ازدواج کنه ولی در نهایت با وجود تمام علاقه ای که بهش داشت بخاطر تفاوت رنگ پوستشون مجبور شد رابطش رو قطع کنه، دوستای نزدیکش می گفتن تا سال های بعد کینگ هیج وقت نتونست عشق اولش رو فراموش کنه .

 سال ۱۹۵۱ کینگ دوره دکتراش رو تو رشته الهیات دانشگاه بوستون شروع کرد ، رابطش با کلیسا هم بهتر شد ، اون دستیار کشیش کلیسای تاریخی بوستون شد و تو ۲۵ سالگی به عنوان کشیش کلیسای مونتگومری انتخاب شد و سال ۱۹۵۴ هم دکترای خودش رو تو رشته الهیات گرفت.

کمی قبل از فارغ التحصیلی کینگ با دختری به نام کورتا اسکات آشنا شد و باهاش ازدواج کرد حاصل این ازدواج هم ۴ فرزند بود تو طول مدت زندگی این زوج ، کینگ نقش کورتا را تو جنبش حقوق مدنی محدود می کرد و بیشتر انتظار داشت که همسرش یک خانه دار و مادر باشد تا یک فعال اجتماعی.

کینگ تو دوران دانشجوییش مبارزات بدون خشونت خودش رو با الهام از روش مبارزات گاندی در کنار بقیه دانشجوها شروع کرد و با توجه به قدرت سخنوری که داشت روز به روز هم میون دانشجوها معروف تر میشد البته معروفیتش از دیوارهای دانشگاه اونورتر نرفته بود و تو اجتماع کسی خیلی اونو نمیشناخت تا این که اون اتفاق تاریخی معروف افتاد و رزا پارکس دستگیر شد.

 

رزا پارکس

رزا پارکس کی بود؟ یه دختر جوون خیاط آفریقایی-آمریکایی که حاضر نشد صندلی خودش رو تو اتوبوس به یه سفیدپوست بده. همونطور که گفتیم تو اون زمان، سیاهپوستا تو قسمت عقب اتوبوس و سفیدپوست ها جلوی اتوبوس می‌نشستند. اگر تو قسمت سفیدپوستها جایی برای نشستن نبود، یکی از سیاه‌پوستها باید از صندلی بلند می‌شد و جای خودش رو به سفیدپوسته می‌داد. وچون رزا پارکس حاضر به انجام این کار نشده بود اونو دستگیر کرده بودن.

حرکت رزاپارکس نماد یک حرکت فعالانه در راستای مبارزات مدنی و بدون خشونت بود ، اون تنها کاری که کرده بود این بود که در اعتراض به این قانون مسخره حاضر نشده بود از سرجاش بلند بشه و جاش رو به یک سفیدپوست بده.

با بازداشت رزا اولین جرقه تحریم سراسری سیاه پوست ها زده شد. فعالان حقوق مدنی اومدن فراخوان صادر کردند و از همه مردم خواستن ، روزی که قراره رزا رو محاکمه کنن هیچ کس  از اتوبوس‌های شهری استفاده نکنه.

شهر حالت عجیبی به خودش گرفته بود دسته دسته سیاه پوست هایی تو شهر میدیدی که داشتن پیاده میرفتن سرکار و یه حس خاصی داشتن حسی که تا حالا تجربه نکرده بودنش حس خوشایندی که واسشون غریب بود، از طرفی یک عده زیادی هم در حمایت از رزا جلوی در دادگاه جمع شده بودن. قاضی دادگاه که اوضاع رو ناجور دید نیم ساعته جلسه دادگاه رو جمع کرد و رزا پارکس رو  فقط به پرداخت ۱۰ دلار جریمه نقدی و ۴ دلار هزینه دادرسی محکوم کرد.

البته برای سیاه پوست ها پایان دادگاه پایان کار نبود ،در عرض چند روز یه کمپین اعتراضی بزرگ و تاثیرگذار علیه جداسازی نژادی تو سیستم حمل ونقل عمومی شهر مونتگومری راه افتاد و قرار شد تا زمانی که قانون تفکیک نژادی تو اتوبوس های مونتگومری برداشته نشه هیچ کس سوار اتوبوسها نشه و تمامی اتوبوس های مونتگومری که مشتریان اصلیشون سیاه پوست ها بودن تحریم شدن ، رهبران جنبش هم مردم رو به خویشتن داری و دوری از خشونت دعوت میکردن و خیلی سازمان یافته کارشون رو پیش میبردن ، یکی از رهبرای اصلی جنبش هم مارتین لوترکینگ بود.

این تحریم ۳۸۱ روز طول کشید دقت کنید ۳۸۱ روز مردم اتوبوس رو تحریم کردن ، خسته نشدن و برای رسیدن به حقشون اصرارکردن ، مبارزه کردن  ، مبارزه بدون خشونت بود ولی تبعات زیادی هم داشت جو کاملا متشنج شده بود کینگ رو دستگیر کردن و حتی نژادپرست های افراطی تو خونشم بمب گذاری کردن ، به طور متوسط تو هر روز بیش از ۵۰ تماس تلفنی به خونه کینگ میشد و اون و خانوادش تهدید به مرگ میشدن  ولی با همه اینا سیاه پوست ها دستبردار نبودن انقدر ممارست کردن و موضوع رو حقوقی دنبال کردن که در نهایت دادگاه عالی آمریکا اعلام کرد ” جداسازی نژادی تو اتوبوس های مونتگومری مغایر با قانون اساسی امریکاست و باید لغو بشه “

کمپین به هدفش رسید و این اولین پیروزی بزرگ جنبش بود.

نقش کینگ در جنبش تحریم اتوبوسها ، اون رو به یک شخصیت ملی و مشهورترین سخنگوی جنبش حقوق مدنی تبدیل کرد.

سال ۱۹۵۷ ، کینگ ۲۸ ساله از ۵۰ کشیش جنوب آمریکا و تعدادی از فعالان حقوق مدنی دعوت کرد تا یه تشکل و سازمانی برای برنامه ریزی مبارزات بدون خشونت رو راه بندازن و نتیجه شد سازمان رهبری مسیحیان جنوب ، سازمانی که کینگ تا آخر عمر رهبری اون رو بر عهده داشت.

هدف این سازمان استفاده از قدرت و نفوذ کلیساهای سیاه پوست برای برنامه ریزی اعتراضات غیرخشونت آمیز بود و برای این که کینگ مطمئن باشه راهی که داره پیش میره درسته یا نه از یکی از دوستاش به نام جیمز لاسون خواست که بهشون کمک کنه ، چرا جیمز لاسون ؟ چون ایشون به هند سفر کرده بود و از نزدیک با ساتیاگراها یعنی شیوه مبارزات بدون خشونت گاندی آشنا شده بود و دانش زیادی درباره استراتژی های گاندی داشت اونم قبول کرد و به سازمان ملحق شد. “تو اپیزود دو قسمتی گاندی کامل راجع به ساتیاگراها صحبت کردیم و اینجا دیگه بهش ورود نمی کنیم.”

کاری که لاسون انجام میداد آموزش و دادن آگاهی به افرادی بود که می خواستن تو تحسن ها شرکت کنند، قشنگ کلاس تشکیل میشد میومدن سر کلاس به حرفاش گوش میدادن و با چهارچوب نحوه مبارزات مدنی آشنا میشدن. خیلی از افرادی که سر همین کلاس ها نشستن کمی بعد جزو رهبران سیاه پوست ها شدن . سرکلاس اونا تمرین مبارزات بدون خشونت می گزاشتن ،مثلا یک نفر سیاه پوست مینشست رو صندلی بعد چند نفر دور و اطرافش بهش فحش میدادن اذیتش می کردن سعی می کردن عصبانیش کنن و حتی کتکش میزدن ولی اون شخص نباید واکنش خشونت آمیز نشون میداد ، برای اونا آگاهی از اونچه که براش مبارزه میکردن از خود مبارزه با اهمیت تر بود.

 همزمان کینگ ۲۷ ساله به صورت افتخاری گروه دیگه ای رو که به نام سازمان جامعه حقوق بشر گاندی شناخته می شد رو هم مدیریت میکرد.

اولین مبارزات سازمان یافته و برنامه ریزی شده گروه کینگ تو سال ۱۹۶۰ تو شهر نشویل از ایالت تنسی اتفاق افتاد ، اونجا مثل خیلی جاهای دیگه ورود سیاه پوست ها به خیلی از رستوران ها مجاز نبود ، کاری که کردن این بود که چند نفر سیاه پوست داوطلب شدن رفتن داخل رستوران سفیدها نشستن و همبرگر و نوشابه سفارش دادن ، بقیه افراد داخل رستوران و حتی سیاه پوست های دیگه ای که از نزدیک رستوران رد میشدن انقدر تعجب کرده بودن که انگار آدم فضایی دیدن ، داوطلب ها چندین ساعت تو رستوران موندن تا اینکه صاحب رستوران مجبور شد رستوران رو ببنده ، از فردای اون روز خیلی از سیاه پوست های دیگه هم همین کار رو کردن ولی نژادپرست ها که تازه به خودشون اومده بودن هر سیاه پوستی رو که تو رستوران میدیدن با مشت و لگد و به زور پرتش میکردن بیرون ، اولی رو پرت میکردن بیرون دومی میومد تو دومی رو میزدن سومی میومد ، اوضاع که خراب تر شد دیگه پلیس اومد وسط و ۸۰ دانشجویی که تو این حرکت شرکت کرده بودن رو بازداشت کرد و همشون رو دادگاهی کرد ، دادگاه حکم داد که هر کدوم از دانشجوها باید ۵۰ دلار جریمه بدن در غیر اینصورت باید یک ماه برن زندان ، همه هشتاد دانشجوی بازداشت شده هم گزینه دوم رو انتخاب کردن و حاضر نشدن جریمه رو پرداخت کنن و رفتن زندان ، سال ها بعد یکی از همین دانشجوها وقتی داشت ماجرا رو تعریف می کرد گفت درسته رفتیم زندان ولی انگار رفته بودیم بهشت یه حس رهایی و آزادی خاصی داشتیم که قابل وصف نیست.

البته اونایی که بیرون بودن هم ساکت ننشستن و در حمایت از زندانی ها خرید از سوپرمارکت ها و مغازه ها رو تحریم کردن و بجز کالاهای اساسی هیچ چیز دیگه ای نمیخریدن ، اقتصاد شهر فلج شده بود ، خیلی زود شهردار نشویل اعلام کرد که با رفع تبعیض نژادی تو رستوران ها موافقه و نشویل تو جنوب آمریکا اولین شهری شد که توش سیاه پوست ها میتونستن کنار سفیدها به رستوران برن وغذا بخورن.

افراد گروهی که این کمپین رو برنامه ریزی و اجرا کرده بودن هسته اصلی جنبش مارتین لوترکینگ شدن ، به ظاهر رفتن چندتا سیاه پوست به رستوران پیروزی خیلی بزرگی نبود ولی موضوع اصلی این بود که وقتی سیاه ها تو جنبش بدون خشونت نشویل تو تنسی پیروز شدن حتما” میتونن تو ایالت های دیگه و جنبش های دیگه هم پیروز بشن اونا تازه خودشون رو باور کرده بودن.

یکسال بعد کینگ کتاب خودش به اسم قدم به سمت آزادی رو منتشر کرد ، وقتی کینگ در حال امضای نسخه هایی از کتابش توی یک فروشگاه بزرگ کتاب بود یه زن سیاه پوست بهش حمله کرد و کاردی که مخصوص باز کردن نامه ها بود رو فرو کرد تو قفسه سینه کینگ. اون خانم فکر می کرد کینگ با کمونیست ها همکاری میکنه و میخواد توطئه راه بندازه برای همین قصد کشتن اونو داشت و کینگ واقعا شانس آورد که زنده موند ، ضربه نزدیک آئورتش فرود اومده بود ، سریع رسوندنش بیمارستان و عملش کردن و بعد از عمل هم چندین هفته تو بیمارستان بستری بود ضارب هم بعدها توی دادگاه بیمار روانی تشخیص داده شد و بیگناه شناخته شد البته کینگ هم شکایتی ازش نداشت

چند وقت بعد از مرخص شدن از بیمارستان کینگ تصمیم گرفت به زادگاهش ایالت جورجیا برگرده و در کنار پدرش تو کلیسای باپتیست کار کنه.

بهتره بدونید که مونتگومری مرکز ایالت آلاباماست که تحریم اتوبوس ها اونجا اتفاق افتاد و کینگ هم اونجا درس خوند ولی زادگاه کینگ تو ایالت جورجیا همسایه ایالت آلاباماست ، الانم کینگ میخواست برگرده به ایالت جورجیا و شهر زادگاهش آتلانتا.

 فرماندار جورجیا اصلا از این تصمیم کینگ استقبال نکرد و اصلا هم از کینگ دل خوشی نداشت ، وقتی کینگ به جورجیا برگشت شش دونگ حواسش به کینگ بود که مبادا فعالیت های سیاسیش واسش دردسر درست کنه ، البته نگرانی فرماندار بی مورد هم نبود. تو آتلانتا ، جنبش دانشجویی به رهبری کینگ برای اعتراض به تبعیض نژادی تو مشاغل و فضاهای عمومی شهر برای سیاه پوستان شروع به سازماندهی تحصنهای گسترده ای کرد . تو یکی از این تحصن های بزرگ کینگ رو به همراه تعدادی دیگر از معترضین دستگیر کردن و چند روز بعد مقامات همه دستگیرشده ها رو آزاد کردن ، همه رو آزاد کردن به جز کینگ ، اونو نه تنها آزاد نکردن بلکه فرستادن به یه زندان دولتی با حداکثر تمهیدات امنیتی، از اون زندان هایی که مجرم های خطرناک رو توش نگهداری می کردن. این دستگیری و مجازات شدید توجه مردم و مطبوعات رو به خودش جلب کرد. خیلی از مردم نگران امنیت کینگ بودن چون اون دوران محکومیتش رو با افرادی که به جرایم خشن محکوم شده بودند ، میگذروند .

از طرفی انتخابات ریاست جمهوری آمریکا هم نزدیک بود ، خبرنگارا برای انتخابات ریاست جمهوری از نامزدای هر دو حزب درباره جهت گیری سیاسیشون راجع به ماجرای دستگیری و بازداشت کینگ سوال پرسیدن.

یکی از کاندیدهای اصلی نیکسون بود ، که قبل از تحصن کینگ با اون رابطه ی نزدیکتری داشت ولی جانسون درباره دستگیری کینگ  اظهار نظری نکرد و از جواب دادن طفره رفت، اما کاندید حزب مخالف ، یعنی جان اف کندی مستقیماً با فرماندار جورجیا تماس گرفت و حتی از برادرش رابرت کندی هم برای فشار بیشتر به مقامات ایالتی کمک گرفت و خواهان آزادی کینگ شدو حتی کندی تو یک تماس تلفنی با همسر کینگ با اون ابراز همدردی کرد و گفت که هرکاری که از دستش بربیاد برای آزادی همسرش انجام میده.

تنها دو روز بعد به خاطر فشارهای کندی و دیگران کینگ از زندان آزاد شد ، بعد از آزادی کینگ ، پدرش تصمیم گرفت که خانوادشون صراحتا” از نامزدی کندی برای انتخابات حمایت کنه این در حالی بود که کندی کاتولیک بود و پدر کینگ قبلتر گفته بود هیچ وقت حاضر نیست به یک کاندید کاتولیک رای بده ، با توجه به رقابت بسیار نزدیک دو کاندیدای اصلی همین حمایت سیاه پوست ها باعث شد در نهایت  تو سال ۱۹۶۱ کندی به سختی و با فاصله ای کم تو انتخابات پیروز بشه.

ولی کندی بعد از این که رییس جمهور شد تمام هوش و حواسش به سیاست خارجی بود و حق و حقوق سیاه پوست هایی که بهش رای دادن تو اولویت کارهاش نبود هرچه قدر کندی سعی میکرد رو مبارزات سیاه پوست ها سرپوش بزاره و صداشو درنیاره ازون طرف سیاه پوست ها سعی می کردن مبارزاتشون رو علنی تر کنن و صداشون رو به گوش مردم آمریکا برسونن.

از ماجرای تحصن آتلانتا دور نشیم ، معترضین بعد از آزادی کینگ با توجه به ناآرامی هایی که تو شهر بوجود اومده بود تصمیم گرفتن ۳۰ روز آتش بس اعلام کنن و درباره جداسازی و تفکیک نژادی مذاکره کنند ولی مذاکرات به هیچ جا نرسید، تحصن و تحریم برای چندین ماه ادامه داشت ولی باز هم هیچ … . تازه اوضاع بدتر هم شد قانونی داشت تصویب میشد که نوع جدیدی از جداسازی و تفکیک نژادی رو می خواست به دنبال داشته باشه تفکیک نژادی تو مغازه ها و غذاخوری ها ، همینطور غذاخوری مدارس و دانشگاه ها.

خیلی از دانشجوها عصبانی شده بودن از پیشبرد مذاکرات نا امید شده بودن و دیگه گوششون بدهکار حرفای کینگ نبود ، تفرقه بین سیاه پوست ها زیاد شده بود و کینگ سعی میکرد به قول خودش این بیماری سرطانی تفرقه رو درمان کنه و دانشجوهارو به آرامش دعوت میکرد.

در کل اوضاع جنبش دانشجوهای آتلانتا خوب نبود ولی آتلانتا هم تنها جایی نبود که سیاه پوست ها سازمان یافته مبارزه می کردن تو یکی دیگه از شهرهای ایالت جورجیا به نام شهر آلبنی هم ائتلافی برای جداسازی و تفکیک نژادی تشکیل شد که کینگ به همراه سازمان رهبری میسحیان جنوب هم به این ائتلاف ملحق شدن تو این جنبش هزاران شهروند با مبارزه بدون خشونت و سیستماتیکی که داشتن توجه مردم سایر شهرها رو به خودشون جلب کرده بودن.

رهبران جنبش موفق شدن توافق نامه ای رو در حمایت از عدم جداسازی با مسئولین شهر امضا کنن اما بعد از خروج کینگ از شهر توافق نامه بلافاصله نقض شد.

تا اینجای کار هرچه قدر که کینگ تو مونتگومری موفق بود تو آتلانتا و آلبانی ناموفق بود،  

بعد از یک سال فعالیت شدید و نتیجه نگرفتن، جنبش رو به شکست بود. مخصوصا این که مبارزات گاها به خشونت و بد اخلاقی هم کشیده شده بود

تو اپیزود گاندی یادتونه وقتی مبارزات استقلال هند به خشونت کشیده شد اون چی کار کرد ، دستور توقف مبارزات رو تو سراسر هند اعلام کرد ، اینجا هم کینگ با تاثیر از پیشوای معنویش گاندی خواستار توقف تمام راهپیمایی های اعتراضی برای بازگشت به اصول اولیه ش که عدم خشونت و حفظ اخلاقیات بود شد.

این تصمیم باعث اختلاف بین سیاه پوست ها هم شد و همین اختلافها بین جامعه سیاه پوستان و در کنارش بی تفاوتی دولت نسبت به مذاکرات و خواسته ها، علت اصلی شکست تلاش های جنبش بود.

خوب تا اینجای کار ماجرای تحریم اتوبوس های مونت گومری رو گفتیم بعد مبارزات نشویل و داستان رستوران رفتن سیاه پوست ها رو تعریف کردیم بعد اومدیم به جورجیا و از آتلانتا و آلبنی گفتیم الان میخواییم وارد یک جریان تاریخی دیگه بشیم ، قبلش هم یه چیزی بگم ، تو این اتفاقات و وقایع تاریخی که داریم تعریف می کنیم مسلما اینطور نبوده که فقط مارتین لوترکینگ توش نقش داشته باشه و رهبران و آدم های تاثیرگذار دیگه ای نباشن ولی ما سعی می کنیم تا اونجایی که بشه شما رو درگیر اسامی مختلف نکنیم و بیشتر به اصل داستان و اتفاقی که افتاده بپردازیم.

مبلغان آزادی

داستانی که الان بهش رسیدیم استارتش از واشنگتن میخوره ، تو واشنگتن ۱۳ نفر از طرفدارای تساوی حقوق سیاه ها و سفیدها تصمیم میگیرن سوار اتوبوس بشن بیان جنوب و به عنوان مبلغان آزادی، تبعیض نژادی رو تو جنوب به چالش بکشن، اینا از این شهر به اون شهر می رفتن و سعی می کردن به دور از خشونت کار خودشون رو انجام بدن ، ولی دوستان نژادپرست تو جنوب با بمب های دست ساز ازشون استقبال کردن و اتوبوسشون رو به آتیش کشیدن و زدن لت و پارشون کردن از این ۱۳ نفر تازه چندتاشون سفیدپوست بودن ولی اونا هم نتوستن جلوی خشونت جنوبی ها وایستن و حسابی کتک خوردن جوری که فقط شانس آوردن زنده موندن ،

بعد از این اتفاق این گروه از ترس جونشون دست از ادامه کارشون کشیدن اینجا بود که بچه های جنبش نشویل همونهایی که کینگ رهبریشون می کرد اومدن تو میدون و گفتن هرجور شده نباید بزاریم که خشونت جلوی مبارزه بدون خشونت رو بگیره ، اونا تصمیم گرفتن راه اون ۱۳ نفری که به جنوب اومده بودن رو ادامه بدن ولی تو اولین شهر دویست نفر از سفیدپوست های نژادپرست با چوب بیس بال و باتوم منتظر بودن که سیاه ها از اتوبوس پیاده بشن ، و همچین که پیاده شدن  بهشون مهلت ندادن ؛ ریختن سرشون و خونی مالیشون کردن ، اوضاع انقدی بد شد که پلیس از گاز اشک آور استفاده کرد و سیاه پوستها فرار کردن رفتن تو یک کلیسا پناه گرفتن و اونجا بقیه سیاه پوست های معترض هم بهشون ملحق شدن ولی نژادپرست ها کلیسا رو محاصره کردن تمام ماشین های اطراف کلیسا رو آتیش زدن و پشت در کلیسا منتظر بودن تا سیاه ها بیان بیرون و دخلشون رو بیارن ، خبر که به کینگ رسید خیلی سریع خودش رو به اون کلیسا رسوند و برای آدم هایی که اونجا گیر افتاده بودن سخنرانی کرد و گفت این یک آزمایشه به هیچ عنوان نباید خشونت اونا رو با خشونت جواب بدید ما باید آرامش خودمون رو حفظ کنیم و همونطور که از شرایط بد گذشته عبور کردیم از این شرایط هم عبور می کنیم ، بعد سخنرانی ،کینگ با دادستان کل آمریکا رابرت کندی برادر رییس جمهور جان اف کندی تماس گرفت و ازش کمک خواست ، کندی هم یک سری نیرو اعزام کرد اونجا و تو شهر حکومت نظامی اعلام کردن و تونستن جون سیاه پوست های محبوس شده تو کلیسا رو نجات بدن ، حالا که سیاه پوست ها اومدن بیرون چی کار کردن ؟ ناامید شدن ؟ نه اونا راهشون رو به سمت شهر بعدی ادامه دادن،  ولی به محض این که به شهر بعدی رسیدن اینبار بجای این که سفیدپوست های نژادپرست منتظرشون باشن پلیس منتظرشون بود و پلیس همشون رو بازداشت و زندانی کرد، سیاست برادارن کندی این بود که چون نمی خواستن مبارزات سیاه پوست ها براشون هزینه داشته باشه و تو رسانه ها واسشون آبروریزی ببار بیاره ، تصمیم گرفته بودن اول اونا رو ازکلیسا نجات بدن بعد تو شهر بعدی تو ایالت میسی سی پی  پلیس به بهانه اختلال در امنیت دستگیر و زندانیشون بکنه .

دستگیری اونا آتش مخالفت ها رو تو خیلی از شهرهای جنوب شعله ور تر کرد و مقامات دولتی مجبور شدن دسته دسته از سیاه پوست های معترض دیگه رو هم دستگیر کنن.

تو همون ایالت می سی سی پی یکی از سربازای سابق نیروهای هوایی به نام جیمزمردیت اصرار داشت که تو دانشگاه محل زندگیش ثبت نام کنه و همونجا درس بخونه این در حالی بود که تو اون دانشگاه بر اساس قوانین نانوشته سیاه ها حق درس خوندن نداشتن و فرماندار می سی سی پی هم با ثبت نامش مخالفت کرد ولی چون ثبت نام جیمز کار غیرقانونی نبود اون این کار رو انجام داد  همین موضوع موجب بالا گرفتن درگیری ها و شورش تو دانشگاه های می سی سی پی شد و دولت مجبور شد برای کنترل اوضاع از ارتش کمک بگیره و دانشگاه رو مجبور به قبول ثبت نام جیمز بکنه، بعد از آروم شدن اوضاع جیمز با اسکورت مقامات نظامی میرفت دانشگاه و برمیگشت ، خبر این اتفاق در سراسر آمریکا و خارج از امریکا هم سروصدا کرد و کشورهای اروپایی برای نادیده گرفتن حق دانشگاه رفتن کندی و دولت آمریکا رو مسخره می کردن.

اعتراضات سیاه پوست ها از می سی سی پی به ایالت های دیگه آمریکا کشیده شد . مهم ترین و تاریخی ترین اعتراض ها تو ایالت آلاباما و بزرگ ترین شهر این ایالت یعنی شهر برمینگهم اتفاق افتاد، شهری که برای سیاه پوست های ایالت آلاباما جهنم بود ، همه چیز از کلیساها تا کتابخونه ها تا مشاغل از هم جدا بود و حتی نژادپرست ها نارنجک و بمب دستی درست می کردن و به خونه های سیاه پوست های معترض پرت می کردن و اموالشون رو به آتیش میکشیدن و البته سیاه پوست ها رو پشت سر هم لینچ میکردن .

لینچ کردن چیست؟

لینچ کردن یعنی کسی رو بدون محاکمه دار زدن ، نژادپرست های افراطی که تعدادشون کم هم نبود به بهونه های مختلف میریختن سر یک سیاه پوست و انقدر میزدنش تا بمیره بعد هم به درخت آویزونش می کردن، بعضی وقت ها اونارو میسوزوندن و با جنازه جزغاله شده عکس میگرفتن و کارت پستال درست می کردن، تو یه مورد طرف با عکس جنازه سوخته یک سیاه پوست کارت پستال درست کرده بود زیرش نوشته بود دیشب باربیکیو داشتیم ، عکساشو تو کانال اینستا ی پیج میزارم ببینید . بعضا تو عکسها انقدر با لذت کنار جنازه آویزون شده و یا جزغاله شده وایمیستادن که آدم از زنده های اطراف جنازه بیشتر وحشت می کنه تا خود جنازه. بیش از ۴۰۰۰ امریکایی سیاه پوست لینچ شدن ،بعد میان به این وحشی ها میگن حیوون صفت ، آخه کدوم حیوون رو میشناسید که از این کارها میکنه؟ اینا شاهکارهای اشرف مخلوقاته و بس.

برگردیم به داستان ، داشتیم از اعتراضات تو آلاباما می گفتیم و اوضاع و احوال سیاه پوست ها رو بررسی می کردیم ، فرماندار ایالت آلاباما آقای جرج والاس برای سیاه پوست ها قشنگ شمشیر رو از رو بسته بود ، جرج والاس که سیاستمداری کارکشته و شناخته شده بود تو یکی از سخنرانی هاش گفت تبعیض نژادی از قدیم بوده و باید باقی بمونه ، تبعیض نژادی امروز تبعیض نژادی فردا و برای همیشه خواهد ماند.

 جرج والاس با این سخنرانیش یه جورایی شد نماینده تمام سفیدپوست های نژادپرست از اون طرف هم کینگ تو جوابش گفت ببخشید آقای والاس تو هر کاری میخوای بکن ولی ما به راهمون ادامه میدیم و حتی اگه لازمه این کار مرگ باشه من حاضرم ایستاده برای مردمم بمیرم.

این آقای جرج والاس فرماندار آلاباما رو به خاطر داشته باشید ، علاوه بر ایشون آلاباما یک طرفدار معروف تبعیض نژادی دیگه هم داشت آقای بول کانر مسئول امنیت شهر برمینگهم . وقتی کینگ برای ادامه مبارزات به برمینگهام اومد خبرنگارا از آقای بول کانر پرسیدن که به نظرش اون میتونه جلوی اقدامات سیاه پوست ها رو بگیره ، کانر جواب داد مطمئن نیستم ولی اینو میدونم که اگه نیاز باشه جونمم برای این کار فدا می کنم ،کانر برای کنترل اوضاع و متفرق کردن تظاهرات از هیچ کاری دریغ نمی کرد ، دستگیری آدم ها ، اجیر کردن لات و لوت ها برای کتک زدن سیاه ها ، استفاده از شلنگ آب و حتی استفاده از سگ های پلیس برای مقابله با معترضین.

وقتی که کینگ و همرزماش شروع به اعتراض و تحریم و مبارزات بدون خشونت کردن کانر و دارودستش به جرم غیرقانونی بودن مبارزات تعداد بسیار زیادی از سیاه پوست ها از جمله کینگ رو دستگیر کردن ، نامه هایی که کینگ از تو زندان بیرمنگهم نوشته برای همیشه تو تاریخ موندگار شده ، قسمتی از یکی از نامه هاش رو با هم بخونیم که در جواب کسانی میگه که میگه صبر کنید همه چی درست میشه.

مارتین لوترکینگ تو نامش میگه ، شاید برای کسایی که هیچ وقت زخم‌های سوزان تبعیض نژادی رو نچشیدن آسون باشه که بگن: صبر کنید درست میشه ،

 اما وقتی مردم شروری رو می‌بینید که خانوادتون رو به قتل میرسونن; وقتی اکثریت عظیمی از بیست میلیون سیاه‌پوستی رو می‌بینید که تو قفس تنگ فقر در میان جامعه‌ای مرفه در حال خفه شدن هستند; وقتی که تلاش می‌کنید به دختر ۶ سالتون توضیح بدید که چرا نمیتونید به شهربازی که همین الان تبلیغش تو تلویزیون نمایش داده میشه برید، ناگهان زبانتان پیچ میخوره و لکنت زبان میگیرید، اشک‌هایی که در چشمان دخترتون حلقه می‌زنه وقتی که به بهش میگید که شهربازی به روی کودکان رنگین‌پوست بسته‌است و ابرهای شوم خود کم‌بینی را ببینید که در ذهن او در حال شکل گرفتنه. وقتی که در خارج از جاده‌های اصلی شروع به رانندگی تو صحرا می‌کنید و مجبور می‌شوید هر شب در گوشه‌ای از ماشینتون بخوابید چرا که هیج مسافر خانه‌ای شما را نمی‌پذیرد.. اونوقت می فهمید که چرا برای ما طاقت‌فرسا است تا منتظر بمانیم و باز هم صبر کنیم.

 زمانی می‌رسه که ظرفیت تحمل آدم تموم میشه و دیگه مایل نیست تو ورطه ناامیدی فرو بره.

 بول کانر اونقدری سیاه پوست دستگیر کرده بود که به طعنه میگفتن ، تعداد اونایی که دستگیر شدن از اونایی که آزادن بیشتر بوده، رهبران جنبش که این وضعیت رو دیدن یک ابتکار به خرج دادن و اجازه دادن بچه های مدارس هم به اعتراضات ملحق بشن و تو تجمعات و تحصن ها شرکت کنن اولش کینگ با این کار مخالف بود و نمی خواست شرکت در تجمعات برای نوجوون ها هزینه ای داشته باشه ولی بعد که اصرار اون ها رو دید قبول کرد ، مطبوعات فشار زیادی به کینگ آوردن که اون داره با جون بچه ها بازی می کنه و جنگ صلیبی کودکان راه انداخته.

وقتی نوجوون ها به میدون اومدن کانر همون خشونتی که با بزرگسال ها داشت رو با اونها هم داشت ، پلیس ها خیلی هاشون رو دستگیر کردن و حتی برای بردن نوجوون ها از ون و سرویس مدرسه هم استفاده می کردن و اونا رو به زندان های مخصوص نوجوون ها میبردن زندان ها انقدر ورودی داشت که دیگه توشون جا برای سوزن انداختن نبود ،

تصاویر حمله پلیس با شلنگ های آبی که پوست تن بچه ها رو می کند و سگ هایی که به بچه های ۸ و ۹ ساله حمله میکردن تو سراسر آمریکا پخش شد مردم آمریکا بهت زده شده بودن ، درسته خبرهاشو میخوندن و میشنیدن ولی تاثیر دیدن تصاویر دوچندان بود.

هرچند که تظاهرات هزینه داشت و خیلی ها زخمی و زندانی شدن ولی نتیجه کار دقیقا همون چیزی بود که کینگ می خواست، دیده شدن اعتراض ها در سراسر آمریکا و حمایت مردن از جنبش

 فشار افکار عمومی به دولت و تاثیری که مبارزات بچه ها رو دولتمردا گذاشت منجر به این شد که مقامات بول کانر رو از کار برکنار کنن و به سیاه پوست ها مجوز برگزاری تجمعات اعتراضی بدن.

تکلیف کانر مشخص شد ولی دشمن اصلی هنوز سرجاش بود آقای جرج والاس فرماندار ایالت آلاباما ، آلاباما تنها ایالتی تو امریکا بود که هنوز قانون تبعیض نژادی تو دانشگاه هاش اجرا میشد و والاس گفته بود برخلاف دستور دادگاه فدرال از ورود دو دانشجوی ممتاز سیاه پوستی که میخوان به دانشگاه بیان و ثبت نام کنن جلوگیری می کنه ، انگار قرار بود اتفاقات دانشگاه می سی سی پی تکرار بشه چیزی که دولت ازش خیلی می ترسید ، کینگ گفت رییس جمهور کندی تا الان یه سری کارها کرده ولی اصلا کافی نبوده باید بهش یاداوری کنیم که ما برای چی بهش رای دادیم، خبرنگارها از کندی پرسیدن آیا برای بحران آلاباما از اختیارات نظامی خودش تو این ایالت استفاده می کنه ، کندی جواب داد امیدوارم کار به اونجا نکشه.

اینجای داستان باید این قانون آمریکا رو هم بدونید که تو هر ایالت امریکا نیروهای نظامی گارد ملی تحت اختیار فرمانده همون ایالته ، ولی در مواقع لزوم و به دستور رییس جمهور همین نیروها به نیروهای فدرال تبدیل میشن و فرماندهیشون به عهده شخص رییس جمهور میوفته ،

۱۱ ژوئن ۱۹۶۳ روز ثبت نام دانشگاه و روز موعود فرا رسید، خبرنگارها از تمام ایالات امریکا اومده بودن آلاباما تا این نبرد پر هیجان رو از نزدیک گزارش کنن ،  از یک طرف فرماندار والاس و ۱۵۰ نیروی نظامی که اونجا مستقر کرده بود  و از طرف دیگه دو جوون سیاه پوست نخبه ای که می خواستن بیان دانشگاه ثبت نام کنن ، جرج والاس جلوی ورودی دانشگاه پشت تریبون ایستاد و خطاب به خبرنگارها گفت من اقدام غیرقانونی دولت مرکزی رو مردود و ممنوع اعلام می کنم و اجازه ورود هیچ سیاه پوستی رو به دانشگاه نمیدم ، حالا دو متر اونورتر از جرج والاس کی وایستاده بود ، دستیار دادستان کل کشور که اومده بود اونجا تا جلوی اقدام غیرقانونی والاس رو بگیره ، دادستان خطاب به والاس گفت شما میخواهید تسلیم دستور دولت مرکزی نشید و ورودی دانشگاه رو مسدود کنید؟ والاس گفت بله من پای حرفم می استم .

دستیار دادستان گفت من از شما خواهش میکنم ورودی دانشگاه رو باز کنید و از اینجا کنار برید ولی والاس قبول نکرد، کندی که از واشنگتن داشت لحظه به لحظه ماجرا رو میدید تصمیم گرفت فرماندهی گارد ملی ایالت آلاباما رو بر عهده بگیره ، دستور کندی به آلاباما مخابره شد، ژنرال فرمانده گارد ملی که تا یک دقیقه قبل تحت فرمان فرماندار بود اومد جلو و خطاب به والاس گفت به فرمان رییس جمهور من دستور دارم شما رو کنار بزنم ، والاس که جلوی چشمش ۱۵۰ نفر از اعضای گارد فدرال رو میدید تصمیم گرفت بیش تر از این آبروی خودش رو نبره و از جلوی در دانشگاه رفت کنار و دو جوون سیاهپوست در کنار دستیار دادستان وارد دانشگاه شدن .

بعد از این اتفاق کندی تو یکی از معروف ترین سخنرانی هاش گفت تبعیض نژادی مشکلی نیست که فقط مربوط به یک ایالت بشه  مشکلات ناشی از تبعیض نژادی تو تمامی شهرها وجود داره و ما با یک مسئله اخلاقی روبرو هستیم که به اندازه کتاب مقدس قدمت داره تبعیض نژادی جایی در زندگی و قانون امریکا نداره ،

 این اولین باری بود که کندی داشت راجع به رفع تبعیض نژادی مستقیم حرف می زد اونم نه بخاطر رای جمع کردن بلکه بخاطر مسائل اخلاقی .کندی گفت هفته بعد از کنگره میخوام راجع به نقض قوانین نژادپرستانه تصمیم بگیرم و امریکا تا زمان آزادی همه مردمانش نمیتونه کشور آزادی باشه

 خبر ، خبر بسیار خوشحال کننده ای بود ولی فقط چند ساعت بعد از این سخنرانی یکی از رهبران مبارزات جلوی در خونش جلوی چشم زن و بچش به قتل رسید کاملا مشخص بود که هنوز جنبش تا آزدی راه زیادی رو در پیش داره،

کینگ تصمیم گرفت برای تحت فشار قرار دادن کنگره اینبار تظاهرات رو تو پایتخت آمریکا واشنگتن برگزار کنه.

بزرگترین تظاهرات در واشنگتن

کینگ گفت ما میریم به واشنگتن تا از کنگره بخواهیم که عادلانه ترین قوانین رو تصویب کنه و از تمام مردم هم خواست هر طور شده و با هر وسیله ای خودشون رو به واشنگتن برسونن، اتوبوس اتوبوس آدمی بود که میومد به پایتخت ، تمام قطارها و خطوط هواپیمایی پر شده بود و مردم مثل سیل سرازیر شدن ، در ۲۸ اوت سال ۱۹۶۳ بیش از سیصد هزارنفر در محل بنای یادبود آبراهام لینکن جمع شده بودن که بر اساس ارزیابی‌های میدانی، ۷۵ تا ۸۰ درصد جمعیت حاضر در تظاهرات را سیاه‌پوستان و باقی جمعیت را سفیدپوستان تشکیل می‌دادند ،این بزرگ ترین تظاهراتی بود که تا اون روز آمریکا به خودش دیده بود ،راهپیمایی واشینگتن ، مصادف بود با صدمین سالگرد صدور فرمان اعلامیه آزادی بردگان توسط آبراهام لینکلن 

 مارتین لوتر کینگ رفت پشت تریبون و در مهم ترین و مشهور ترین سخنرانی تاریخ آمریکا و شاید جهان که به عنوان سخنرانی من رویایی دارم مشهور شد ، خطاب به مردم جهان گفت

خیلی خوشحالم که در بزرگ ترین تظاهرات آزادی تاریخ آمریکا در کنار شما هستم .گفت

هرچند که ما امروز و فردا با سختی های زیادی روبرو هستیم اما من هنوز رویایی دارم،

من رویایی دارم که روزی این ملت به پا میخیزد و به معنای واقعی اعتقادات خود جان میبخشد چرا که ما معتقدیم همه انسانها برابر و یکسان خلق شده اند.

رویای من اینست که روزی فرزندان برده های سابق بهمراه فرزندان برده داران سابق بر فراز تپه های سرخ جورجیا کنار هم سر میز برادری بنشینند.

رویای من اینست که روزی ایالتی مثل می سی سی بی، ایالتی که در بی عدالتی و ظلم میسوزد به سرزمین آزادی و عدالت تبدیل خواهد شد.

رویای من اینست که چهار فرزندم در کشوری زندگی خواهند کرد که آنها را نه بدلیل رنگ پوست بلکه بخاطر شخصیتشان قضاوت خواهند کرد.

رویای من اینست که روزی در آلابامای نژاد پرست دختر و پسر های کوچک سیاه پوست همچون خواهر و برادر، دست در دست بچه های سفید پوست بگذارند.

ما با ایمان میتونیم صداهای آزار دهنده کشورمون رو تبدیل به سمفونی زیبای برادری کنیم، با ایمان میتونیم کنار هم کار کنیم، دعا کنیم، مبارزه کنیم، با هم به زندان بریم و از آزادی دفاع کنیم.

روزی خواهد رسید که همه فرزندان خدا سیاه و سفید دست در دست هم می دهند و با هم میخوانند ما آزادیم ما آزادیم ما آزادیم خدایا ازت سپاسگزارم.

چیزی که خواندید قسمت اول از داستان دو قسمتی زندگی مارتین لوترکینگ بود تو قسمت دوم رییس جمهور کندی بزرگ ترین حامی جنبش ،ترور میشه و سخت ترین و اصلی ترین قسمت مبارزات کینگ روایت میشه.

 

امیر سودبخش دی۹۹