داستان زندگی زنی که تصور جهان از ظرفیت معلولین را تغییر داد.

اگه خواستید از زندگی یه نفر درس ایستادگی و صبر و مقاومت بگیرید،نیاز نیست تو تاریخ سراغ فلان ژنرال ورییس جمهور و فرمانده برید. اصلا همه ی مردهارو بزارید کنار و بریم سراغ کسی که برای نسلها نماد فعل خواستن بوده و هست.

بانو هلن کلر کیست؟

تو روایت داستان هلن توجه ما روی ۲۵ سال اول زنگیشه جلوتر متوجه میشید چرا . البته که راجب بقیه سالهای زندگیشم صحبت میکنیم ولی تمرکز روی ۲۵ سال اوله.

هلن در ۲۷ ژوئن سال ۱۸۸۰ تو شهر کوچیک توسکامبیا تو ایالت آلابامای امریکا بدنیا اومد ،اجداد پدریش ساکن سوییس بودن و عجیب این که، یکی از اون ها سال ها پیش اولین معلم ناشنواهای شهر زوریخ بوده و حتی کتابی هم درباره ناشنواها نوشته.

پدر هلن آرتور کلر سروان ارتش امریکا بود ، بهش می گفتن کاپیتان ، ما هم تو داستان کاپیتان صداش می کنیم اون سردبیر روزنامه هم بود و وضع مالی بدیم نداشت ، کاپیتان از ازدواج اولش دو تا پسر داشت، هلن رو از همسر دومش به نام کیت داشت که بیست سالم از خودش جوونتر بود .وقتی هلن به دنیا اومد خیلی مورد توجه بود و مثل اکثر بچه های دیگه قلب پدر و مادر رو تسخیر کرده بود ، هنوز شش ماه بود که تونست با شیرین زبونی  بچگیش چند تا کلمه صحبت کنه و تو یکسالگی هم راه افتاد . اوضاع تا ۱۹ ماهگی خیلی خوب بود تا این که هلن کوچولو به شدت مریض شد دکترها نتونستن مریضیش رو تشخیص بدن ، می گفتن تورم شکم و مغز داره که البته خوب هم شد ولی مریضی خیلی به بدنش صدمه زد اونقدری که وقتی خوب شد هلن ۱۹ ماهه دیگه نه میتونست ببینه نه میتونست بشنوه.

دنیا برای کودک نابینا و ناشنوا تیره و تار شد فقط یاد گرفته بود که دامن مادرش رو بگیره و هرجا اون میره هلن هم به دامنش بچسبه و باهاش بره ، هلن کوچولو همون چند کلمه ای هم که یاد گرفته بود رو از یاد برد و دیگه کلامی هم نتونست حرف بزنه ، میدونیم دیگه همه بچه ها به طور معمول از راه شنیدن کلمات رو یاد می گیرن و با تکرار شنیدن کلمات بچه هم چیزی رو که میشنوه تکرار می کنه و اینطوری حرف زدن یاد می گیرده ، خوب هلنی که نمی تونست بشنوه به طبع حرف زدن هم نمیتونست یاد بگیره . پس هلن علاوه بر نابینایی و ناشنوایی حرف هم نمی تونست بزنه.

یکم که گذشت فقط یاد گرفت که از چندتا اشاره استفاده کنه مثلا کشیدن افراد به معنی بیا بود هول دادن به معنی برو تکون سر به سمت پایین به معنی تصدیق و به سمت بالا به معنی نه بود ویا مثلا هر موقع بستنی می خواست ادای بستنی خوردن درمیوورد و بدنش رو میلرزوند . خیلی با دقت نمیشه گفت که هلن از تجربیات ۱۹ ماه اول زندگیش که بینا و شنوا بود چقدر تاثیر گرفته بود و این نشانه ها از اون موقع تو ذهنش مونده یا نه ولی خوب حتما بی تاثیر هم نبوده.

تو خونه، مادرش با حوصله سعی میکرد به دختر کوچیکش کمک کنه و بهش حداقل آموزش ها رو بده مثلا وقتی هلن پنج سالش بود تا کردن لباس و تو گنجه گذاشتن لباس رو یاد گرفته بود آب اوردن از کنار چاه آب و از پله ها بالا پایین رفتن و این جور کارارم یاد گرفته بود.

عاشق بیرون رفتن بود هر وقت مادرش یا عمش ،که بیشتر اوقات خونه اونا بود، می خواستن از خونه برن بیرون هلن از تکاپو و لباس پوشیدنشون متوجه می شد و التماس می کرد که اونم با خودشون ببرن ، هلن یواش یواش فهمیده بود که بقیه مثل اون برای صحبت کردن از اشاره استفاده نمی کنن بلکه از زبونشون استفاده می کنن و یاد گرفته بود وقتی دونفر داشتن با هم صحبت می کردن میرفت وسطشون و دستشو رو لبای اونا میگذاشت و از تکون خوردن لباشون میفهمید دارن باهم حرف میزنن بعدش هلن هم سعی میکرد که لباش رو تکون بده و بتونه صحبت کنه ولی چون اصلا نمی تونست این کار رو بکنه خیلی ناراحت و عصبانی میشد مخصوصا وقتی اطرافیان منظورشو نمیفهمیدن گاهی وقت ها انقدر جیغ و داد می کرد که از حال می رفت.

واسه همین اعصاب خوردی ها و داد و بیدادها،کودک نابینا و ناشنوایی که حرفم نمیتونست بزنه خیلی هم بداخلاق شده بود.

هلن حتی به خواهر کوچیکشم که تازه به دنیا اومده بود صدمه میزد چون فهمیده بود خواهر کوچیکش جای اون رو گرفته و مامانش هم همش بغلش می کنه، واسه همین  از هر فرصتی برای صدمه زدن بهش استفاده می کرد.

هلن پنج ساله دوران بچگی خودش رو به سختی تمام داشت طی می کرد ، دوستای صمیمیش دختر و پسر کوچیک آشپزشون بودن و سگ پیر خونشون ، چون خونشون از شهر کمی فاصله داشت تفریحش این بود که میرفت تو حیاط و با مرغ و خروس ها بازی می کرد دونه میزاشت رو دستش تا بیان از رو دستش بخورن سمت لونه پرنده ها میرفت ،با مادرش به اصطبل اسب ها میرفت و تنها با حس لامسه و بویایی سعی می کرد چیزای اطرافش رو تشخیص بده حتی وقتی کریسمس میشد اون از بوی شیرینی و خوردنی های فراوون و جنب و جوش خونه تشخیص میداد که اتفاق هرساله تکرار شده.

یک روز تو بازی دامنش خیس میشه و میره جلوی بخاری هیزمی تا خشک بشه ولی اونقدر نزدیک بخاری میشه که دامنش آتیش میگیره و هلن از شدت ترس و سوختگی فریاد میزنه ، تا میان به داد بچه برسن قسمتی از مو و دست بچه میسوزه ، دل مادرش از دیدن وضعیت اسفناک بچش خون شده بود. کمبودهای هلن باعث شده بود که مادرش تو تربیتش اصلا سخت گیری نکنه وهلنم روز به روز بد اخلاق تر میشد و با بقیه مدام دعوامرافه میکرد ، یاد گرفته بود هرکی میرفت تو اطاق در رو روش قفل می کرد و کلید رو گم و گور می کرد. هرکی برخلاف خواستش عمل می کرد هلن هلش میداد ، میزدش و همه این کارا هم دست به دست هم داده بود تا برادرش و پدرش تصمیم بگیرن بفرستنش پرورشگاه البته کاپیتان ته دلش اصلا راضی به این کار نبود ولی انقدر هلن رو این دکتر اون دکتر برده بودن و خوب نشده بود دیگه انگار چاره ای واسش نمونده بود.

مادرش با این تصمیم مخالف بود هیچ کس تو خونه اندازه اون هلن رو درک نمی کرد ، یکبار عمه هلن واسش یه عروسک درست کرد و هلن چند روزی با عروسک بازی می کرد بچه موقع بازی با این عروسک همش داد و هوار می کرد و عروسکش رو تکون میداد و هیچکسم متوجه نمیشد که داستان چیه و بچه چی میخواد  تا این که یک روز هلن یکی از دکمه های لباس عمش رو کند و به همراه عروسک آورد پیش مامانش ، خیلی هم بی تابی می کرد مادر هلن متوجه موضوع شد دست هلن رو گرفت گذاشت رو چشمای خودش و هلن هم با سر تند تندتایید کرد مادرش برگشت به اعضای خونواده گفت عروسک هلن چشم نداره  اون می خواد من با دکمه واسه عروسکش چشم بزارم . وقتی چشمای عروسک رو دوخت و داد بهش هلن لبخند زد و آروم شد.

میس سولیوان فرشته مهربان

 

مادر هلن برای این که بچه رو به پرورشگاه نفرستن باید آخرین شانس خودش رو امتحان می کرد. شنیده بود یک دکتری هست به نام دکتر بل که تو واشنگتن زندگی می کنه و معلم بچه های ناشنوا و نابیناست و خیلیم کارش درسته. اومد پیش کاپیتان خواهش و تمناکه برای بار آخر این دکتر هم یه امتحان بکنیم. کاپیتان با اصرار زیاد همسرش قبول کرد که هلن رو ببره پیش دکتر بل.

 وقتی دکتر با مهربانی بچه رو دید ، به کاپیتان گفت برای این بچه حتما معلم تو خونه بگیرید مطمئن باشید که این بچه میتونه یاد بگیره و آدرس یک موسسه ای رو داد که بتونن ازش معلم خصوصی بگیرن.

این آقای دکتر بل  رو شناختینش ؟ حتما اگه اسم کاملش رو میگفتم میشناختید .الکساندر گراهام بل فقط مخترع تلفن نبوده ، ایشون مثل پدر و پدربزرگش سال ها معلم ناشنواها بوده ، هم مادرش هم همسرش هم ناشنوا بودن .نوبتش که بشه تو پادکست رخ سراغ زندگیش میریم. در هر صورت به پیشنهاد دکتر بل برای هلن معلم خصوصی می گیرن و خداوند فرشته نجات هلن رو براش میفرسته ، میس سولیوان

یکم از میس سولیوان بگیم این فرشته مهربون سال ها با برادرش تو پرورشگاه زندگی می کرد برادرش پاش معلول بود و تو همون پرورشگاه هم تو بچگی مرد ، خودشم تو بچگی بیناییش رو از دست داده بود تو پرورشگاه بچه های نابینا و ناشنوا زندگی کرده بود ولی خدارو شکر کم کم بیناییش برگشته بود ، الانم بدون سابقه زیادی تو آموزش اومده بود به هلن آموزش بده. میس سولیوان تو پرورشگاه روش صحبت کردن با دست با ناشنواها و نابیناها رو یاد گرفته بود.

روش صحبت کردن با دست چه جوریه؟ این روش بیشتر مخصوص بچه هاییه که هم نابینا هستن هم ناشنوا که وقتی به هم میرسن از طریق حرکت انگشت هاشون رو دست طرف مقابل باهاش صحبت می کنن این روش الفبای مخصوص خودش رو داره و وقتی شما به دونفری که هم نابینا هستن و هم ناشنوا و دارن ازاین طریق با هم صحبت میکنن نگاه می کنید میبینید که تند تند دست یکی رو کف دست طرف مقابل داره حرکت می کنه میتونید الان تو پیج اینستا پادکست، صحبت کردن هلن رو از طریق دست با دوستش ببینید البته ویدئو برای زمان پیری هلنه و اینجای داستان ما هلن شیش هفت سالش بیشتر نیست .

خوب از میس سولیوان گفتیم که بارش رو بست اومد خونه کاپیتان تا به دخترش آموزش بده.

خود هلن میگه مهم ترین روز زندگی من که همیشه هم بیاد میارمش روز سوم مارس ۱۸۸۷ سه ماه قبل از جشن تولد هفت سالگیمه روزی که میس سولیوان اومد خونه ما.

البته اصلا هم همه چی گل و بلبل نبود ، تو هفته های اول کاپیتان چندین بار می خواست میس سولیوان رو اخراج کنه چون از نظر کاپیتان میس سولیوان هم با بچه بدرفتاری می کرد و هم با پدر بچه، ولی میس سولیوان نظرش این بود که این بچه اصلا تربیت نشده و فقط با ترحم بزرگ شده دوست داشت زندگی کردن رو به هلن یاد بده و حتی بجاش تنبیهش هم می کرد ، هلن هم ازش متنفر بود همش از دستش فرار می کرد ، میزدش باهاش بدرفتاری می کرد باهاش لجبازی می کرد ، کار نکرده نگذاشته بود .

دو هفته سرنوشت ساز

 

کاپیتان نزدیک خونش یه سوییت داشت که فقط فصل شکار دوستای کاپیتان میومدن اونجا و ازش استفاده میشد ، بقیه روزای سال  خالی بود  میس سولیوان از کاپیتان و همسرش خواست اجازه بدن اون و هلن برن تو اون خونه تا هلن به دور از چشم پدر و مادر و به دور از حمایت های بیجای اونا تربیت بشه اولش مادر پدر هلن قبول نکردن ولی با اصرار زیاد میس سولیوان دوهفته بهش فرصت دادن که تو این مدت میس سولیوان بتونه حداقل یه چیز به هلن یاد بده . حتما میتونید رفتار هلن رو با معلمش تو اون خونه حدس بزنید ، ولی در هر صورت با هزاربدبختی میس سولیوان در نهایت تونست با این دختر لوس و لجباز و البته مهربون ارتباط برقرار کنه و در نهایت هلن تسلیم اون شد .

البته مسلمه که این تازه اول راه بود و هلن فقط راضی شده بود با معلمش همکاری کنه، اصل ماجرا مونده بود ، میس سولیوان هرکاری می کرد نمی تونست به هلن یاد بده که هر چیزی یک اسمی داره اون با انگشت ها و کف دستاش سعی می کرد با هلن ارتباط برقرار کنه و حتی هلن با انگشتاش می تونست عروسک رو به تقلید از معلمش رو دست اون هجی کنه. هر موقع عروسک میخواست این کارو میکرد و معلمش بهش میداد ولی فقط تقلید بود و بچه معنی اسم و کلمه رو نمی دونست . نمیتونست بفهمه که هرچیزی یه اسم خواص خودشو داره ، سختی اصلی کار هم یاد دادن اولین اسم و جاانداختن مفهموم اسم بود وقتی بچه اسم یک چیز رو یاد بگیره آموزش بقیه اسم ها آسونتر میشه.

واقعا خیلی سخته به بچه ای که نه میشنوه نه میبینه بخوای یاد بدی که اصلا اسم چی هست و هرچیزی اسم داره ولی میس سولیوان اومده بود که این کار رو بکنه .

اینجای داستان رو از زبون خود هلن بشنویم ، ببینیم اولین اسم رو چطور یاد گرفت.

یادگیری اولین اسم

 

 هلن میگه میس سولیوان دستمو گرفت برد نزدیک چاه آب ، یادمه بوی عطر پیچک کل فضا رو گرفته بود ، معلمم دستم رو زیر شیر آب برد همونطور که مایع خنک روی دستم میریخت اون کلمه آب رو روی دست دیگم هجی کرد من بی حرکت ایستادم و تمام توجهم مجذوب حرکات انگشتای اون شد ناگهان حس کردم حقیقت مه آلود آشکار شد و من به راز زبان پی بردم فهمیدم که اسم این مایع خنک آبه منم سریع این اسم رو رو دست میس سولویوان هجی کردم میس سولیوان دستم رو گرفت گذاشت رو صورتش و سرش رو به علامت مثبت چند بار آورد پایین تا من بفهمم دارم درست هجی می کنم ، وقتی دستم رو صورتش بود احساس کردم دستم خیس شد اشک های میس سولیوان دستمو خیس کرده بود، این لغت روحم رو بیدار کرد و به من روشنایی و امید و شادی بخشید همون روز، بعد از یادگیری اسم آب ،اسمای دیگه رو پشت سر هم یاد می گرفتم مادر، پدر، خواهر و معلم، اینا جزو اولین اسم هایی بود که یاد گرفتم. اون شب برای اولین بار وقتی داشتم میخوابیدم دوست داشتم که زود صبح بشه و یه روز دیگه شروع بشه.

شروع زندگی جدید

هلن هنوز هفت سال بیشتر نداشت و باید تازه شروع می کرد به یاد گرفتن تک تک کلمات. بچه های شنوا هر روز کلمات جدید رو میشنون و ناخودآگاه کلمه ها رو یاد می گیرن ولی بچه های ناشنوا باید هر کلمه رو تمرین کنند و به سختی درکش می کنن ولی قسمت سخت ترش می دونید چیه ؟اگه معلم بخواد به بچه نابینا و ناشنوا کلمه درخت رو یاد بده می تونه ببرتش کنار درخت ، بچه درخت رو لمس می کنه و معلم کلمه رو با انگشتاش رو دست کودک هجی میکنه و بچه میفهمه که این درخته ، تازه تا این جا قسمت راحتشه ،ولی معلم چه جوری می تونه مفاهیم و کلماتی مثل دوست داشتن و عشق رو به کودک یاد بده ، هلن تعریف می کنه میگه وقتی هشت سالم بود و تازه کلمات رو یاد گرفته بودم یک روز میس سولیوان منو بغل کرد و نوازشم کرد و رو دستم هجی کرد (من هلن را دوست دارم) ازش پرسیدم دوست داشتن یعنی چی ؟ اون منو بیشتر به خودش چسبوند و دستش رو گذاشت رو قلبم و گفت اینجاست ولی من اون موقع گیج شدم و هیچی نفهمیدم . چند وقت بعد که یه بار دیگه میس سولیوان می خواست معنی عشق رو بهم توضیح بده گفت : ابرها رو نمی تونی لمس کنی اما بارون رو میتونی احساس کنی و میدونیم که گل ها و زمین بعد از یک روز خشک و گرم از بارش بارون خیلی خوشحال میشن عشق هم مثل اون ابرست ، نمیشه لمسش کنی ولی لطف و شیرینی که به هر چیز میده رو میتونی حس کنی.

وقتی هلن اسم چیز ها رو یاد گرفت  قدم بعدی خوندن متن بود ، میس سولیوان می خواست هلن کتاب خوندن هم یاد بگیره . مادر پدر هلن تا اینجاش هم کلی از معلمشون راضی بودن و تو خوابشونم نمیدیدن بچشون بخواد حرف زدن از طریق دست رو یاد بگیره چه برسه به این که بخواد کتاب خوندن هم یاد بگیره ولی میس سولیوان هنوز از نتیجه کار راضی نبود و تلاش می کرد هلن خوندن هم یاد بگیره .

میس سولیوان یه کارت هایی به هلن داد که با حروف برجسته روشون کلمات رو نوشته بودن بعد مثلا عروسک رو روی دستش هجی می کرد و تک تک حرفاش رو روی کارت هم بهش نشون می داد تا اینطوری هلن بتونه حرف هارو هم تشخیص بده و این شروعی بود برای این که هلن خوندن رو یاد بگیره.

تازه دنیا برای هلن شکل گرفته بود ، هرچی که داشت رو مدیون معلمش بود هلن میگفت از بیان همدردی میس سولیوان و زحمتهایی که برام کشید عاجزم ، اون همه چیز رو با حوصله خیلی زیاد به من یاد میداد حتی خشک ترین مطالب علمی رو مثل داستان برام تعریف می کرد و بهم آموزش می داد. میس سولیوان هرگز از سعی و تلاشش برای شیرین تر و مفیدتر کردن زندگی من کم نمی کرد.

 اولین عیدی که میس سولیوان تو خونه پدری هلن بود با همه عیدهای دیگه فرق داشت الان دیگه هلن میتونست با بقیه ارتباط برقرار کنه  معنیه اسم خیلی از چیزها رو هم می دونست ، وقتی عیدی بچه ها رو بهشون دادن بهترین هدیه ای که هلن گرفت از میس سولیوان بود. یه قناری کوچیک که اسمش تیم بود ، تیم انقدر اهلی بود که رو دست هلن مینشست و ازش آب نبات می گرفت ، هلن هر روز قفسش رو تمیز می کرد بهش آب میداد غذا میداد ، از هرچیز دیگه ای هم بیشتر دوستش داشت ، یک روز صبح که در قفسش رو باز گذاشته بود و رفته بود از چاه واسش آب بیاره وقتی برگشت احساس کرد که چیزی مثل گربه از قفس تیم فرار کرد اومد بیرون ، اولش چیزی متوجه نشد ولی بعد که دستش رو کرد تو قفس و دید قناری دستهاشو با پنجه های کوچیکش فشار نمیده فهمید که دیگه اونو نداره..

یکسال بعد هلن ومیس سولیوان رفتن شهر بوستون تا هلن بتونه بره موسسه پرکینز که مخصوص بچه های نابینا و ناشنوا بود. وقتی رفتن موسسه هلن احساس می کرد رفته وطن اصلی خودش ، اونجا کلی بچه بود که می تونستن با هلن از طریق دست صحبت کنن و نیاز نبود همه حرفارو میس سولیوان براش ترجمه کنه. تو مدرسه هلن کلی چیز جدید یاد گرفت ، با تاریخ آشنا شد کتابای مخصوص نابیناها رو خوند ، با دوستاش راجع به چیزایی که یاد گرفته بودن صحبت می کرد و کلی کیف می کرد.

وقتی زمان تعطیلات تابستونی رسید هلن و میس سولیوان رفتن خونه دوست خانوادگی هلن، خانم هاپکینز که نزدیک دریا زندگی می کرد، هلن راجع به دریا خیلی شنیده بود ولی از نزدیک حسش نکرده بود و خیلی ذوق  شنا کردن تو دریا رو داشت.

وقتی رفتن کنار دریا هنوز میس سولیوان مایو هلن رو درست تنش نکرده بود که هلن دوید رفت تو آب میس سولیوان تا به خودش اومد دید هلن تو آبه و داره میره جلوتر ، موجهای آب هم حسابی هلن رو به وجد آورده بود که یهو احساس کرد دیگه زمین زیرپاش نیست و لذت و عشقی که از دریا انتظار داشت جاشو به وحشت داد ، هلن رفت زیر آب و کلی آب دریا رو خورد و لحظه ای بعد دستهای گرم  و پر مهر میس سولیوان اونو از آب کشید بیرون ، بعد از این که هلن حالش جا اومد اولین سوالی که از میس سولیوان پرسید این بود، کی این همه نمک تو آب ریخته.

چالش برای صحبت کردن

 

دوسال دیگه هم گذشت و هلن ده ساله کلی چیزای جدید یاد گرفت ،  حالا دیگه میتونست هم از طریق دست صحبت کنه و هم کتاب های مخصوص نابیناها رو بخونه ،قدم بعدی برای هلن نابینا و ناشنوا صحبت کردن بود.  یادمونه که هلن قبل از این که تو نوزده ماهگی اون مریضی بیاد سراغش چند کلمه ای میتونست حرف بزنه ولی بعدش چون نمی تونست بشنوه حرف زدنم به کلی فراموش کرد و به جز صداهای ناهنجار هیچ صدایی از گلوش خارج نمیشد. تا اون موقع تو کل دنیا تک و توک آدمایی بودن که هم نابینا باشن و هم ناشنوا ولی بتونن صحبت کنن ، تازه اگه بودن هم خیلی جملات مختصر و کوتاهی رو می تونستن بگن . جالب اینه که میس سولیوان هم بلد نبود چه طوری باید به هلن حرف زدن رو یاد بده برای همین به کمک یه معلم دیگه کار رو شروع کردن

روش کار اینطوری بود که هلن دستش رو می گذاشت روی صورت و دهان و زبون معلم و موقعیت دهان و زبان رو حس می کرد و سعی می کرد اونو تقلید کنه بعد از ماه ها تمرین بود که هلن اولین جمله رو یاد گرفت و گفت هوا گرم است. البته حتی هلن هم تا آخر عمر نتونست به راحتی من و شما حرف بزنه و با لکنت زبون و شکسته شکسته و کمی ناهنجار حرف میزد ولی حرف زدن و حتی چند جمله یاد گرفتن دنیای هلن رو عوض کرد خودش می گفت فقط اونایی که ناشنوا هستن و بعدش لذت حرف زدن رو یاد می گیرن میتونن بفهمن من چه حسی دارم .وقتی میتونی با عروسکت حرف بزنی، وقتی میتونی خواهرت رو صدا کنی و اون بیاد پیشت و وقتی با حرفات بتونی حست رو به دیگران منتقل کنی فوق العاده است.

کتاب پادشاه یخ

هلنی که حالا کمی حرف زدن یاد گرفته بود بی صبرانه منتظر برگشت به خونه و حرف زدن با مادر و پدر و خواهرش بود ، تو کل مسیر برگشت به خونه تو قطار ساعت ها با میس سولیوان جملات رو تمرین کردن. وقتی به مادرش رسید و مادرش اونو محکم بغل کرد با هر کلمه و جمله ای که هلن می گفت قلب مادر از جا درمیومد و هلن اشک های اونو با دستاش پاک می کرد.

بعد از اینکه هلن به خانه برمیگرده یک اتفاق تلخی برای هلن میوفته که تا آخر عمر زندگیش رو تحت تاثیر قرار میده. جریان این بود که هلن شروع میکنه به نوشتن یک داستان و داستان رو به نام پادشاه یخ برای موسسه ای که توش درس خونده بود میفرسته و اونا هم چاپش می کنن. یکم بعد معلوم میشه این داستان کپی از داستانی به نام پریان یخه در صورتی که هلن و میس سولیوان اصلا از این موضوع خبر نداشتن ولی همه فکر کردن که این دو نفر می خواستن سر موسسه رو کلاه بزارن حتی دکتر بل ، همون الکساندر گراهام بل خودمون یه سری تحقیقاتی کرد و یک هیئت هم برای مشخص کردن این موضوع تعیین کرد . از طرفی این همه شباهت بین داستان و اسم داستان تصادفی نمیتونه باشه دیگه . حقیقت ماجرا این بود که داستان پریان یخ رو موقعی که هلن چند سال پیش تو تعطیلات تابستونی خونه دوستشون بود خونده بود و بعد بدون این که خودش بخواد این داستان رو ذهنش تاثیر گذاشته بود و به داستانی که خودش داشت مینوشت کاملا جهت داده بود و اونو شبیه به نسخه اصلیش کرده بود.هلن در حقیقت دچار نوعی مشکل روانشناختی بودکه اون موقع کمتر راجبش اطلاع داشتن وعلت اصلی این سوتفاهم هم همین مشکل روانشناختی بود.هلن واقعا تقلب نکرده بود، این اتفاق برای هلن از این جهت خیلی بد بود که دیگه هر موقع می خواست بنویسه فکر می کرد نکنه اینیم که دارم مینویسم رو قبلا خوندم، نکنه بازم بگن تو تقلب کردی و این ترس تا آخر عمر همراهیش می کرد هرچند که زمان تاثیر اولیش رو کمرنگ تر کرد.

کمی بعد تر هلن سیزده ساله با میس سولیوان به یک سفر سه هفته ای رفتن و از آبشار نیاگارا تا نمایشگاه های بزرگ رو دیدن کردن. تو خیلی از روزای این سفر هم دکتر بل همراهشون بود و راجع به چیزای علمی کلی اطلاعات به هلن داد.

هلن علاوه بر دروس مدرسه ،تاریخ یونان و روم و آمریکا رو هم خونده بود وتازه شروع کرده بود به یادگیری زبان فرانسه ، بله زبان فرانسه در عرض یکسال اون میتونست کتابای ساده فرانسه رو بخونه و بعد از زبان فرانسه به موازات این که داشت فرانسشو تقویت می کرد یاد گرفتن زبان آلمانی هم شروع کرد.

مارک توآین

 

تو همین زمان هلن با مارک توآین آشنا شد، مارک توآین رو اغلب ما بیشتر با آثارش میشناسیم، ماجراهای تام سایر و ماجراهای هاکل برفین مشهور ترینشونن.

مارک توآین که خودش هم دختری هم سن و سال هلن داشت بسیار تحت تاثیراستعداد و پشت کار هلن قرار گرفت، برای همین هم هلن رو به دوست بانفوذ و پولدارش که یک سرمایه گذار نفتی بود معرفی کرد تا خرج تحصیل هلن رو پرداخت کنه . این حمایت مالی برای هلن خیلی مهم بود چون کمتر از یکسال بعدکاپیتان مرد و دیگه هلن کمک مالی خانواده رو کمتر داشت.مارک توآین اون موقع که هلن هنوز معروف نشده بود و پانزده سال بیشتر نداشت، یه جایی گفته بود:جالب ترین شخصیت های قرن نوزدهم از نظر من دونفر هستن ناپلئون بناپارت و هلن کلر . در حقیقت مارک توآین با تیز هوشی خواص خودش فهمیده بود که به زودی هلن کلریکی از جالبترین و شگفت انگیزترین زنان قرن میشه .

رفتن به دانشگاه

 

از چند سال قبل که میس سولیوان برای هلن از دانشگاه گفته بود، هلن آرزوش این بود که یه روز بتونه تو دانشگاه درس بخونه واسه همین تو ۱۶ سالگی به مدرسه کمبریج رفت که بتونه تحصیلات قبل از دانشگاهشو تکمیل کنه مدرسه کمبریج مدرسه ناشنوا و نابینا ها نبود و معلم هاش هم عادی درس میدادن .راهکار چی بود ؟ میس سولیوان با هلن میرفت سرکلاس و درسهارو برای هلن ترجمه می کرد و همین موضوع مشکل ساز هم شده بود، طبیعیه دیگه میس سولیوان نمی تونست تموم درس ها رو برای هلن ترجمه کنه بعضا مجبور بود بعضی مطالب رو چندین بار به هلن بگه یا مجبور بود خودش بره تو کتاب های لغت سرچ کنه ببینه فلان موضوع داستانش چیه بعد بیاد برای هلن تعریف کنه. معلم هاهم بلد نبودن با هلن صحبت کنن ،وتنها کسی که تو مدرسه می تونست از طریق دست با هلن صحبت کنه معلم آلمانیش بود که بخاطر هلن یاد گرفته بود اینکارو بکنه تا میس سولیوان بتونه سرکلاس زبان آلمانی یه نفس راحتی بکشه.

تو امتحانات سال اول، هلن زبان آلمانی و فرانسه و لاتین و انگلیسی رو پاس کرد و حتی  تو انگلیسی و فرانسه شاگرد ممتاز هم شد و نکته جالب این که اون در کنار تمام دخترهایی امتحان میداد که بینا و شنوا بودن تنها تفاوت اینجا بود که اون میرفت تو یه اتاق اول سوال ها رو با زبان دست بهش می گفتن و هلن جواب ها رو رو ماشین تحریر تایپ می کرد و مثل بقیه برگش تصحیح می شد ، واقعا تعریف این اتفاق ها به حرف سادست کسی که نه میبینه نه میشنوه چقدر باید اراده و استقامت داشته باشه که بتونه چهارتا زبان رو یاد بگیره اونم قبل از این که به ۱۸ سالگی برسه ، رویای دانشگاه هم داشته باشه و مجبور باشه اینطوری امتحان بده وکم نیاره.

تو سال دوم مدرسه میس سولیوان واقعا دیگه نمی تونست تمام کتاب ها رو بخونه و برای هلن ترجمه کنه ، اون سال بعد از یازده سال اولین باری بود که دستای عزیز و مهربون میس سولیوان از عهده کار بر نمیومد پس مجبور شدن یک معلم دیگه بگیرن که هفته ای دو سه بار بیاد درسای تخصصی مثل هندسه رو به هلن یاد بده تصور کنید سوالات هندسه رو وقتی برای هلن می خوندن یا از طریق صفحه های برجسته سوال ها رو می خوند باید تو ذهنش اجسام رو تجسم می کرد، تو ذهنش راه حل رو پیدا می کرد ،تو ذهنش تمام محاسبات ریاضی رو انجام می  داد و در نهایت نتیجه کار رو رو ماشین تحریر تایپ می کرد ، تحصیلات قبل از دانشگاه با همین مشقت ادامه داشت تا اینکه روز امتحان ورودی دانشگاه  رسید ، به هلن اجازه ندادن که میس سولیوان بیاد سوالارو براش بخونه و یک نفر رو از مدرسه نابینا ها آوردن که اون سوال ها رو بخونه و سر همین موضوع کلی از وقت امتحان رو هلن از دست داد و استرس و فشار زیادی رو سر جلسه تحمل کردولی در نهایت در پاییز سال ۱۹۰۰ سال ها تلاش هلن برای ورود به دانشگاه جواب داد و اون تو آزمون ورودی دانشگاه قبول شد.

چهار سال بعدهلن ۲۴ ساله اولین انسان نابینا و نا شنوا تاریخ بود که تونسته بود از دانشگاه فارغ التحصیل بشه.وقتی هلن تو آزمون دانشگاه قبول شد کلی ذوق و شوق دانشگاه رو داشت ولی همینکه رفت دانشگاه و یکی دو ترم که گذشت تغریبا تمام علاقش به دانشگاه رو ازدست داد. دلیلش برای خود من خیلی جالبه، هلن میگفت : تو دانشگاه شما وقتی برای فکر کردن نداری وباید یکسری دروس رو پشت سر هم بخونی و امتحان بدی و بعدشم فرا موششون کنی . میگفت : دانشگاه حس مستقل بودن و آزاد بودن رو ازم میگرفت، دیگه خیلی وقت نداشتم راهی رو که دوست داشتم برم ، کتابی که دوست داشتم بخونم و همش باید زیر فشار امتحان دروسی که شاید بیشترشم به کارم نمیومد باشم.

هلن قبل از فارغ التحصیلیش به پیشنهاد مجله خانوادگی زنان کتاب “زندگی من” رو نوشت و تو کتاب خاطراتش  از کودکی تا دوران دانشگاهش رو آورد. از این زمان تا حدود پنجاه سال بعد حرفه اصلی هلن نویسندگی بود. اون یازده تا کتاب دیگه و مقالات بیشماری درباره ی زمینه نابینایی و نا شنوایی و مسایل اجتماعی و حقوق زنان نوشت. هلن در تمام دوران زندگیش ده ها برابرمتوسط مطالعه آدمهای بینا درزمینه های مختلف مطالعه کرد ودر نهایت یکی از مشهور ترین نویسنده های زمان خودش شد.

چندتا موضوع جالب دیگه از زندگی هلن رو باهم مرور کنیم:

هلن موزیکم گوش میکرد، اون از ارتعاشات صوتی که موقع پخش موزیک سمتش میومد تشخیص میداد که آهنگ مورد علاقشه که داره پخش میشه. وقتی موزیک پخش میشد هلن دستشو میزاشت جلو بلندگو و علاوه بر لرزش های حاصل از صدای موسیقی اون میتونست تغییر ریتم هم تشخیص بده. حتی لرزش صدای ساز های بادی رو از سازهای زهی میتونست تشخیص بده. بیشترهم کارهای بتهون رو دوست داشت، مخصوصا سنفونیه شماره ۹٫

هلن به کمک چند نفر دیگه مرکز ملی هلن کلر رو تاسیس کرد. تواین مرکز خیریه به نابیناها و نا شنواها سرویس میدادن،کمکشون میکردن و ازشون همه جوره حمایت میکردن.

هلن عضو حذب سوسیالیسم آمریکا هم بود وتمایلات کمونیستی داشت. تو چندین انتخابات پیاپی هم از نامزدهای کمونیستها و سوسیالیست ها حمایت کرد. اون تو زمینه حقوق زنان هم بسیار فعال بود،همچنین تو اعتراضات علیه استخدام تمام وقت کودکان زیر۱۲ سال تو آمریکا و اعتراضات علیه قانون اعدام هم حضور فعالی داشت.

هلن کلر در سراسر زندگیش با افراد مشهور و سرشناس بسیاری ملاقات کرد، با تمام رییس جمهور های آمریکا که تو زندگیش به ریاست جمهوری آمریکا رسیده بودن، تو کاخ سفید ملاقات کرد.

هلن به ۳۵ کشور سفر کرد وبرای طرف داراش سخنرانی های انگیزشی میکرد. اون با به اشتراک گذاشتن تجربیات خودش با مخاطباش و به نمایندگی از دیگرانی که دارای معلولیت بودن به یک مدرس مشهور ودوست داشتنی تو کل دنیا تبدیل شد.

هلن در ۷۲ سالگی مدال طلای موسسه ملی علوم اجتماعی رو گرفت، یه سال بعد مراسم بزرگ داشتی تو دانشگاه سوربون فرانسه براش گرفته شد. تو ۸۴ سالگی بالاترین نشان گرامی داشت کشور آمریکا یعنی مدال آزادی رو از دست رییس جمهور وقت گرفت. توسال ۱۹۵۵ و تو ۷۵ سالگی هلن طولانی ترین وسخت ترین سفر زنگی خودشو شروع کرد، یه سفر ۶۵ هزار کیلو متری ۵ماه به سراسر آسیا که تو هر کشوری که توقف میکرد برنامه های سخنرانی و ملاقات هاشو انجام میداد.

از سرنوشت میس سولیوانم بگیم: بعداز اینکه هلن از دانشگاه فارغ التحصیل شد، میس سولیوان ازدواج کرد و همراه همسرش با هلن زندگی میکردن و همچنان به هلن تو نگارش کتاباش کمک میکرد. ازدواجش کمتراز ۱۰ سال دوام اورد وبه طور توافقی و بدون اینکه جداییش از همسرش رسمی بشه از همدیگه جدا شدن. میس سولیوان تا آخر عمرش کنار هلن بود و وقتی در ۷۰ سالگی مرد هلن بالای سرش بود و دستشو محکم گرفته بود.

هلن هم چند سال آخر عمرشو مریض شده بود و روزاشو تو خونش میگذروند ودر نهایت در ۸۸ سالگی تو خونه خودش مرد، بعد مرگش جنازشو سوزوندن وخاکسترشو تو کلیسای جامع ملی واشنگتن کنار میس سولیوان دفن کردن.

وقتی با کمی دقت بیشتر به دنیای اطرافمون نگاه میکنم احساس میکنم ما یک جهانی رو ساختیم باکلی امکانات که انگار فقط مخصوص آدمهای بینا و شنوا ساخته شده، انگار این دنیا برای نا بینا ها و نا شنواها نیست و هیچ وقت هم صدای اعتراض این قشر رو نمیشنویم، قشری که حد اقل امکانات شهروندی که ما داریمم اونا ندارن، قشری که میتونه صدها و هزارها هلن کلر به جامعه تحویل بده ولی کو امکانات. یادمون نره اگر برای هلن کلر معلم خصوصی نمیگرفتن اگر مدرسه خصوصی نمیفرستادنش اگر واسش هزینه نمیکردن الان هیچکس اسمی از هلن کلر نشنیده بود. هلن از امکاناتی که بهش دادن استفاده کرد وتصور جهان از ظرفیت معلولین ر و تغییر داد. اون با سخنرانیهاش الهام بخش میلیونها نفر شد. شجاعت،سرسختی و اراده این بانوی بینظیر اون رو به سنبل پیروزی روح انسان به سختی ها تبدیل کرد.

این اپیزود تقدیم به تمام کسایی که با چشم دل میبینن و با گوش جان گوش میکنن.

امیر سودبخش مرداد ۹۹